معرفی کتاب خلع‌شدگان، نوشته اورسولا.کی له‌گوئین

اورسولا کروبر در ۱۹۲۹ در برکلی کالیفرنیا به دنیا آمد و همان جا بزرگ شد. پدرش -آلفرد کوبریک- مردم شناس و مادرش -تئودورا کروبر -یک نویسنده بود. او به کالج رادکلیف رفت و تحصیلات عالیه را در دانشگاه کلمبیا به پایان رساند. او در ۱۹۵۳ در پاریس با شارل ای. له گوئین، یک تاریخ‌دان، ازدواج کرد و نام فامیل شوهرش را به نام فامیل خود اضافه کرد. آنها از سال ۱۹۵۸ در پرتلند، اورگون، ساکن شدند و اکنون صاحب سه فرزند و چهار نوه هستند.

اورسولا کی. له گوئین Ursula K. Le Guin هم به نظم و هم به نثر می‌نویسد و تاکنون در گونه‌های مختلفی شامل تخیل واقع‌گرا، علمی – تخیلی، فانتزی، کتاب کودک و نوجوان، فیلم نامه، مقاله، متون شفاهی برای موسیقی دانان و متون رادیویی دست به تجربه زده است. او تا سال ۲۰۱۵، هفت کتاب شعر، بیست و دو رمان، بیش از صد داستان کوتاه (در قالب یازده مجموعه)، چهار مجموعه مقاله، دوازده کتاب کودک و چهار جلد ترجمه منتشر کرده است. نویسندگان متعددی نیستند که در این همه فرم گوناگون آثار درخور خلق کرده باشند.

اکثر آثار شاخص له گوئین مدت‌هاست که به شکل مستمر منتشر می شوند، حتی برخی از آنها علیرغم گذشت ۴۰ سال از انتشارشان همچنان در ویترین کتابفروشی‌ها خودنمایی می‌کنند.

مشهورترین آثار فانتزی او، شش کتاب سری دریازمین ، در میلیون‌ها نسخه در امریکا و انگلستان فروخته شده و تاکنون به شانزده زبان ترجمه شده اند.

نخستین اثر فانتزی برجسته او، دست چپ تاریکی ، به واسطه کندوکاو بنیادی اش در مسئله جنسیت و پیچیدگی های اخلاقی و ادبی‌اش به باور بسیاری عصری نو در این ژانر ایجاد کرد. همچنین رمان خلع‌شدگان و نیز همیشه بازگشت به خانه به تعریف جدیدی از مرزها و سبک آثار تخیلی آرمان شهری ارائه دادند؛ همچنان که داستان های کوتاهش درباره یک ساحل کوچک در اورگون در جاده دریا” همدلی همیشگی او را با غصه های معمولی مردم معمولی نشان می‌دهد.

در میان آثاری که برای کودکان خلق کرده است، سری بال گربه ای ها بسیار مورد توجه و علاقه قرار گرفته است. همچنین علاقه او به مکتب «تائو» یا «دائو» باعث شده است تا چهل سال صرف ترجمه تائو ته چینگ (دائو ده جینگ) اثر لائو تسو کند. ترجمه ای در خور که مورد وثوق و ستایش بسیار قرار گرفته است. اشعار او نیز مورد توجه روزافزون منتقدان قرار گرفته اند؛ در جست و جوی سوگنامه‌ام که در سال ۲۰۱۲ به چاپ رسیده است محتوی اشعاری از دفاتر شعر پیشین او به همراه اشعار جدید است.

با وجود مهجور بودن ژانر مورد علاقه اش (ژانر فانتزی و گمانه‌زن) به خصوص در میان منتقدان و داوران جوایز ادبی، له گوئین تاکنون برنده بیش از پنجاه جایزه ادبی شده و بیش از این تعداد هم نامزد بوده است. این جوایز برای آثارش و نیز برای یک عمر فعالیت مستمر و شاخص در زمینه ادبیات به او تعلق گرفته است. همچنین سهم برجسته او در ادبیات نوشتاری امریکا در سال ۲۰۱۴ با اهدای مدال بنیاد ملی کتاب مورد تقدیر قرار گرفته است. کتابهای سری در یازمین جوایز متعددی را از آن او ساخته اند و دست چپ تاریکی و کتاب حاضر هر دو برنده جوایز هوگو و نبولا  شده‌اند.

له گوئین بی باکانه خطر «جدی نوشتن» را به جان خریده و تسلط هنری موشکافانه ای را در فرم های متفاوت ارائه نموده است. این که اغلب منتقدین چاره ای جز تحسین او نیافته اند، جرئت و گشاده دستی قابل توجهی به او بخشیده است.

هرولد بلوم ” او را در زمره نویسندگان کلاسیک آمریکا قرار میدهد. آثار او مورد تحسین گریس پالی”، کرولاین کایزر، گری اسنایدر و جان آپدایک “قرار گرفته اند. مطالعات نقادانه و آکادمیک متعددی توسط منتقدان و شخصیت های مختلف روی آثار او صورت گرفته و منتشر شده است.

به عقیده منتقدان و خوانندگان او، دنیای داستانهای له گوئین و شخصیت هایش، از آن قماشی نیستند که با خواندن صفحه آخر و بستن کتاب راحتتان بگذارند. جنبه های روان شناختی، جامعه شناختی و پیچیدگی های عمیق این دنیاها و شخصیت ها هرگز رهایتان نخواهند کرد. شیوایی، گیرایی، درون نگری، طنز، ذکاوت و برانگیزندگی از جمله ویژگی هایی هستند که با ظرافت خاصی در نوشتار او به کار گرفته می شوند. او با چنان پختگی ای جنبه های روان شناختی و اخلاقی را با قلمش تصویر می کند که در کمتر نویسنده ای دیده می شود. بهره گرفتن از تکنیک های فانتزی تنها باعث غنای بیشتر آثار او می شود و هرگز صلابت او را تحت تأثیر قرار نداده و از جنبه های گسترده انسانی آن نمی کاهند. او افسانه هایی خلق می کند که خاکی ترین دغدغه های انسانی از زندگی و مرگ گرفته تا عشق و جنسیت را در بر می گیرند.

له گوئین زندگی کاملا بی حاشیه ای را دور از انظار عمومی برگزیده است اما گه گاه در فعالیت های سیاسی مشارکت های بارزی دارد و حضورش در انجمن ادبی شهر محل زندگی اش مستمر است. پس از سال ها تدریس در کارگاه های نویسندگی و محافل مختلف، او اکنون خود را از تدریس بازنشسته کرده و حضورش در اجتماع محدود شده است. او از دانشگاههای معتبر متعددی مدارک افتخاری دریافت کرده و کرسی های دائم و موقت متعددی نیز در دانشگاه ها و کالج ها داشته است.

اورسولا.کی له‌گوئین
اورسولا.کی له‌گوئین

خلع‌شدگان داستانی است علمی- تخیلی، یا دست‌کم در ظاهر چنین برمی‌آید؛ اما رویه‌ی نخست آن را که کنار بزنیم، با کندوکاو شگفت‌انگیز پرسشی روبه‌رو می‌شویم که از قرن نوزدهم به بعد سرنوشت انسان را رقم‌زده: چگونه می‌توان جامعه‌ای آرمانی ساخت که نه از فقر و ستم در آن خبری باشد، نه از سرکوب سیاسی حکومت‌های توتالیتر.

داستان در روایتی مجذوب‌کننده به این جدال فکری در دو قرن اخیر تجسمی روایی می‌بخشد: سه مجمع کیهانی، اوراس مظهر زمین که نظام سرمایه‌داری بر آن حاکم است، توو نماد مردمی که هشت قرن قبل دست به انقلاب سوسیالیستی زدند ولی به ساختار متمرکز دولت رسیدند، و آنارس نماد جامعه‌ی آنارشیستی که صد و پنجاه سال قبل در اقدام انقلابیونی بر پا شد که هم از اوراس بیزار بودند و هم از توو، و در کهکشانی دوردست سیاره‌ی خود را ساختند با نوعی برابری همگانی در جنبه‌های گوناگون زندگی.

در این تعارض سرنوشت بشر درمانده از فقر و نابرابری سرمایه‌داری، سرکوب سیاسی دولت توتالیتر کمونیستی و آینده‌ای که در آن آزادی سر ستیز با برابری نداشته باشد به روایت کشیده می‌شود.

شخصیت اصلی داستان، فیزیکدانی است به نام شِوِک . او کتابی دارد مشحون از آرای فلسفی در پی تشریح «زمان» است. شوک معتقد است زمان مفهومی ژرف با ساختاری پیچیده‌تر از آن است که ما درک می‌کنیم. شوک شخصیتی دو بعدی است. هم دانشمندی است که در کارش مصمم می‌نُماید و هم شخصیتی است که هنوز خودش را پیدا نکرده. هویت او حتی زمانی که به صف کارگران معترض می‌پیوندد برای مخاطب آشکار نمی‌شود.

«خلع شدگان» به طرزی سرراست، نمادین است و سمبولیک؛ نمادی است از جهان واقعی خودمان. جهانی سرشار از هرج و مرج، خشونت و جنگ. در این میان له گوئین شاید بیش از همه مسائل حیاتی در اقتصاد را موضوع قرار داده است. برای همین هم دو قطب اصلی در داستانش یعنی اوراس و آنارس تداعی‌گر کشورهای سوسیالیستی و امپریالیستی است. با این توصیف، شاید شما این رمان را در دسته‌ی رمان‌های اندیشه محور قرار دهید، که به صورت مستقیم جهانِ معاصر را تفسیر کرده است. شاید این ایده، ایده‌ی غلطی نباشد، اما به این واسطه نمی‌توانیم رمان له گوئین را رمانی خالی از عناصر ادبی، و زبانی درخور و شایسته توصیف کنیم. برعکس، چیزی که در همان بدو امر به چشم می‌آید نحوه‌ی روایت و کاربست زبان از سوی نویسنده است. له گوئین گاه آنچنان در نحوه‌ی استفاده از کلمات وسواس به خرج داده است، که توصیفات معمولِ او نیز دست کم در شکل و فرم، قالبی شاعرانه به خود گرفته است. حامد کاظمی، مترجم اثر خود اعتراف می‌کند که در ترجمان این کتاب بی آنکه پیش فرض چندان درستی داشته باشد، به مجرد مواجهه با جملات اول، شیفته‌ی کتاب می‌شود: «یک دیوار بود. مهم به نظر نمی‌رسید.» (+)


بریده کتاب:

یک دیوار بود. مهم به نظر نمی رسید. ساخته شده بود از سنگ های برش نخورده ای که ناشیانه ملات اندود شده بودند. آدم می توانست از بالای دیوار طرف دیگر را ببیند و حتا کودکان می توانستند از آن بالا بروند. جایی که جاده را قطع می کرد، به جای یک دروازه به هندسه محض تبدیل می شد؛ یک خط، تصوری از مرز. اما این تصور واقعی بود. مهم بود. طی هفت

نسل چیزی مهم تر از دیوار در دنیا وجود نداشت.

مانند همه دیوارها دوپهلو بود، دورو بود. این که درون و بیرون دیوار چه بود، بسته به این بود که کدام طرف آن باشی.

از یک طرف که می نگریستی، دیوار شصت جریب زمین بایر را در بر می گرفت که بندرگاه آنارس نامیده می شد. روی این زمین چند داربست و جرثقیل، یک سکوی پرتاب موشک، سه انبار، یک گاراژ ماشین های سنگین و یک خوابگاه به چشم می خورد. خوابگاه کهنه، دود گرفته و ماتم زده به نظر می رسید؛ نه باغ و باغچه ای، نه کودکانی در حال بازی؛ در واقع نه کسی آن جا زندگی می کرد و نه حتا قرار بود کسی مدتی طولانی آن جا بماند. در اصل یک قرنطینه بود. دیوار نه تنها محوطه فرود، بلکه سفینه هایی را که از فضا پایین می آمدند، مردمی را که سوار آنها بودند، دنیاهایی را که از آنها می آمدند و کل کیهان را از سرزمین اطرافش جدا می کرد. دیوار کل جهان را در خود گرفته بود و آنارس را بیرون گذاشته بود، آزاد.

اگر از سوی دیگر دیوار نگاه می کردی آنارس را در بر می گرفت: کل سیاره داخل دیوار بود، یک زندان بزرگ، که ارتباطش با دنیاهای دیگر و مردم دیگر قطع شده بود؛ در قرنطینه.

گروهی از مردم در طول جاده به سوی محوطه فرود می آمدند یا اطراف آن جایی که جاده از دیوار عبور می کرد جمع شده بودند، مردم اغلب از شهر نزدیک آن جا، آبنای، به شوق دیدن یک سفینه فضایی یا حتا فقط دیدن دیوار به آن جا می آمدند. آخر تنها دیوار مرزی موجود در دنیای شان بود. در هیچ کجای دیگری تابلویی نمی دیدند که روی آن نوشته باشند «عبور ممنوع». به ویژه نوجوانان جلب دیوار می شدند. از دیوار بالا می رفتند، روی آن می نشستند. ممکن بود دسته ای به تماشای تخلیه بار از یک کامیون با زنجیر شنی به انبار آمده باشند. ممکن بود حتا یک سفینه باری روی سکوی پرتاب باشد. سفینه های باری فقط سالی هشت بار می آمدند، بدون اعلام قبلی، تنها افرادی که در بندرگاه کار می کردند از ورود آنها خبر داشتند. به همین خاطر تماشاگرانی که به قدر کافی خوش شانس بودند که یکی از آنها را ببینند، در ابتدا بسیار هیجان زده می شدند. آنها همان جا نشستند؛ همان جا می نشست، یک برج سیاه پهن و کوتاه در میان انبوهی از جرثقیل ها که محوطه را پر کرده بودند. آن گاه یک نفر از میان یکی از دسته های کارکنان انبار آمد و گفت «برادرها، دیگه داریم تعطیل می کنیم.» بازوبند «دفاع» را بسته بود، نشانی به همان کمیابی سفینه های فضایی، یک خرده سروصدا به پا شد؛ گرچه صدای او ملایم بود، حرف آخر را زد. او سردسته گروهش بود و اگر تحریکش می کردند، پشتش به افرادش گرم بود. به هر صورت چیزی هم برای دیدن نبود. بیگانه ها، مردمان آن دنیا، در سفینه خود پنهان می ماندند. خودشان را نشان نمی دادند.

برای پرسنل دفاع هم این یک نمایش خسته کننده بود. گاهی سردسته آرزو داشت کاش کسی تلاش کند از دیوار بگذرد یا یکی از بیگانه ها از سفینه بیرون بپرد یا کودکی از آبنای سعی کند دزدکی وارد شود تا از نزدیک نگاهی به سفینه بیندازد. ولی هرگز هیچ یک اتفاق نیفتاد. هرگز هیچ چیز اتفاق نیفتاد. لیکن آن گاه که واقعا چیزی اتفاق افتاد، او آمادگی اش را نداشت. کاپیتان سفینه باری «متفکر» به زن گفت «این جماعت تو نخ کشتی منن؟»

سردسته نگاهی انداخت و دید واقعأ جمعیت انبوهی اطراف دروازه هستند، صد نفر یا بیشتر آنها آن اطراف ایستاده بودند، فقط ایستاده بودند، به همان شکلی که در دوره قحطی در ایستگاه های قطار محصولات می ایستادند. ترسی در دل سردسته افتاد.

نه، اونها، ام… معترضن.» با زبان لوتیک محدود و کندش پاسخ داد «معترض به، ام… میدونید؛ به مسافر.» یعنی دنبال این بی پدری ان که ما قراره ببریمش؟ می خوان جلو اون یا ما رو بگیرن؟»

واژه «بی پدر» که به زبان سردسته قابل ترجمه نبود، برایش چیزی جز اصطلاحی خارجی برای خطاب کردن مردمش نمی نمود، ولی هرگز از آوای آن، یا آهنگ صدای کاپیتان، یا خود کاپیتان خوشش نیامد. خیلی مختصر و مفید پرسید میتونید از پس خودتون بربیاید؟»

پس چی؟ شما فقط زودتر این بارها رو خالی کنید، سریع. خیلی زود هم این مسافر بی پدر رو سوار کنید. این دارودسته کورو کچل ها هم برای ما عددی نیستن.» دستش را روی جسم فلزی ای که به کمر بسته بود کشید، و با تفاخر به زن غیرمسلح نگاه کرد. زن نگاه سردی به شی مزبور که می دانست نوعی سلاح است انداخت و گفت «کشتی چهارده ساعته بارگیری می شه. مراقب خدمه روی عرشه باشید. چهارده ساعت و چهل دقیقه دیگه میتونید بپرید. اگر کمک خواستید تو مرکز کنترل زمینی پیغام بذارید.» و پیش از آن که کاپیتان بتواند از او پیش بیفتد به سرعت خارج شد. خشم او را در برابر دسته اش و جمعیت قوی تر ساخت. با نزدیک شدن به دیوار دستور داد «اون مسیر رو خالی کنید! کامیون ها دارن می آن، ممکنه کسی صدمه ببینه؛ عقب وایستید!»

مردان و زنان میان جمعیت با او و یکدیگر به جروبحث مشغول شدند. به رفت و آمد در عرض جاده ادامه داده و برخی از دیوار داخل شدند. با این حال کمابیش جاده را خالی کردند. اگر سردسته توانایی ریاست بریک جماعت را نداشت، آنها هم تجربه در «جماعت» بودن را نداشتند. به عنوان اعضای یک جامعه، نه عناصر یک جمع، آنها تحت تأثیر یک احساس عمومی حرکت نمی کردند؛ به تعداد آدمها حس وجود داشت. آنها انتظار دستورهای مستبدانه را نداشتند، بنابراین عادت سرپیچی کردن از آنها را نیز نداشتند. بی تجربگی آنها بود که جان مسافر را حفظ کرد.

برخی آمده بودند که یک خائن را بگشند. دیگران آمده بودند جلو رفتن او را بگیرند یا ناسزا نثارش کنند یا فقط نگاهش کنند؛ همین دیگران راه باریک دسترسی قاتلان را به او سد کردند. هیچ یک از آنها سلاح گرم نداشتند، گرچه برخی چاقو به دست داشتند. برای آنها آزار معنایی فیزیکی داشت؛ می خواستند خائن به دست شان بیفتد. انتظار داشتند که او با محافظت و سواره بیاید. هنگامی که آنها مشغول وارسی یک کامیون حامل کالا و جروبحث با راننده پرخاشگرش بودند، مرد مورد نظرشان پیاده در جاده ظاهر شد، تنها. وقتی متوجه او شدند که نیمی از محوطه فرود را طی کرده بود و پنج نفر از کارکنان دفاع در پی او بودند. آنهایی که قصد کشتنش را داشتند، تعقیب را از سر گرفتند – خیلی دیر و به سنگ پرانی روی آوردند، نه خیلی دیر. آنها تقریبا هدف را هنگام سوار شدن به سفینه زخمی کردند، یک سنگ چخماق دوپوندی به گیجگاه یکی از کارکنان دفاع اصابت کرد و در جا او را کشت.

دریچه های سفینه بسته شدند. کارکنان دفاع برگشتند و جنازه همقطارشان را برداشتند؛ آنها هیچ تلاشی برای جلوگیری از سرکردگان جمعیت که دنبال سفینه می دویدند نکردند، گرچه سردسته شان که از شگفتی و خشم سفید شده بود، وقتی از کنارشان می گذشت با فحش و نفرین بدرقه شان کرد و جماعت برای جاخالی دادن قوس برداشت. وقتی سوار سفینه شدند، جلوداران جمعیت پراکنده شدند و بی تفاوت این جا و آن جا متزلزل ایستادند. سکوت سفینه، حرکات ناگهانی اسکلت فلزی غول آسا، سیمای سوخته و نامأنوس زمین و غیاب هر چیز انسانی، سردرگم شان کرده بود. خروج ناگهانی و انفجار مانند بخار یا گاز از چیزی که به سفینه وصل بود، برخی از آنها را به تحرک وا داشت؛ با دلهره به بالا، به راکتها، تونل های عظیم سیاه بالای سرشان، چشم دوختند. غرش هشداردهنده آژیری از آن سوی زمین بندرگاه بلند شد. آنها یک یک راه بازگشت به سمت دروازه را پیش گرفتند. هیچ کس جلو آن ها را نگرفت. ظرف ده دقیقه محوطه خالی شد و جمعیت در جاده منتهی به آبنای پراکنده شدند. در نهایت گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است.

در سفینه متفکر اما غوغایی برپا بود. از آنجا که مرکز کنترل زمینی پرتاب را جلو انداخته بود، همه روال های متعارف باید دو برابر زودتر طی می شد. کاپیتان دستور داد که مسافر به همراه دکتر به استراحت گاه کارکنان منتقل، کمربندهای شان بسته و در روی شان قفل شود تا جلو دست و پا نباشند. یک صفحه نمایش آن جا وجود داشت که اگر خواستند، بلند شدن سفینه را تماشا کنند.

مسافر تماشا کرد. محوطه را دید، دیوار اطراف محوطه را، و در دوردست شیب تپه های نه تراس را که بوته ها و درختچه های پراکنده هالوم و سایه های شان در نور نقره گون ماه سیمایی لکه لکه به آن داده بودند.

همه اینها ناگهان به سرعت خیره کننده ای در صفحه نمایش پایین افتادند. مسافر حس کرد سرش به سطح نرم تکیه گاه فشار داده می شود. مانند معاینه دندان پزشکی بود؛ سر به عقب فشار داده می شود و فک به زور باز می شود. نمی توانست نفس بکشد، حس کرد دل ورودهاش از ترس خالی شد. تمام وجودش از نیروهای عظیمی که بر او مستولی شده بودند از درون فریاد کشید. حالانه، هنوز نه، صبر کن!

چشمانش نجاتش دادند. آن چه می دیدند و به او گزارش میدادند او را از گرداب ترس بیرون آورد. چه، اکنون روی صفحه منظره غریبی بود؛ یک دشت بی رنگ ورو از سنگ. همان بیابانی که از فراز کوه های بالای گرند ولی دیده می شود. چگونه دوباره به گرند ولی بازگشته بود؟ تلاش کرد به خود یادآوری کند که در یک سفینه هوایی است. نه، یک سفینه فضایی

حاشیه دشت با روشنایی انعکاس نور در آب درخشید، نوری روی یک دریای دور. در آن بیابان ها آبی وجود نداشت. پس، او چه داشت میدید؟ دشت سنگی دیگر مسطح نبود، بلکه توخالی بود مانند یک کاسه عظیم پر از نور آفتاب. همان طور که با شگفتی مینگریست، کاسه کم عمق تر شد تا نورش را بیرون ریخت. ناگهان خطی آن را قطع کرد، انتزاعی، هندسی، برشی کامل از یک دایره. فراسوی آن کمان تنها سیاهی بود. این سیاهی تمام تصویر را معکوس کرد، نگاتیو. بخش سنگی و واقعی تصویر دیگر کاو و پر از نور نبود بلکه کوژ و منعکس کننده نور بود، دافع نور. یک دشت یا یک کاسه نبود بلکه یک گره بود، یک گوی از سنگ سفید که در سیاهی فرو افتاده بود، جدا افتاده بود. این دنیای او بود.

«نمی فهمم.» این را به صدای بلند گفت. کسی پاسخش داد. تا مدتی نتوانست درک کند که شخصی که کنار صندلی اش ایستاده بود با او صحبت می کرد، به او پاسخ می داد؛ چرا که دیگر نمی دانست که یک پاسخ، اصولا چیست. تنها یک چیز به وضوح برایش روشن بود؛ انزوای کامل خویش. دنیا از آن پایین بیرون افتاده بود و او تنها مانده بود. همیشه می ترسید این اتفاق بیفتد، حتا بیشتر از آن که از مرگ بترسد. مردن یعنی از دست دادن خویش و پیوستن به بقیه. او خود را نگاه داشته و بقیه را از دست داده بود. سرانجام توانست به مردی که کنارش ایستاده بود نگاه کند. البته که او یک غریبه بود. از حالا به بعد فقط غریبه ها بودند. او به یک زبان بیگانه حرف می زد؛ لوتیک. واژه ها معنی داشتند. همه اجزای کوچک معنی داشتند، اما کل واحد بی معنی می نمود. مرد چیزی درباره کمربند و تسمه هایی که او را به صندلی ثابت نگه داشته بودند می گفت. آنها را دست کاری کرد.

صندلی به سمت بالا تاب خورد و او که منگ و بی تعادل شده بود تقریبا از آن بیرون افتاد. مرد دایم می پرسید که آیا کسی صدمه دیده است. درباره چه کسی صحبت می کرد؟ «مطمئنه آسیبی ندیده؟» شکل مؤدبانه خطاب مستقیم در لوتیک سوم شخص بود. منظور مرد او بود، خود او، نمی دانست چرا باید آسیب دیده باشد؛ مرد همه اش چیزهایی درباره سنگ پرانی می گفت. ولی او فکر می کرد سنگی به اش اصابت نکرده است. دوباره به صفحه نگاه کرد و دنبال سنگ، سنگ سفیدی که به درون تاریکی سقوط می کرد، گشت اما صفحه دیگر خالی بود.

من خوبم.» سرانجام تصادفی این را گفت. این مرد را راضی نکرد. «لطفا با من بیاید. من یک دکترم.»

من خوبم.» «لطفا با من بیاید دکتر شوک!»

شوک پس از کمی مکث گفت «شما یک دکترید، من نیستم. من رو شوک صدا می کنند.» | دکتر، یک مرد کوتاه قد، طاس ولی خوش چهره، با نگرانی چهره درهم کشید. شما باید تو کابین خودتون باشید آقا. خطر آلودگی – شما نباید با کسی جز من تماس داشته باشید. من دو هفته در معرض آلودگی زدایی بودم برای هیچ. لعنت خدا به این کاپیتان! لطفا با من بیاید آقا، من مسئولیت دارم…»

شوک دریافت که مرد کوچک واقعا ناراحت و نگران است. او هیچ همدردی یا ندامتی در خود حس نکرد؛ اما همان جایی که بود، در تنهایی مطلق، باز هم یک قانون همیشه پابرجا بود، همان قانونی که او همیشه آن را محترم شمرده بود. «بسیار خب.» این را گفت و ایستاد. همچنان احساس سرگیجه داشت و شانه راستش درد می کرد. می دانست که سفینه باید در حرکت باشد، ولی هیچ حسی از حرکت نداشت؛ تنها سکوت بود، سکوتی مطلق و وحشتناک درست آن سوی دیوارها. دکتر او را از میان سکوت راهروهای فلزی به یک اتاق هدایت کرد. اتاق کوچکی بود با دیوارهای درزدار خالی. این حس در شوک بیزاری ایجاد کرد و او را یاد مکانی انداخت که نمی خواست یاد آن بیفتد. در آستانه درگاه متوقف شد، اما با اصرار و التماس دکتر بالاخره داخل شد. | درحالی که هنوز گیج و کسل بود روی تخت تاقچه مانند اتاق نشست و با بی تفاوتی به دکتر چشم دوخت. احساس کرد باید کنجکاو باشد؛ این مرد نخستین اوراستی ای بود که در عمرش می دید. ولی بیش از اینها خسته بود. می توانست روی تخت دراز بکشد و یک راست به خواب برود. تمام شب گذشته را بیدار بود و مقالاتش را مرور می کرد. سه روز پیش، تکور و بچه ها را در راه «صلح و فراوانی» دیده بود و پس از آن دایم درگیر بود، در رفت و آمد به برج رادیو برای ردوبدل کردن پیام های لحظه آخری با مردم اوراس و بحث روی نقشه ها و امکانات با بداپ تو دیگران. در تمام طول آن روزهای پرشتاب، از موقعی که از تکور جدا شد، حس نمی کرد که او همه این امور را در دست دارد، بلکه آن ها او را در دست دارند. افسارش به دست دیگران بود. دست اراده اش در کار نبود. اصلا نیازی نبود که در کار باشد. اراده خود او بود که همه اینها را شروع کرده بود، این لحظه را به وجود آورده و این دیوارها را اطراف او ساخته بود. چند وقت پیش؟ سال ها. پنج سال پیش، در سکوت شب چاکار در کوهستان، وقتی به تکور گفت «من به آبنای میرم و دیوارها رو برمیدارم.» یا حتا پیش از آن، خیلی پیش تر، در غبار، در سال های قحطی و یأس، آن گاه که به خود قول داد که هیچ کاری انجام ندهد مگر براساس انتخاب خودش. و در پی این قول خودش را به این جا رسانده بود. به این لحظه بی زمان، این مکان بی زمین، این اتاق کوچک، این زندان.

دکتر شانه کبودشده او را معاینه کرده بود (کبودی شوک را گیج کرد؛ عصبی تر و شتاب زده تر از آن بود که آن چه را در محوطه فرود رخ داده فهمیده باشد، هرگز متوجه نشد که سنگی به او اصابت کرده بود. اکنون دکتر با یک سوزن زیرپوستی به سمت او برگشت…


کتاب خلع‌شدگان

نویسنده: اورسولا.کی له‌گوئین    

مترجم: حامد کاظمی    

نشر چشمه

لینک مطلب

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

معرفی کتاب اردوگاه عذاب، نوشته هرتا مولر

cafeliberal

«ذهن روسی در نظام شوروی»، آیزا برلین

cafeliberal

آینده آزادی یا اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی از فرید زکریا+نسخه پی دی اف کتاب

cafeliberal

معرفی کتاب کنش انسانی، بخش یکم

cafeliberal

مصاحبه با مرتضی مردیها در مورد کتاب “لیبرالیسم محافظه‌کار”

cafeliberal

معرفی کتاب: “جان گاتمن” “پرورش هوش هیجانی در کودکان”

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید

ajax-loader