چگونه سوسیالیسم می تواند کشوری را به فروپاشی کامل اقتصادی و اجتمایی برساند؟

آیا میدانید بیشترین میزان نرخ تورم در کدام کشور است؟ آیا می دانید بیشترین نرخ جرم و جنایت در کدام کشور به وقوع می پیوندد؟ آیا می دانید در کدام کشور بیشترین میزان فرار مردم، حتی با پای پیاده، به طرف مرزهای کشورهای همسایه در حال وقوع است؟ جواب تمام این سوالات سخت نیست چراکه همه آنها یک جواب دارند: ونزوئلای هوگو چاوز.

شاید روری کارول، خبرنگار ایرلندی تبار گاردین، روزی که در سال 2006 با امیدهای فراوان از طرف رسانه اش به طرف کاراکاس(پایتخت ونزوئلا) پرواز کرد حتی فکرش را هم نمی کرد که پا به چه جهنمی می گذارد. او که کاراکاس را به عنوان ایستگاه خبری رسانه خود در آمریکای لاتین برگزیده بود درحالی شاهد وقایع ونزوئلا بود که هوگو چاوز، این فرمانده نظامی کاریزماتیک، خودش را آماده می کرد تا ضربات بیشتری به نیروهای اپوزوسیون خود وارد کند و قدم های محکمتری برای تثبیت جایگاه خود به عنوان رئیس جمهورِ جمهوری پنجم ونزوئلا که با روی کارامدن او در سال 1999 و رفراندوم قانون اساسی در آن سال متولد شده بود، بردارد. روری کارول به عنوان یک خبرنگار به مدت شش سال در بطن حوادث ونزوئلای فرمانده بوده و در این میان به خاطر شغلش شانس این را داشته است که به انبوهی از بازیگران صحنه سیاسی-اقتصادی این کشور دسترسی داشته باشد و از نزدیک راوی روایت های آنان و شاهد وقایع مهم باشد و در کتاب ارزشمند خود بنویسد که چگونه چاوز با ازمیان بردن ساختارهای دموکراتیک، حامی پروری افسار گسیخته در میان اطرافیانش و تکنیک های عوام فریبانه اش در مقابل رسانه ها( به ویژه در برنامه سلام پرزیدنت)، نابودی بخش خصوصی با مصادره اموال کارآفرینان ونزوئلایی، ایجاد ساختار عظیم اداری و غیره … ونزوئلا را به فلاکتی که امروز شاهدش هستیم کشاند. او وارث نظام سیاسی دموکراتیکی بود که از جمهوری چهارم ونزوئلا به ارث برده بود و این ساختار دموکراتیک که در آن قدرت بین دو حزب اصلی ونزوئلا دست به دست می شد

باعث ثبات و رشد اقتصادی، توسعه فراگیر و کاهش فقر در طی سالیان درازی تا دهه 80میلادی شده بود و کاراکاس را به شهری محبوب برای مهاجران اقصی نقاط جهان تبدیل کرده بود. اما چاوز درکنار حامیان پرشورش در ونزوئلا، کوبا، ج.ا، روسیه و حتی میان روشنفکران و هنرمندان غربی همچون نوام چامسکی و شامپن که او را رهایی دهنده مردم ونزوئلا از ارزش های کثیف سرمایه داری می دانستند به هیچ عنوان تمایلی نداشتند تا برای اجرای برنامه های چپ گرایانه سوسیالیستی خود به ساختارهای ونزوئلا همچون قانون اساسی این کشور وفادار باقی بماند. کتاب فرمانده، ونزوئلای هوگوچاوز، به خوبی به ما نشان می دهد که چگونه سوسیالیسم می تواند کشوری فوق العاده زیبا با مناظر طبیعی بکر و ارزشمند همچون آبشار آنجل و جنگل های غنی و ازهمه مهم تر منابع سرشار نفتی و معدنی که هزار میلیارد دلار منابع مالی را به طرف رژیم چاوز سرازیر کرد، به فروپاشی کامل اقتصادی و اجتماعی برساند و  به منتهی الیه نکبت و فلاکت سوق دهد. این کتاب برای تاریخ اندیشان و تاریخ پژوهانی که قصد دارند تا با نتایج سیاست های سوسیالیستی چاوز بیشتر آشنا شوند و ببینند که چگونه او توانست این کشور زیبا را به این شرایط فعلی سوق دهد.

فنا یا بقا در جوامع

📕فروپاشی کمونیسم، به‌مثابه رویدادی فلسفی، به ما چه می‌آموزد؟

بدیهی است که کمونیسم در زمانی بر مسند قدرت تکیه زده بود، فلسفه رسمی و دولتی مختص به خود را داشت.

این فلسفه رسمی گرچه از حیث فکری و عقلائی، ابتدایی و بدوی بود و هرگونه استقلال از او سلب شده بود و فقط به‌سان ابزاری سست و شکننده در خدمت تبلیغات حکومتی و خودستایی و بزرگ‌نمایی‌های رژیم و سران حکومتی به‌کار گرفته می‌شد، اما وجودش به منظور کارکرد و کاربرد نظام بی‌اهمیت نبود.

فلسفه دولتی، یکی از صور تبیین ایدئولوژی حاکم بود و مادامی که نظام تمامیت‌خواه مطابق اصول و مبادی خود عمل می‌کرد و تاثیر می‌گذاشت، آن را جدّی می‌گرفت و به آن اعتقاد داشت.‌

فلسفه رسمی «جهان‌بینی علمی» نامیده می‌شد؛ اصطلاحی بی‌معنی که هر چند مضحک و متناقض به گوش می‌آید، ولی مبیّن ادعایی بزرگ و پُراهمیت است

📕درباره نجات جهان

نظریه نجات جهان، یا عقاید مارکس نیز همان طرح کلی دووجهی را که صفت ممیزه تعالیم مسیحی است، سرمشق خود قرار می‌دهد.

در مقایسه دقیق با مسیحیت، این طرح کلی، حول ایمان عظیم خودنجات‌بخشی نوع بشر سامان داده شده است. ازاین رو مفهوم گناه جبلّی که دخالت نجات‌دهنده‌ای را از بیرون پیش‌فرض قرار می‌دهد، مردود می‌شمارد.

اما در مقابل، اندیشه نجات را از طریق نفی، حفظ می‌کند؛ به این معنا که تمام تباهی‌ها و نابهنجاری‌های جهان، نه‌تنها در ارتباط با نجات و رهایی نهایی، بخردانه و سودمند است، بلکه در واقع شرط ضروری این رهایی است.

سرتاسر نظریه بیگانگی [مارکس] مبتنی بر این دیالکتیک نگرش منفی است که برای تاریخ گذشته معنایی قائل می‌شود؛ به‌این ترتیب که تاریخ گذشته را با جهان آزاد فردا مرتبط می‌سازد.

📖 از کتاب”زندگی به رغم تاریخ” -لشِک کولاکوفسکی-خسرو ناقد

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

خطر شیوع و تشدید تیولداری پس از کرونا

cafeliberal

چپ سیاسی‌محور و چندملیتی‌بودن ایران

cafeliberal

سوسیالیسم، ایده شکست خورده‌ای که هرگز نمی‌میرد.

cafeliberal

زبان طراز نوین!، راجر اسکروتن

cafeliberal

ملتی که تاریخ خودش را می‌دانست؛ ولی آن را تکرار می‌کرد!

cafeliberal

اقتصاد بازار و تمدن غرب

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید

ajax-loader