کافه لیبرال

فصلی از تاریخ ورق خورد

فقط دوازده سال گذشته و انگار چند نسل گذشته است. آدم‌ها عوض شده‌اند؛ از آن همه شور و التهاب خرداد هشتادوهشت تا این خمودگی خرداد هزار و چهارصد. سیاست در ایران چشم هر نظاره‌گری را خیره که نه، در کاسۀ سرش می‌چرخاند. سرگیجه می‌آورد. بیننده بهت‌زده به این گردونه می‌نگرد، چشمش سیاهی می‌رود از این دَوَران‌ها و وارونگی‌ها.

تهران آرام است. شاید خواب است. شاید از نظارۀ این گردونه سرگیجه گرفته و گوشه‌ای نشسته است. شهری که امروز خبرش آمد ۲۶ درصدش در انتخابات دو روز پیش شرکت کرده است و از همان اقلیت رأی‌دهنده نیز دوازده درصد رأی ناخوانا، پوچ یا بی‌ربط در شکم صندوق‌ها فرو کرده‌اند. شهر اما آرام است. آفتاب آخر خرداد سوزان‌تر از هر سال است، اما سرها بی‌سروصدا در گریبان زندگی است.

لازم نیست خواب اصحاب کهف را داشته باشید تا اینک برخیزید و ببینید سکه‌ها عوض شده است. عهد همان عهد دقیانوس است، اما سکه‌ها عوض شده است. اصلاً برای حیرت و بیگانگی به گریختن به کوهستان و خواب صدساله و کهف فراموشی نیازی نیست. مردی که دوازده سال پیش در همین میدان ولی‌عصر، در احاطۀ پرچم‌ها و شعارها، پیروزی شصت‌وسه‌درصدی‌اش را جشن گرفته بود و سرمست مطمئن بود «رودخانۀ زلال ملت چارتا خس و خاشاکِ» عصیانگر را می‌شوید و می‌برد، در روزهای اخیر بر طبل رأی ندادنش می‌کوبد. او همان کسی است که زمانی «مسئله بودن یا نبودنش بود» و برای بودنش بسیاری نیست شدند.

همان کسی که با رفتار و کردارش نقش مهمی در برانگیختن التهاب ۸۸ داشت، امروز خود بسیار عصیانگرتر از هشتادوهشتی‌هاست، زیرا هشتادوهشتی‌ها هر چه بودند امیدشان به صندوق رأی بود. اما هماورد او، کسی که نتیجۀ انتخابات هشتادوهشت را هیچ‌گاه به رسمیت نشناخت و پیروزِ هشتادوهشت را رئیس‌جمهور ندانست، امروز با رقیب دیروزش سر انتخابات همنظر است؛ از حصر پیام می‌دهد و از عدم مشارکت خود در انتخابات می‌گوید…  باز در همین شهر، دیگر رهبر معترضان هشتادوهشت که سال‌هاست یا در حصر خانگی بوده یا روابط اجتماعی‌اش محدود شده است، طلب صندوق می‌کند تا در خانه رأی دهد. آری، سکه‌ها عوض شده است…

سی‌ام خرداد هشتادوهشت یکی از تلخ‌ترین روزهای ایران معاصر بود. تصویر آن روز تهران از ذهن کسی که نظاره‌گرش بوده است پاک نخواهد شد. امروز از همان خیابان‌ها و میدان‌ها گذر می‌کردم و چشمانم ناخواسته آن روز را می‌دید. دو تصویر می‌دیدم؛ یکی امروزِ تفتیده و کرخت و دیگری صحنه‌های آن سی‌ام خرداد که ناخودآگاه بر پساپردۀ ذهنم جاری بود. اما تردیدی ندارم که این سی‌ام خرداد امروز پایان آن سی‌ام خرداد است. انگار آن روز تازه امروز مرده است. مانند جان‌کندنی دوازده‌ساله. در آن سی‌ام خرداد هشتادوهشت جوانانی جان باختند. اما خود آن روز انگار تازه امروز جان باخت و انگار همۀ این سال‌ها تاریخچۀ جان‌کندنی طولانی بود.

مهدی تدینی

عهد عوض شده است. تاریخ دیگر ورق خورده است. درست همان‌گونه که با مرگ آدم‌ها صفحه‌ای از کتاب نسل‌ها ورق می‌خورد. اما چیزهای مهم‌تر و کلان‌تری هم هست که در همین یکی دو روز عوض شده است. دوره‌ای تاریخی که با دوم خرداد ۱۳۷۶ آغاز شده بود، ساعت دوی بامداد بیست‌ونهم خرداد ۱۴۰۰ به پایان رسید. یکی از بزرگ‌ترین دشواری‌های تاریخ‌نگاران و تاریخدانان تعیین مرزبندی‌های دوران‌ها و عصرهاست. سر این‌که یک دوره‌، عصر و دوران از چه نقطه، برهه یا رخدادی آغاز شده و در چه زمانی پایان یافته است، همواره مناقشه است. اما می‌خواهم شهامت کنم و پایان یک دورۀ تاریخی را در ایران معاصرمان را اعلام کنم. از همین شنبه صبح ما وارد دورۀ جدیدی شده‌ایم و ویژگیِ تحولِ دوران‌ها این است که دیگر نمی‌توان به دورۀ پیشین بازگشت. ما دیگر به پیش از دوی بامداد بیست‌ونهم خرداد ۱۴۰۰ بازنمی‌گردیم.

این‌که این دورۀ جدید نامش چیست، قرار است به کجا رسد، چه ویژگی‌هایی متفاوت از گذشته دارد و فرجامش چیست، پرسش‌های دیگری است. هر چه هست، ورودتان به دورۀ جدید به نیکی…

مهدی تدینی

 

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

«ما و موافقتنامۀ راهبردی با چین»

cafeliberal

سرمایه‌داری یا سرمایه‌سوزی

cafeliberal

«راز آمریکا»

cafeliberal

در دفاع از کاپیتالیسم

cafeliberal

تیشۀ طلا بر ریشۀ اقتصاد

cafeliberal

انتخابات ۱۴۰۰ و اصلاح‌طلبان

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید

ajax-loader