«همدیگر را می‌خوریم و تمام می‌شویم…»

نیروی ما صرف خنثی کردن همدیگر می‌شود. مورچگانی شده‌ایم که تکه‌نانی را هر یک به سویی می‌کشد. نیروهایمان روی هم نیست، علیه هم است. یکی می‌ریسد و دیگری پنبه می‌کند. و این پنبه‌کردنِ ریسیده‌ها دوجانبه است. همین‌که یکی چند خشتی روی هم نهاد، دیگری با لگد ویرانش می‌کند و این لگدمالی دوسویه است. در بُرهه‌ای هستیم که دو اَبَرنیروی تاریخی دائم در کار خنثی کردن همدیگرند: سنت و مدرنیته.

سال ۹۷ مطلبی نوشتم با عنوان «جامعۀ بحران»  و در آن شرح دادم بحران به سرشت جامعۀ ایرانی بدل شده است. بحران دیگر عارضی (بیرونی) نیست، بلکه ماهوی (ذاتی/درونی) است و این مسئله هرگز صرفاً سیاسی نیست؛ گرچه سیاست میدان این کشاکش است. دلیل این بحران دعوای قدیمی میان سنت و مدرنیته است. اما مگر این حرف جدید است؟ همیشه در همۀ جوامع نبردی میان سنت و مدرنیته (تجدد/نوگرایی) وجود داشته است. آری، این دعوا همیشگی است، اما مسئلۀ ما شدت و بُرهۀ آن است. ما در مرحلۀ خاصی از دعوا میان سنت و مدرنیته‌ایم که باعث خودفلج‌سازی وخیمی شده است. این مرحله از دعوا را چنین تعریف کردم: توازن قوای فرساینده‌ای میان سنت و مدرنیته برقرار شده است؛ به این شکل که نه بخش سنت می‌تواند حریف بخش مدرن جامعه شود و نه بخش مدرن می‌تواند حریف بخش سنتی شود. این دو نیرو برای حفظ بقا علیه همدیگر می‌جنگند. نتیجه این می‌شود که نیروی هر یک به جای آنکه صرف خودشکوفایی شود، صرف خنثی‌سازیِ آن دیگری می‎شود.

هر یک از این دو نیروی سنت و مدرنیته نیز در جایی سنگر گرفته‌اند: سنت پایگاه اصلی قدرتش در دولت/حکومت است و در مقابل، مدرنیته جامعه را سنگربه‌سنگر فتح می‌کند. حکومت روزبه‌روز بیش از پیش از جانب جامعۀ مدرن‌شونده احساس خطر می‌کند. پس باید جلوی جامعه را بگیرد. سنت در کشاکش انقلاب توانست قدرت سیاسی را در اختیار گیرد و ساختارهای سیاسی را به شکل مطلوب خود درآورد. آن زمان بخش مدرن جامعه (که جناح چپ‌گرای آن در انقلاب هم سهیم بود) اقلیتی کم‌توان بود و کاری از دستش برنمی‌آمد. اما جبر زمانه با چرخش نسل‌ها و تغییر انگاره‌ها بخش مدرن را فربه کرد، و اینک بخش مدرن که دستش هم به قدرت سیاسی نمی‌رسید، کوشید تا می‌تواند جامعه را فتح کند تا سپس هرگاه خواست بتواند برای تسخیر قدرت خیز بردارد. مدرنیته زیست اجتماعی را تا می‌توانست تغییر می‌دهد. هرچه را می‌تواند از محتوای خود پر می‌کند و فُرم جدیدی می‌بخشید، اما دستش به سیاست نمی‌رسد.

بعید است رخدادی سیاسی در چند دهۀ اخیر بیابید که در این قاب نگنجد. هر جا دعوایی بالا گرفت، در اصل و در زیر لایۀ سیاسی ظاهری، همین دعوا بود: دعوای «مدرنیتۀ سنگرگرفته در جامعه» و «سنت سنگرگرفته در دولت». هرجا مدرنیته با سپاه اجتماعی خود سنگری سیاسی را  فتح کرد، توان طرف مقابل باید صرف خنثی کردن آن می‌شد. شطرنجی فرسایشی که انتخابات به انتخابات، میدان به میدان ادامه داشت. هر چه این می‌ساخت دیگری خراب می‌کرد و هر چه آن می‌ساخت این دیگری فرومی‌پاشاند. چنانکه ظهور اصلاح‌طلبی را می‌توان مدیون وامی دانست که بخش مدرن جامعه به اصلاح‌طلبان داد، به امید اینکه بتواند با بازوی سیاسی اصلاحات دولت را قسط به قسط (انتخابات به انتخابات) به شکل مطلوب خود درآورد. اما حریف هم بیکار نمی‌نشست!

ظهور احمدی‌نژاد را هم دقیقاً می‌توان در همین چارچوب فهمید. جناح سنتی که از دست بخش مدرنیته‌دوست جامعه عاصی شده بود، به مردی نیاز داشت تا بخش سنتیِ خاموش جامعه را که حوصلۀ سیاست‌ورزی نداشت، بیدار کند. محمود این خدمت را به جناح سنتی کرد که شهر به شهر رفت، به دورافتاده‌ترین، متروک‌ترین، فراموش‌شده‌ترین و خواب‌ترین نقاط ایران سر زد تا بخش دیگری از جامعه را بیدار کند و در پشتیبانی از سنت به صحنه آورد تا بخش مدرن را سر جایش بنشاند. اما از دل همین تلاش هم بزرگ‌ترین دعوای سیاسی پس از انقلاب در هشتادوهشت شکل گرفت که نمی‌توان منکر «اجتماعی بودن» آن شد.

کسی نتوانست این دو، یعنی قوای مدرن و سنتی را با هم آشتی دهد، بساط آشتی هم همیشه پیش از آنکه پهن شود جمع شده است. اما آنچه نگران‌کننده است، توازن قوا میان این‌هاست. دو کشتی‌گیرند که سرشاخند و زورشان به هم نمی‌رسد. سنت پشتوانۀ سیاسی دارد و قوی است، اما از آن سو جامعۀ مدرنیته‌جو فراخ و بی‌کران ــ و در نتیجه در چشم حریف، ترسناک و برانداز ــ به نظر می‌رسد. هیچ دولتی نمی‌تواند جامعه را مهار کند، مگر اینکه توتالیتر شود و هزینۀ توتالیتر شدن بسیار بالاست. این است که تنها راه را دو طرف در مقاومت در برابر همدیگر یافته‌اند. در این میان تنها راه آمیزه‌سازی و کنار آمدن با همدیگر است، وگرنه همدیگر را می‌خوریم و تمام می‎شویم…

پی‌نوشت: یک بار در نشستی سخنرانی کوتاهی دربارۀ مفهوم «جامعۀ بحران» داشتم که می‌توانید اینجا بشنوید.

مهدی تدینی

@tarikhandishi | تاریخ‌اندیشی

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

«نگاه عاقل‌اندرسفیه ما به تاریخ و بازیگران تاریخی»

cafeliberal

«آمریکا کشوری نژادپرست است؟»

cafeliberal

«برکه‌سازی اقتصاد ایران و تیغ آفتاب»

cafeliberal

«انقلاب کردنی است یا شدنی است؟»

cafeliberal

کاش ملخ‌ها آدمیزاد هم می‌خوردند

cafeliberal

تفاوت بهای جان انسانها در دموکراسی و نظام توتالیتر

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید

ajax-loader