12.5 C
تهران
یکشنبه 24 اسفند 1404 ;ساعت: 09:23
کافه لیبرال

سی‌ام

سی روز گذشت. اندازۀ همۀ عمرمان در این یک ماه روان‌زخم برداشتیم. کابوسی را زیستیم. هنوز در میانهٔ آنیم و چون در بیداری رخ داد، دیگر تا زنده‌ایم با ماست. باید از این پس با این تروما زندگی کرد. باید با این روانِ زخمی خوابید و بیدار شد. دفعِ این حُزن کم از خیانت ندارد. فراموشی خاک روی خون پاشیدن است.
ما دیگر به پیش از هجدهم دی برنمی‌گردیم. ما دیگر به پیش از «سپهر بابا کجایی؟» برنمی‌گردیم؛ پیش از «مردم، این پسر من فدای مردم و ایران»؛ پیش از «پسرش گفته چرا اسم مادرم رو نمی‌خونید؟»؛ پیش از کاورهای مشکی؛ پیش از عددهای بزرگ؛ رقم‌های هولناک؛ پیش از «مامان گلدیم، گلدیم…»؛ پیش از خاکسترِ بازار رشت… سیل اندوه پل گذشته را ویران کرده؛ نه، ما دیگر به پیش از این صداها و اشک‌ها برنمی‌گردیم. این را باید به عنوان واقعیتی تاریخی پذیرفت؛ نه دریافتی احساسی.
هجدهم دی ساطوری است که گوشت و استخوان حافظۀ تاریخی ملت ایران را به پیش و پس از خود دو تکه کرد. ذهنِ گسسته اگر هم بخواد نمی‌تواند به نیمۀ جداشده‌اش برگردد. در این سی روز، هر روز بیشتر در رنج و درد فرو رفتیم. هر چهره‌ و هر نامی چون تیر بر روحمان نشست؛ تیرآجین شده‌ایم. اما دست نمی‌بریم تیری را از پیکرِ روحمان درآوریم. گویی جفایی مضاعف در حق جاویدنامی است که ما می‌توانستیم جای او باشیم ــ و شاید فرقمان فقط شهامت بیشتر او و خُلقِ تصادفیِ تیرها بوده است.
اما ما ملت‌«تر» هم شده‌ایم. درست است که می‌گویند آدم سوگوار مهربان‌تر می‌شود. ملت سوگوار هم چنین است. همدیگر را بیشتر از قبل دوست داریم. نگاه مهربانانه‌تری به همدیگر داریم ــ و البته حس می‌کنیم به مهر و یاری هم بیشتر نیاز داریم. بیش از پیش فهمیده‌ایم تنها پناه همدیگریم. هر کس ایرانی بود و نسبتی با ایران داشت، هر جای دنیا بود، برای مردم ایران تب کرد؛ بی‌تاب شد؛ آن سر دنیا پرپر زد. مِهری از این بارزتر؟ مسئله فقط انسانیت نیست، بلکه این مهرِ «ملی» است.
پارازیت‌هایی هم هست؛ بی‌مهری‌های ایدئولوژیک؛ نادیده‌انگاری‌هایی. می‌دانیم این بیگانگی چپ از کجا می‌آید. بهتر است ذهن و زبانمان را جای اتلاف برای پارازیت‌های بی‌وجدان، به وجدان‌های بیداری که به دست خاک سپردیم تقدیم کنیم. ذهن و زبان ما خانۀ جاویدنامانمان است. دیگر برای تشخیص راه راست از چاه چپ نیازی به توضیحات نظریِ امثال من هم نیست. حقیقت به روشنی با تماشای محض پیداست.
مهمتر این است که دلمان گنجینۀ نام‌های دی‌ماه باشد. صندوقچۀ یادها، صداها، نگاه‌ها.

مهدی تدینی

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

دموکراسی و جامعۀ ایرانی

cafeliberal

«گودزیلای نقدینگی و قفس بورس»

cafeliberal

میهن دوستی و ناسیونالیسم

cafeliberal

«حتی روسپی‌های ما لیسانسه‌اند!»

cafeliberal

رسولان خشونت

cafeliberal

روح ققنوس‌وارِ جامعۀ ایرانی

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید