هذیان های کرونایی، شکوه میرزادگی

به یاد روشن برادرم که کرونا او را هم با خود برد

 قصه کوتاه «هدیان های کرونایی» کاری ست که در تازه ترین  شماره فصلنامه ی «آوای تبعید»، که ویژه ی هنر و ادبیات دوران کرونا می باشد منتشر شده است:

«مالی» برای رفتن به پارک بی تابی می کند.  ساعت ذهن او چنان دقیق است که می دانم اکنون شش و نیم صبح است. ساعتی که باید برای پیاده روی به پارک برویم. امروز حوصله ی پیاده روی ندارم. از وقتی برادرم را از دست داده ام بعضی روزها ترجیح می دهم از جایم تکان نخورم. مثل مجسمه ای بنشینم و  ساعت ها به تماشای یادهای مهربان او مشغول شوم.  اما مالی وقتی می بیند غمگین هستم، همچون تو اصرار دارد که به طبیعت پناه ببرم.

به سرعت لباس می پوشم، تلفن و کلید و نقابم را برمی دارم  و قلاده ی او را می بندم و به سوی پارک می رویم.  جلوی در پارک،  تابلویی ست که بر آن فرمان، زدن نقاب و توجه به فاصله های تعیین شده، نقشی هشدار دهنده دارد. چهار ماه و هفت روز پیش، وقتی برای اولین بار این تابلو را دیدم به شدت جا خوردم. یاد تابلوهای «حجاب را رعایت کنید» افتادم، تابلوهایی که حتی در محوطه های تاریخی سرزمینم به گردشگران زن فرمان پوشاندن سر و تن خود را می دهد. و همیشه ذهن مرا از یاد شراب های «تنگ بلاغی» خالی می کند.

حالا دیگر هر بار تابلوی جلوی در پارک را می بینم ابتدا به خودم می گویم «این فرمان با آن یکی فرق دارد» و بعد با آسودگی نقابم را می زنم. مشکل بسیاری از ما این است که همیشه خیلی دیر تفاوت و معنای فرامینی را که به ما داده می شود درک می کنیم . گاهی ده ها سال طول می کشد که تازه می فهمیم فرمان برداشتن نقاب از چهره ی زنان با فرمان گذاشتن نقاب بر چهره ی زنان، زمین تا آسمان تفاوت دارد. و تازه وقتی هم که می فهمیم به روی خودمان نمی آوریم که یکی برای نجات بوده و یکی برای اسارت. من هم وقتی برخی از دوستانم می گویند: «کسی حق ندارد به ما بگوید نقاب بزنید یا نزنید» فقط نگاهشان می کنم. و به روی خودم نمی آورم.

برای این که به فرمان و نقاب و اسارت فکر نکنم به تو و به طبیعت فکر می کنم. نفس عمیقی می کشم. هوای بامداد آگوست دنور، چون حریری ابریشمی پوستم را نوازش می کند. و از دو لایه ی کتانی نقابم می گذرد و به ریه هایم می دود. نیمی از آسمان، رنگی از طلای خورشید گرفته، بی آن که خورشید دیده شود. دوربین تلفنم را روشن می کنم تا عکسی بگیرم و برای برادرم بفرستم. اما یادم می افتد که او دیگر نیست. نمی دانم چرا گاهی حواسم نیست که او دیگر نیست و همین طور با او حرف می زنم، برایش یادداشت می نویسم، عکس هایی را می گیرم که دوست دارد! دوستش به من می گوید: «اتفاقا حواست خوب کار می کند چون او هست». راست می گوید. او هست اما چرا من گاهی فکر می کنم او دیگر نیست؟! تو می گویی «معلوم است که هست، وقتی تو بخواهی کسی باشد هست»

«آلیس» و «فرانک»، همسایه های عزیزم را می بینم که با سگ شان از آن طرف پارک می آیند، مثل همیشه زودتر از من به پارک آمده اند و حالا دارند برمی گردند. هیچ کدام نقاب ندارند. برایم دست تکان می دهند. هر دو از نقاب متنفرند. و با همه ی وسواس هایی که در اجرای قوانین دارند، این یکی را ندیده می گیرند. هفته پیش آلیس می گفت به شدت گرفتار افسردگی شده و کارش به روانپزشک هم کشیده است. دوستان و همسایگان دیگری را هم می شناسم که گرفتار افسردگی شده اند. آلیس می گفت:

ـ هر وقت به خیابان یا فروشگاه می روم حالم بدتر می شود. از دیدن آن همه آدمی که نمی توانم آن ها را به درستی ببینم وحشت می  کنم.  از این که چندین ماه است هیچ لبخندی ندیده ام، هیچ صدای روشنی نشنیده ام  مدام گریه ام می گیرد. آخر مگر می شود تمام روز فقط چشم هایی را ببینی که به تو خیره شده اند. مگر می شود همه فقط دو تا چشم داشته باشند؟ فقط دو تا چشم زل زده بی معنا!

به آلیس نگفته ام که من اتفاقا هیچ مشکلی با این همه چشم که بیش از هر چیزی جهانمان را پر کرده ندارم. چون از بچگی عادت کرده ام فقط به چشم ها نگاه کنم و فقط با چشم ها گفتگو کنم. بیشتر  اوقات لب و دهان و گوش و دماغ آدم ها را نمی بینم، صدایشان را نمی شوم، همیشه بیشترین رابطه را با چشم های آدم ها دارم. فقط از راه چشم ها می توانم عواطف آن ها را بخوانم؛ مهربانی و نامهربانی شان را، خشم یا آرامش شان، خنده و یا اخم شان، شادی و یا غمگینی شان، خوش جنسی و بدجنسی شان؛ همه را در چشم هایشان می بینم. من حتی زیبایی و زشتی آدم ها را که دیگران درباره اش می گویند درک نمی کنم، چرا که آن زیبایی ها و زشتی هایی که در چشم های آدم ها  می بینم هیچ ربطی به آن چه دیگران از زیبایی و زشتی می شناسند ندارد.

برادرم هم همین طور است. فکر می کنم این ارتباط چشمی که ما با آدم ها داریم به خاطر تربیتی بوده که پدرم به ما داد. هر گاه که با ما سخن می گفت باید مستقیم در چشم هایش نگاه می کردیم وگرنه اخطار می کرد: «نگاه کن! توی چشم های من نگاه کن. آدم وقتی به چشم های کسی نگاه کند حرف هایش را درست می فهمد و اگر نگاهش به این طرف و آن طرف باشد، حواس اش پرت خواهد شد و ممکن است واقعیت ها را وارونه بفهمد».

برای همین با تو راحتم؛ چون وقتی حرف می زنم، حتی اگر صدای شیشه های شکسته جهان را پر کرده باشد، فقط به چشمانم نگاه می کنی و خیالم آسوده است که حواست با من است.

آلیس و فرانک به من که نزدیک می شوند، نقاب از صورتم بر می دارم، و با حفظ شش فوت فاصله، برایشان دست تکان می دهم  وبرویشان می خندم. اما پیش از آن که به مرز شش فوتی من برسند، نقابم را می زنم و به سرعت از آن ها دور می شوم . و تازه وقتی مدتی از آن ها دور می شوم، از این که یک لحظه هم کنارشان توقف نکردم،  تا مثل دوران قبل از کرونا، از سگ و سیاست و هوا حرف بزنیم از خودم بدم می آید.

دو زن بی نقاب از کنارم می گذرند، در نگاه هر دو ملامت و اندکی هم تمسخر می بینم. راستی چرا برخی از فرنگی ها این همه از نقاب بدشان می آید،  این ها که مثل ما با دیدن نقاب یاد حجاب و روبنده و برقع نمی افتند که وحشت برشان دارد این ها که باید با دیدن نقاب به یاد گلادیاتورها، شوالیه ها، دوک ها و دوشش ها و جشن ها و بالماسکه ها بیفتند و لبخند بزنند.

شاید هم ما ایرانی ها در این سال های اخیر از بس نقاب زده ایم دیگر ترسی از هیچ نقابی نداریم. تازه علاوه بر زن ها که دوباره نقابدار شدند، ما ناگزیر شدیم تا انواع و اقسام نقاب های نامریی  را هم تجربه کنیم. که البته و خوشبختانه فقط خاص زن ها نیست. و سال هاست که همه مان هر روز و هر شب باید در کوچه و خیابان و اداره و دانشگاه و مدرسه و حتی گاهی در خانه  هامان نقاب بزنیم.

اولین بار وقتی شاعر بزرگ مان به ما هشدار داد که «دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم.» خیلی ها باور نکردند که عطر دوست داشتن هم ممکن است جماعتی تهی دل را به هراس بیندازد و به کشتن عاشق برخیزند. اما بالاخره همه به مرور یاد گرفتیم برای این که کسی عشق مان را نشناسد نقاب بزنیم، برای این که آوازهای مستی مان را نشنوند نقاب بزنیم، برای این که مذهب یا لامذهبی مان را نفهمند نقاب بزنیم، برای این که بچه هایمان در خطر نیفتند، حتی در خانه هایمان نقاب بزنیم، و همین طور روز به روز نقاب های بیشتری را تجربه کردیم و جیب ها و چمدان هایمان از نقاب های رنگارنگ پر شد. و کارمان به جایی رسید که به قول برادرم: «اکنون در سرزمین ما هیچ تجارتی پرسودتر از تجارت نقاب نیست»

مالی قلاده اش را از دست من بیرون می کشد و به سوی خرگوشی می دود که به دیدن او از هراس منجمد شده است. مالی اما کاری به کار او ندارد، مقابل او می نشیند، دم اش را تکان می دهد و به مهر تماشایش می کند.

دوربین تلفنم را روشن می کنم تا برای برادرم که سگ ها و پرنده ها را بیشتر از آدم ها دوست دارد عکسی بگیرم. تو به می گویی اگر دوربینت را کمی آن طرف تر بگیری، صدای پرنده ای که  کنار رودخانه نشسته هم در عکس ها خواهد بود.

 

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

دلیل اصلی همه ی خشونت هایی که زنان ایران گرفتارش هستند

cafeliberal

رسمی کردن جنایتی علیه زنان، زیر نام میراث فرهنگی ایرانیان

cafeliberal

واکنش  هوشمندانه جامعه باستان شناسی ایران

cafeliberal

مصادره کوه دماوند، از سوی سازمان اوقاف غیرقانونی و ضد ملی ست

cafeliberal

روز جهانی فلسفه یا بزرگداشت خرد

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید

ajax-loader