توهم توطئه از یک مشاهدهی درست شروع میشود: گاهی مردم دروغ میگویند، نهادها فساد دارند، و حکومتها پنهانکاری میکنند. این واقعیت است. اما مشکل از جایی آغاز میشود که نتیجهگیری کنیم که چون گاهی فریب وجود دارد، پس همیشه همه چیز فریب است. از اینکه گاهی اشتباه میکنیم، نمیتوان نتیجه گرفت که همواره در اشتباهیم.
اما کسی که به توطئهی فراگیر باور دارد دقیقاً همین قدم را برمیدارد و با برداشتن آن، وارد سرزمینی میشود که هیچ راه بازگشتی ندارد.
که این وضعیت با معمای شک دکارتی گره میخورد.
دکارت یک آزمایش فکری مطرح کرد: تصور کنید موجود قدرتمندی تمام تجربههای ما از زمین، آسمان، دیگران، حتی بدنمان را جعل کرده باشد. چطور میتوان این احتمال را رد کرد؟ ساختار این سناریو دقیقاً همان ساختار توهم توطئه است: هر دلیلی علیه آن، خودش بخشی از توطئه تفسیر میشود. سیستم در برابر هر شواهدی شکستناپذیر است نه به خاطر اینکه درست است، بلکه به خاطر اینکه هیچ چیز نمیتواند آن را غلط کند.
این همان چیزی است که شونبامسفلد «مقاومت در برابر ابطال» مینامد و باور را از یک نظریه به یک توهم تبدیل میکند. یک نظریهی درست باید بتواند اشتباه باشد. باید چیزی وجود داشته باشد که اگر ثابت میشد، نظریه را زمین میزد. اما در توطئهی فراگیر چنین نیست: نبود شواهد هم دلیل توطئه است، و وجود شواهد مخالف هم نشانهی عمق آن.
نمونهی روشن این ساختار را میتوان در واکنش به حادثهی مدرسهای در میناب دید. وقتی رسانههایی که حکومت ایران را زیر سوال میبرند نیز تأیید کردند که آمریکا این مدرسه را بمباران کرده و کودککشی کرده است باورمندان به توطئه گفتند: آنها هم خریده شدهاند. شواهد مخالف، به جای اینکه باور را به چالش بکشند، داخل همان سیستم بسته هضم شدند. این دقیقاً همان مکانیزمی است که شونبامسفلد توصیف میکند: وقتی همه چیز با یک «نظریه» جور دربیاید، در واقع هیچ چیز با آن جور در نمیآید و نظریه پوچ میشود.
و این تراژدی نهایی است: فرد در اتاقی نشسته که دیوارهایش آینهاند و فقط بازتاب باورهای خودش را میبیند. ابزار سنجش یعنی عقل خودش آلوده شده به شک و توهم. از بیرون در میزنی، اما در از داخل قفل است. نه از روی ضعف، بلکه از روی یقینی که هیچ روزنهای برای تردید باقی نگذاشته.
https://t.me/philosopherin

