8 C
تهران
جمعه 22 اسفند 1404 ;ساعت: 21:28
کافه لیبرال

من یک معلم هستم

من یک معلم هستم

معلمی شغل انبیا است!

درآمد ناچیزی دارم اما مجبورم به ادامه این شغل …

من یک معلم هستم. اینجا عراق؛ سال ۱۹۸۴ به ریاست صدام‌حسین

در میانه‌ی جنگی که هر روزش بوی خون و خاک می‌دهد در دفترچه‌ی برنامه درسی‌ام نوشته‌اند: «شجاعت، وفاداری به رهبر، و فداکاری برای میهن.» ریاضی را با مثال‌هایی از شمارش گلوله‌ها درس می‌دهم، و ادبیات را با شعرهایی که نام رهبر را می‌ستاید. به من گفته‌اند که بچه‌ها باید یاد بگیرند دشمن کیست، حتی قبل از آن‌که جدول ضرب را حفظ کنند.

من یک معلم هستم. اینجا سوریه سال ۱۹۹۵ به ریاست حافظ‌اسد

کتاب تاریخ کلاس پنجم با عکس تمام‌قد رهبر شروع می‌شود. نخستین درس من این است که «رهبر، پدر ملت است». در جغرافیا، نقشه کشور همیشه بزرگ‌تر از آن چیزی است که در حقیقت هست، و مرزهایی را نشان می‌دهیم که «به‌زودی» باز خواهد گشت. اگر بچه‌ای از بیکاریِ پدرش بپرسد، پاسخ آماده است: «این توطئه دشمن است.» حتی وقتی از نباریدنِ باران حرف می‌زنیم، یک «عامل خارجی» مقصر است.

من یک معلم هستم. اینجا آلمان‌شرقی سال ۱۹۸۸ به رهبری اریش‌هونه‌کر

صبح‌ها پیش از زنگ اول، همه بچه‌ها باید سرود حزب سوسیالیست متحد آلمان را بخوانند. علوم را طوری درس می‌دهم که نشان دهد دستاوردهای سوسیالیسم بر سرمایه‌داری پیروز است. از غرب، تنها چیزی که باید بیاموزند، «فساد» و «بی‌عدالتی» است. وقتی گاهی رادیوی غربی در گوشه‌ای روشن می‌شود، باید وانمود کنم که چیزی نشنیده‌ام …

من یک معلم هستم. اینجا شوروی در سال ۱۹۷۵ به رهبری‌ لئونید برژنف

هر صفحه کتاب درسی، تصویری از کارخانه‌ها، تراکتورها، و کارگرانی لبخند به لب دارد. ریاضی یعنی شمارش تولید فولاد، ادبیات یعنی شعر در ستایش حزب، و تاریخ یعنی شرح پیروزی ما در جنگ کبیر میهنی. به من یاد داده‌اند باید همان نسخه‌ای را بگویم که به من داده‌اند.

من یک معلم هستم. اینجا کوبا در سال ۲۰۰۲ در روزگار فیدل‌کاسترو

کلاس من پنجره‌ای به خیابان دارد که هر روز شاهد صف‌های طولانی برای نان است، اما در کتاب‌ها نوشته‌اند «ملت در رفاه کامل». به بچه‌ها می‌گویم تحریم دشمن ما را فقیر کرده، و آن‌ها سر تکان می‌دهند. اما می‌دانم که بعضی‌شان شب‌ها صدای رادیوی میامی را پنهانی می‌شنوند.

من یک معلم هستم. اینجا کره شمالی در سال ۲۰۲۵ به رهبری کیم‌جونگ‌اون

هر روز صبح، قبل از هر درس، بچه‌ها باید تعظیم کنند و شعار دهند: «زنده باد رهبر بزرگ.» نقشه جهان روی دیوار، کشور ما را در مرکز زمین نشان می‌دهد و بقیه جهان را کوچک و مبهم. اینترنت وجود ندارد، اما داستان‌های زیادی درباره جهنمی که خارج از مرزهای ما است گفته می‌شود.

می‌گویند «معلمی شغل انبیا است» و واقعاً همینطور است. من یک معلم باهوشی هستم که می‌دانم منظورشان از این جمله‌ی «معلمی شغل انبیا است» معلم ریاضی و شیمی نیست، بلکه کسی است که «درس زندگی» را به این کودکانِ طفلِ معصوم منتقل می‌کند.

قبول که درآمد ناچیزی دارم، اما این تنها شغلی است که بلدم؛

معلمی شغل انبیا است!

من یک معلم هستم

درآمد ناچیزی دارم اما مجبورم به ادامه این شغل …

 

✍️ مرتضی کاظمی

https://t.me/mortezakazemii

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

توسعه‌ی دستوری!

cafeliberal

تورم یا جیب‌بری؟

cafeliberal

درباره مصدق و دولتی-ملی شدن نفت

cafeliberal

جیب‌بری از طریق تورم بهینه‌تر است یا زورگیری از طریق مالیات؟

cafeliberal

آسیب شناسی کارکردی رسانه ملی از لنز اقتصاد

cafeliberal

دولت‌های جهان چگونه جیب مردم را می‌زنند؟

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید