این حرف که بازار آزاد و مالکیت خصوصی فقط مال غربه و دفاع ازشون یعنی غربزدگی، فقط شعار یه عده پستمدرن مارکسیسته؛ همونایی که با لحن تحقیرآمیز به ایرانیها میگن «شما که وایت نیستید» یا «ایرانیها دارن سعی میکنن وایت بشن».
مهدی حسن وقتی این جور حرفها رو میزنه (مثلاً وقتی تو بحثهاش از «براونها» حرف میزنه که «سعی میکنن وایت بشن» یا وقتی ایرانی-آمریکاییها را متهم میکنه که با گفتن «ما آریاییایم» یا «ما آلمانیایم» دنبال سفید شدنن) دقیقاً از همون سیستم اعتقادی حرف میزند که جیمز لیندزی تو کتاب «مارکسیسم نژادی» کامل واضحش کرده. لیندزی میگه: «نظریه انتقادی نژادی، یک نظریه مارکسیستی نژادیه که whiteness رو به عنوان یک نوع دارایی بورژوایی میبینه که باید از طریق جنگ طبقاتی نژادی نابود بشه.» برای اینها «وایت» دیگه رنگ پوست نیست؛ یه کد سیاسی-فرهنگیه برای هر چیزی که بوی فردیت، عقلانیت، معامله داوطلبانه و مالکیت خصوصی بده. هر کس هم با این فریمورک مخالفت کنه، حتی اگه ایرانی، مسلمان یا غیرسفید باشه، متهم میشه به «سفید شدن» و «داخل شدن تو سیستم سرکوبگر». یه ایدئولوژی عمداً کور به واقعیت که همهچیز رو فقط از زاویه «قدرت و استثمار گروهی» میبینه.
اینترسکشنالیتی (تقاطعیت)
دیشب تو یه کنگره گمنام، یه خانم از اینترسکشنالیتی حرف زد، حالا چی هست؟
تجربه یه خانم با تجربه یه آقا فرق داره؛ تجربه یه خانم کرد با تجربه یک خانم مشهدی فرق داره؛ تجربه یه خانم همجنسگرای مشهدی با تجربه یه خانم دگرجنسگرا هم کاملاً متفاوته. پس قوانین باید طوری نوشته بشن که «خانم همجنسگرای مشهدی سرکوب نشه». این دقیقاً همون جاییه که کیمبرله کرنشاو، مخترع مفهوم اینترسکشنالیتی، به اون رسیده. کرنشاو میگه: «اینترسکشنالیتی یک لنز است که از طریق آن میتوانید ببینید قدرت از کجا میآید و به هم برخورد میکند، جایی که قفل میشود و تلاقی پیدا میکند. این فقط این نیست که یک مشکل نژادی اینجا، یک مشکل جنسیتی آنجا و یک مشکل طبقاتی یا الجیبیتیکیو آنجا وجود دارد. خیلی وقتها این چارچوب، تجربه کسانی را که در معرض همه اینها هستند، پاک میکند.»
نتیجهاش چیه؟ حقوق ویژه برای اون آدم: سهمیه دولتی، اولویت قانونی، و حتی اجازه نقض مالکیت خصوصی خانم کرد دگرجنسگرا، چون «از نظر تاریخی سرکوبگر بوده». فردیت نابود میشه. دیگر «من» به عنوان یک انسان صاحب حق وجود نداره؛ فقط کالکتیوهای تقاطعی جدید هستن که مدام در جنگ «کی قربانیتره» با هم میجنگن. (یه فرهنگ بدی هم داریم که همیشه سعی داریم به هم ثابت کنیم کی بدبخت تره)
تو این طرز فکر، مالکیت خصوصی، فردیت و بازار آزاد دیگه اصول انسانی نیستن؛ تبدیل شدن به «ابزار وایتها برای استثمار غیروایتها». کنش داوطلبانه؟ وسیله استثماره. هر معاملهای که دو طرف از اون سود ببرند؟(از لحاظ روانی سود ببرن) قدرت و سلطهست! هر چقدر هم براشون از منطق مالکیت، حقوق طبیعی و کارایی اقتصادی بگی، آخرش یک جواب آماده دارن: «تو داری سعی میکنی وایت بشی!»
این طرز تفکر واقعاً خطرناکه و باید خطرش را با تمام وجود حس کرد:
۱ – فردیت رو کاملاً نابود میکنه. انسان رو از یک موجود صاحب حق و انتخاب، تبدیل میکنه به مهرهای در یک گروه تقاطعی. توماس سوول، اقتصاددان برجسته سیاهپوست، که تمام عمرش با این ایدئولوژیهای نژادی مبارزه کرده، بارها گفته که تفاوتهای گروهی همیشه به نژاد یا سرکوب برنمیگردد؛ اغلب به فرهنگ، انتخابها و نهادها برمیگرده. اما این ایدئولوژی به سوول هم میگوید «تو داری سعی میکنی وایت بشی»!!، چون اساسا اینا فردیت رو قبول ندارن.
۲ – مالکیت خصوصی را از بین میبره. اگر حقوق ویژه یکی به معنای نقض مالکیت دیگری باشه، دیگه هیچ ملکی امن نیست. دولت یا کالکتیو به بهانه «عدالت تاریخی» میتونه هر چیزی رو مصادره کند. حتی Cheryl Harris، یکی از نظریهپردازان انتقادی نژادی، صراحتاً پیشنهاد داده که حقوق مالکیت خصوصی را معلق کنیم و ثروت و زمین را بر اساس نژاد بازتوزیع کنیم. این دقیقاً همون چیزیه که لیندزی هشدار میده: «نابودی whiteness به عنوان دارایی، به دارایی واقعی هم سرایت میکند» (همون چیزی که در شورشهای BLM دیدیم که توجیهش این بود که «whiteness property» هست و میشه بهش حمله کرد)
۳- بازار آزاد را فلج میکنه. هر تبادل داوطلبانه را «استثمار» میدونه و با سهمیههای اجباری، مالیاتهای تنبیهی و قوانین ضدتبعیض معکوس، اقتصاد رو به باتلاق میکشونه. نتیجهاش نه عدالت، بلکه فقر جمعی و نابودی انگیزهست.

