در ادبیات علوم سیاسی (مثلاً Fareed Zakaria, Illiberal Democracy) تأکید شده که بازار آزاد لزوماً به دموکراسی منجر نمیشود.
روند گذار سیاسی معمولاً به عوامل نهادی، جامعه مدنی، تقسیم قدرت، استقلال رسانهها و فشارهای اجتماعی بستگی دارد.
چین و روسیه نمونهی کلاسیک liberalization without democratization هستند: بخشی از اقتصاد آزاد شده، اما ساختارهای سیاسی بسته باقی مانده است.
نظریهی دولت رانتیر (Beblawi & Luciani) میگوید اگر دولت از منابعی مثل نفت، گاز یا رانتهای بینالمللی درآمد کافی داشته باشد، حتی با اقتصاد نیمهباز هم میتواند اقتدارگرایی را حفظ کند.
روسیه (نفت و گاز) و چین (کنترل شدید بر داراییهای استراتژیک + نظام حزبی) نشان میدهند که دولتهای اقتدارگرا میتوانند از بازار آزاد به نفع تثبیت قدرت استفاده کنند.
کشورهایی مثل کرهجنوبی، تایوان، اسپانیا، شیلی نشان میدهند که در برخی شرایط، گشودگی اقتصادی و پیوند با بازار جهانی نهایتاً به فشار برای گشودگی سیاسی منجر میشود (بهویژه وقتی طبقهی متوسط و جامعه مدنی تقویت شود).
پس نتیجهی چین و روسیه یک قانون کلی نیست، بلکه محصول ترکیب خاصی از نهادها، فرهنگ سیاسی، تاریخ حزب حاکم و منابع طبیعی است.
درست است که حکومتهای اقتدارگرا میتوانند از اصلاحات اقتصادی برای تقویت مشروعیت یا کاهش نارضایتی استفاده کنند.
اما این کاربرد ابزاری بازار آزاد را نباید با کارکرد تاریخی آن در ایجاد فضا برای دموکراسی یکی گرفت.
در علوم سیاسی گفته میشود که بازار آزاد شرط کافی برای دموکراسی نیست، اما در بسیاری از موارد شرط لازم بوده است (چون به ایجاد طبقهی متوسط مستقل، افزایش ارتباطات جهانی و کاهش انحصار دولت کمک میکند).
بنابراین بازار آزاد بهخودیخود دموکراسی نمیآورد؛ برای گذار سیاسی نیاز به نهادهای بازدارنده، جامعه مدنی فعال، و محدود شدن منابع رانتی دولت است. چین و روسیه نمونههایی از «لیبرالیزاسیون اقتصادی بدون لیبرالیزاسیون سیاسی» هستند، اما نمونههای موفقی مثل کرهجنوبی و تایوان نشان میدهند که در شرایط متفاوت، بازار آزاد میتواند مسیر دموکراتیکسازی را هموار کند.
سعید
@cafe_andishe95

