-«من فرزندِ جامم؛
از آن شیر مینوشم
و تا روز رستاخیز، هرگز از آن بازگرفته نخواهم شد گویی که
این شراب، عصارۀ استخوانهای خودِ من است.»[1]
***
خلافت عبّاسیان با فداکاری های ایرانیان مستقر شده بود و لذا، استقرار و اقتدار وزیران ایرانگرای برمکی در دستگاه خلافت فصل تازه ای برای ترویج فرهنگ ایرانی بشمار می رفت.ابونواس اهوازی دربارۀ وزیران و دولتمردان برمکی «کُلِ آنان را کریم» می نامد و می گوید:
-«برمکیان که آداب پادشاهی را آموخته بودند، آن را به مردم نیز آموختند.هر چه میکاشتند، آبیاری میکردند؛ و چون بنایی میساختند،هرگز شالودۀ سازههای خویش را ویران نمیساختند؛و هرگاه که بر مردمان لطفی روا میداشتند،
اطمینان مییافتند که آن لطف، جامۀ جاودانگی و ماندگاری بر تن دارد.»[2]
شکوفائی شهرها و رونق مناسبات بازرگانی و پیشه وری در آن عصر ،طبقۀ شهریِ نوین و فضای شاد و پُرتحرّکی پدید آوره بود که به آن اشاره کرده ایم.
شراب در میان ایرانیان باستان جنبۀ تقدّس داشت و نماد زندگی و شادی بشمار می رفت؛ باوری که از جمشید شاه پیشدادی و آئین مهر آغاز شد و تا جنبش بابکیّه(بابک خُرّمدین) ، جنبش حروفیان و عقاید ایزدی ها و یارسان ها تداوم یافته است.بنظر شوقی ضیف پژوهشگر برجستۀ عرب:
-«لاقیدی نسبت به مبانی اسلام،رواج شرابخواری و کامجوئی در زندگی و آثار بشّاربن بُرد، ابن مقفّع، ابو نواس اهوازی،احمدبن اسحاق خارکی، اَبان لاحقی و دیگران بازتاب فرهنگ دورۀ ساسانی در دوران اسلامی است.»[3] شوقی ضیف در بحث از«مُجُون» تأکید می کند که جامعۀ عباسی به دلیل آمیزش با تمدّن ایرانی(ساسانی) وارثِ آزادیهای افراطی عصر ساسانی بود؛رَوَندی که با آزادیِ بی حدّ و حصری که انقلاب عباسیان به ارمغان آورده بود،تشدید میشد. ایرانیانِ پیروز، غرق در لذتجویی بودند و دیگران را نیز به این سبک زندگی میکشاندند. با وجود نهیِ صریح قرآن، آنان با ولع شراب مینوشیدند و جام های خود را تا قطرۀ آخر سر میکشیدند.[4]
در کتاب دیدگاه ها (۱۹۹۳)گفته ایم که آنهمه«ساقینامه»ها ،«بزم نامه»- ها و «مُغنّی نامه»ها متأثر از آئينهای ايرانی پیش از اسلام است که «روح اسلام» از آنها بيزار و گريزان است.یکی از دلایل محبوبیّت عمومی و پذیرشِ گستردۀ شراب در عصر عبّاسی استدلال برخی فقهای اسلامی مبنی بر حکمِ جوازِ مصرفِ«شراب حلال» بود که از نوشیدنیهای تخمیر شده – مانند خرما، کشمش(نیمپز)، عسل، گندم و انجیر- تهیه میشد.[5] طرز تهیّۀ «شرابِ حلال» در رسالۀ ذهبیّهامام رضا نیز مندرج بود. این رساله به دستور مأمون عبّاسی با آبِ طلا(ذَهَب)نوشته شده بود و در آن نوشیدنِ«شراب حلال»تجویز شده بود. این فتوا، دستِ شرابخوارانِ واقعی را باز می گذاشت.
ابونواس خود را «شاهزاده ای از تبار ساسانیان» و شراب را میراث آنان می دانست.[6]برای او شراب،هم نمادِ عصیان علیه سُنّت ها و اخلاقیّات اسلامی بود و هم؛ نوعی «بازگشت به خویش»در رجوع به آئین ساسانیان.او با نگاهی مادی(طبیعی) و لذتجویانه به هستی،انسان را به بهرهبرداری از لحظاتِ زودگذرِ زندگی فرا میخواند و توصیه می کرد:
-«زندگیِ شاد و گوارا را باید از مجوسان[زرتشتی ها] آموخت؛یعنی نوشیدنِ پیوستۀ شرابِ ناب وُ کهن را»[7]…« روزهای زودگذر جوانی را غنیمت شمار،و جامِ شامگاه را با پیمانۀ بامداد درآمیز.شرابی درخشان و سرخفام که شراب شناسان برای خسرو [انوشیروان] برگزیدهاند،و به رنگ و عطرِ نابش ممتاز است.»[8]
ابونواس با استفاده از واژۀ فارسی«آئین» می گوید که آیینِ شرابنوشی با ادب و متانت و وقار همراه است [9] و لذا،«نابخردان شایستگی ندارند تا از آن برخوردار شوند.»[10] منظور ابونواس از«نابخردان»،تازیانی بودند که مجالس شراب را به عربده جوئی ها و فخرفروشی های قبیله ای آلوده می کردند.او تأکید می کند:
– «من شراب را در جمعِ جوانان همکیشِ خویش مینوشم؛ آنجا که شرابِ ناب با جانهای والا درمیآمیزد.»[11] «ایرانیان در مستیِ خود،وقاری بینظیر و سنجیده دارند و روح والای ایرانی دارای ارزشی بیهمتا است که در هیچ جای دیگر یافت نمیشود.»[12]او این«جوانان همکیش» را با کلماتی مانند «فُرس»(ایرانیان)،«فَتیان صدق»، (جوانان درستکار)،«احرار»(آزادگان) و… توصیف می کند؛ «کسانی که مجالس باده نوشی شان سرشار از فروتنی و خاکساری و کرامت است و در همنوشی با آنان بیم و هراسی ندارم».[13]
بازگشت رنسانسی
ابونواس شیفتۀ شکوه و شوکت ساسانیان بود.انبوه واژگان فارسی درشعرها و اشاره به خسرو انوشیروان ، ایوان مدائن و طاق کسری، هُرمَزدروز (جشن آبسالان) ، «شروین» و…نشانۀ آگاهی و دلبستگی عمیق ابونواس به تاریخ و فرهنگ ایرانِ باستان و بیانگرِ باورهای شعوبی وی است. او به جای نام ها و نماد های اسلامی به شراب و جشن مهرگان ، نوروز ،«آذار» (ماه بهار و فصل رویش و شکوفایی) و «تشرین» = تیشتر(ماهِ عشق و الفت) سوگند می خورَد:
–«سوگند به شکوهِ مهرگان و فرخندگیِ نوروز.»[14]
در این شعر شگفت انگیز ،ابونواس آگاهی عمیق خود را از فرهنگ باستانی ایران -خصوصاً در زبان پهلوی(فارسی میانه) و فرهنگ زرتشتی- عیان کرده ،از جمله:«آذر خورا»(آذر=آتش + خورا =خورشید)، واژۀپهلوی«مینو»(جهانِ معنوی زرتشتی ها)،«کُرزُمان»(«خانۀ سرود» و مقدّسترین مرتبۀ بهشت در باورِ آنان) ، «وِیس و رامین» (داستان عاشقانه و حماسی عصر اشکانیان) ،« مَیْجُونُ»(= میگون، زنِ شرابفروش) و «شِروِین».[15]
ابونواس در بارۀ فرارسیدن نوروز و بهار می گوید:
-«نوروز در تاریک-روشنای بامدادان فرا می رسد؛با شکوفههایی بر شاخساران که بسانِ ستارگان، درخشان و تابناک اند.نقش و نگار این شکوفهها همانند درخشش پارچههای زربفت و گرانبها (مطارف) آمیزهای است از رنگهای زرد بر روی سپید و سبز و سرخ. هنگامی که باد با درختِ شکوفا روبهرو میشود، شاخههایش به سمتِ همپیالهها و بادهنوشان سر خَم میکنند؛ گویی به آنها شادباش می گوید؛ و خود نیز از مستیِ بهار به هر سو خَم میشود.[16]
در کنار این آئین ها، ابونواس از مراسمی به نام «رام» یاد می کند که ظاهراً امروزه ناشناخته است. در سُنّت های زرتشتی «رام» به عنوان «روزِ پیروزی بر ضحّاک عرب» هموزن مهرگان بود.[17]
در اشعار ابونواس،«هرمزدروز»(جشن آبسالان)نمادی از آغاز جشنهای بهاری، طرب، نوشخواری و زنده شدن آیینهای خسروانی(ساسانی) است. این جشن به مناسبت پایان اوج سرما، ذوب شدن برفها، روان شدن جویبارها و چشمهها و به عنوان طلیعۀ آمدن بهار برپا میشده است:
-«جامها به پیشوازمان آمدهاند و بدبیاری روی برتافته است.امروز هرمَزدروز است؛ روزی که مُغان آن را بسیار گرامی میدارند؛روزی که در تقویم شان نادیده گرفته نمیشود و در نظام جهانداری شان جایگاهی والا دارد.»[18]
ابو نواس در شعرِ «تراث انوشیروان»(میراث انوشیروان)دلبستگی و احترام عمیق خود را به این شاه ساسانی ابراز کرده است.[19]
صادق هدایت و ابونواس!
انقلاب مشروطیّت – در واقع – رنسانسی در ذهن و زبان روشنفکران ایران بود. بر این اساس،می توانیم بین اندیشه های روشنفکران مشروطه با برخی باور – های ابونواس مشابهت هائی بیابیم.این مشابهت ها در چهار حوزۀ اساسی چشمگیر است:
1-عرب ستیزی
2-ایران دوستی
3-انتقاد از فرومایگان و رجّاله ها
4-سُنّت شکنی و مبارزه با خرافات مذهبی
عرب ستیزی و ایران دوستی هدایت بازتابی از جریان روشنفکری عصرِ مشروطه (و دوران رضا شاه) بود.نگاه هدایت به ایران و تاریخ آن، آمیزهای از شیفتگی به شکوه و انزجار شدید از ورود اسلام و فرهنگ تازیان بود. هدایت مهاجمان تازی را افرادی تصویر میکند که انگیزهای جز غارت اموال، دستیابی به غنائم و تصاحب زنان (کنیزان) نداشتند. او فتوحات اسلامی را هجوم ویرانگر صحرا نشینان به تمدّن های پیشرفته(بهویژه ساسانیان) میدانست و با لحنی ساختارشکنانه و تند به اسلام و مناسک مذهبی و «روحیۀ گریه، مردهپرستی و تسلیم» تاخته است(خصوصاً در «توپ مرواری»،«البعثة الاسلامیّه» و «حاج آقا»).
در نظر هدایت،ایران باستان؛ سرشار از شکوه و شکوفائی و روشنایی و علم و ثروت و اخلاق انسانی بود ؛ و اسلام عامل جهل، بیماری، فقر، ویرانی و سقوط فکری ایرانیان:
«راستش این عربهای سوسمارخور همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سودپرستی و بیذوقی و مرگ و بدبختی است. چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان مرثیه و آوازشان چس ناله است؟…میان خودمان بماند، مگر برای ما چه آوردهاند؟ مذهب آنها… ما برای خودمان تمدن و ثروت و آبادی و آزادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم. همۀ اینها را از ما گرفتند و به جایش فقر و پریشانی و مردهپرستی و گریه و تأسف و اطاعت از خدای غدّار و آداب خلا رفتن برایمان آوردند.»[20]
ابونواس نیز- چنانکه گفته ایم-تأکید می کرد:
-« زندگی کردن و خوشگذرانی را از تازیان یاد مگیر، چون زندگی آنان خشک و خالی است، سرزمینی که گیاه آن؛ بوته و خار است و بیش تـرین شـکار آن، کفتـار و گرگ… مـن علاقه دارم که از مَی فروش شهر سخن برانم در حالیکه شاعران کهنه پرست و نگون بخت تمایل دارند از ویرانه های خانۀ یار سخن بگویند.»[21]
تا آنجا که می گوید:
«اصلاً کُلّ عرب ها نزد خداوند به چیزی نمی ارزند.»[22]
ابونواس از «مردانِ هیبتناک» و «بوزینگان»(قرود) کناره میگرفت و در انزوایی کامل می گفت:
-«تنها کسانی که هیچ رابطه ای با دیگران ندارند تابِ همنشینی با چنین افرادِ هیبتناکی را دارند.هرگاه به محضرشان درمیآیم،گویی بر آتش نشستهام»[23]
هدایت نیز از «رجالهها» و «آدم های بی حیا،پُررو ،گدامنش و معلومات فروش» سخن می گفت.[24]
چنانکه در مقالۀ« صادق هدایت و دکترمظفّر بقائی»گفته ایم: در سال ۱۳۲۴ دکتر بقائی بر اساس رسالۀ درخشانِ دکترایش در دانشگاه های فرانسه،به تدریس فلسفۀ اخلاق در دانشگاه تهران مشغول بود.او مدتی نیز در آموزشگاه ایران شناسی کار می کرد. در این آموزشگاه، تاریخ و زبان های ایران باستان و باستان شناسی تدریس می شد و از جمله استادانِ آن، ابراهیم پور داوود ، ماهیار نوائی، محمدجواد مشکور و محمد معین بودند. هدایت در آن دوران از دوستان بسیار نزدیک دکتر بقائی بود و چه بسا توسط بقائی به فرهنگ ایران باستان عشق ورزیده و به آموختن زبان و ترجمۀ برخی متون پهلوی پرداخته بود.با توجه به انزواجوئی هدایت و پرهیز او از معاشرت با «رجاله ها» به جرأت می توان گفت که کمتر کسی درآن دوران توانسته بود به «خلوتِ اُنسِ» هدایت راه یابد. جهانگیر تفضّلی، روزنامهنگارِ معروف آن زمان در ذكر «دوستان خیلی نزدیك» و «معاشرینی كه بیش از همه با صادق [هدایت] الفت داشتند»، از دكتر بقائی نیز یاد میكند.[25]
زن اثیریِ ابونواس و هدایت
در بخش پیشین از عشق ناکام ابونواس به«جنان»یاد کرده ایم .هدایت نیز در «بوف کور»از عشق ناکامی سخن می گوید که یادآورِ «جنان»است.« زنِ اثیری» هدایت یکی از کلیدیترین و رازآمیزترین شخصیّت های«بوف کور»است. او مظهر کمال و پاکدامنی است.پرتوی است آفتابگونه ولی دور و غیر قابل لمس:
-«… برای نخستین بار گمان کردم که در من یک شعاع آفتاب درخشید – امّا افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارۀ پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلّی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همۀ بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد، این پرتو در گرداب تاریکی ناپدید شد…»[26]
معشوقۀ ابونواس نیز موجودی است اثیری که در آمیزه ای از نور و نار جلوه می کند؛کنیزی به غایت زیبا با پیکری که «از خودِ هوا نیز لطیفتر است»:
-«او با زیباییهای بهشت برابری میکند، امّا هیچ شباهتی نه در پیکر، نه در خوی و نه در هیچگونه کاستی،با آنها ندارد. پیکری از نورِ ناب، چه آنگاه که در جنبش است و چه در سکون و آرامش.در زیباییاش، همچون شب است،اما بسانِ خورشید، درخششی فزاینده میپراکنَد.»[27]
یا:
-«پیراهن از تن برکشید تا تنی به آب بسپارد. سرخیِ شرمی عمیق،گونهها- یش را گلگون ساخت.بیهیچ جامهای،به پیشواز نسیم ملایم رفت؛با پیکری که از خودِ هوا نیز لطیفتر بود.اما چون کارش به پایان رسید و شتابان دست به سوی ردای خویش برد،ناگاه نظارهگرِ حضورِ غریبهای شد که نزدیک میآمد؛پس، روشناییِ خویش را در ردای تاریکی پنهان کرد.بدینسان، درخششِ بامدادی اش در پسِ پردۀ شب محو گشت.»[28]
آب تنی«جِنان» یادآور سخن نظامی گنجوی در منظومۀ «خسرو و شیرین» است آنجا که شیرین بر اثر خستگی و غبار راه:
فرود آمد، به یکسو بارگی بست
ره اندیشه بر نظّارگی بست
چو قصدِ چشمه کرد آن چشمۀ نور
فلک را آب در چشم آمد از دور
پرندی آسمانگون بر میان زد
شد اندر آب وُ آتش در جهان زد
تن سیمینش میغلطید در آب
چو غلطتد قاقمی بر روی سنجاب[29]
صحنۀ آبتنیِ «مارال» در رُمان درخشان«کلیدر»(محمود دولتآبادی) نیز یادآورِ صحنۀ «اندام شُستن شیرین در آبِ چشمه»در منظومۀ نظامی گنجوی است.[30]
اهمیّت سگ در نظر ابونواس و هدایت
یکی از مشترکات عاطفی ابونواس و هدایت، علاقه و احترام آن دو به سگ بود. در ایران باستان، سگ – پس از انسان – شریفترین و مقدّسترین آفریدۀ اهورامزدا بشمار میرفت. جایگاه حقوقی، مذهبی و نمادین این جانور نجیب به قدری بالا بود که در اوستا قوانین سختگیرانه ای برای حمایت، تغذیه و درمان سگها اختصاص یافته و حقوق برابر آن با انسان مورد تأکید قرار گرفته است. در جهانبینی ایرانی سگ نماد بیداری، بیباکی، وفاداری و سامان بود؛ موجودی که با بانگ خود تاریکی و بیماری را دور میکرد و مظهر آبادانی و امنیّت سرزمین به شمار میرفت.[31] پس از سلطۀ اسلام این سنّت پسندیده ؛منفور و منزوی شد هر چند که در عرفان ایرانی تداوم یافت چنانکه ابوسعید ابوالخیر شیخی را بخاطر ضرب و شتمِ سگ مورد بازخواست قرار داده بود:
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سرِ راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان
بصوفی گفت شیخ: ای بی وفا مرد
کسی با بیزبانی این جفا کرد؟
شکستی دست او تا پست افتاد
چنین عاجز شد و أز دست افتاد
ابونواس در اشعار متعدّدی، رابطۀ صمیمانه سگ و صاحبش را به زیبایی تصویر کرده و میگوید: این سگ چنان ارزشی دارد که گویی صاحبش مانند بنده ای به انسان خدمت میکند و جامه اش را بر تنَش میپوشاند.[32] او از سگِ «بزرگ- منش» و «والاتبار»(اصیل)یاد می کند که بی باک و نیکوکار و تیزهوش است و چشمانش گوئی«نگین انگشتری»است.[33]ابونواس آنچنان به سگش عشق می ورزید که در مرگش مرثیه ای جانگداز سُرود.[34]
صادق هدایت نیز در «سگ ولگرد» عواطف عمیقش را نسبت به این حیوان نجیب ابراز داشته است.از منظرِ تاریخی،«سگ ولگرد» تداوم عرب ستیزی و اسلام گریزیِ هدایت است و بنظر می رسد که داستان«پات»(سگ ولگرد) نماد انسان ایرانی است که پس از تازش تازیان از جغرافیای خود جدا گردیده و دچار اذیّت و آزار بسیار است.
گفتنی است که سگ – به عنوان حافظ و مراقبِ وفادار خانواده – در رُمان «سگ و زمستان بلند» (شهرنوش پارسی پور) نیز حضوری پُررنگ دارد.
بخش چهارم و پایانی این مقال:
رنسانس عصر عبّاسی و «مأموران گشت ارشاد!»
https://mirfetros.com
ali@mirfetros.com
[1] – أَنا اِبنُ الخَمرِ مالی عَن غِذاها
إِلى وَقتِ المَنِيَّةِ مِن فِطامِ
أُجِلُّ عَناللَّئيمِ الكَأسَ حَتّى
كَأَنَّ الخَمرَ تُعصرُ مِن عِظامی
دیوان ابونواس، طبع دار صادر،ص569 ؛ قطب السرور فی اوصاف الانبذه و الخمور، الرقیق القیروانی ،ص ۱۵۲
[2] – دیوان ابونواس، طبع دار صادر،صص229 و ۳۹۰
[3] – تاریخ الأدب العربی فی العصر العباسی الاول، شوقی ضیف، ج3 ،نشر دارالمعارف، قاهره، ۱۹۶۶، صص۶۵-۷۰، ۲۰۱-۲۲۰ و ۳۸۲
[4] – تاریخ الأدب العربی ،ج3،ص65 ۳۶۱
[5] – تاریخ الأدب العربی فی العصر العباسی الاول، شوقی ضیف، ج3، صص۶۵
[6] -دیوان ابونواس،صص40 ، ۴۱ ،252و ۳۶۱ ؛ اخبار ابی نواس،ابن منظور،طبع مصر، ۱۹۲۴،صص39،۴۰ و ۴۱
[7] – خُذِ العَیشَ الهَنِیَّ مِنَ المَجوسِ مُعاقَرَةَ العَقارِ الخَندَریسِ
دیوان ابو نواس ، به تصحیح آیوالد واگنر (ایفالد فاغنر)،طبع الثانیه،بیروت ،۱۴۲۲/ ۲۰۰۱ ، ،ص194
[8] – دیوان ابونواس، ص ۱۵۰
[9] – ولم ازل أتحساها بزمزمــــــة
مع كل ذي شرف في الفرس سكيت
دیوان ابونواس، تصحیح واگنر، ص65، شعر شمارۀ ۴۱
[10] – دیوان ابونواس، ص246
[11] – قطب السرور فی اوصاف الانبذه و الخمور ،ص152
[12] – دیوان ابونواس، ص552
[13] – دیوان ابونواس، ص552
[14] – دیوان ابونواس،تصحیح آیوالد واگنر،ص144
[15] – استاد واگنر مُصّحح دیوان ابونواس،شروین را «یکی از شاهان یا بزرگان طبرستان» دانسته در حالیکه باید گفت هرچند نام یکی از شاهان مازندران شروین بوده امّا در این شعر،اشارۀ ابونواس به یکی از نام های مقدّس در باورِ ایرانیان باستان است.«شروین» در آئین خُرّمدینان و «بابکیّه» جایگاهی خاص داشت.نگارنده در «جنبش خُرّمدینان»(بابک خُرّمدین) به جایگاه معنوی«شروین» اشاره کرده است.
[16] – دیوان ابونواس، تصحیح آیوالد واگنر ، ص145، شعر شمارۀ ۱۱۰
[17] – نگاه کنید به اوستا ،ترجمه و پژوهش هاشم رضی،انتشارات بهجت،تهران، ۱۳۷۱، بخش«رام یشت»،صص420-۴۲۴
[18] – ابن معتز (طبقات الشعراء،ص88)می نویسد:این شعر از زمرۀ اشعاری است که به اشتباه به ابونواس نسبت میدهند در حالیکه این شعر از «ابن حباب» استاد ابونواس می باشد.بنظر نگارنده تصویرسازی ها و زبان روان و بیپردهٔ بیت با روح غزلیّات و خمریات ابونواس همخوانی دارد.
[19] – دیوان ابونواس، تصحیح احمد عبدالمجید الغزالی، طبع قاهره،۱۹۵۳،ص102
[20] – توپ مرواری،نسخۀ بدون سانسور،نشر ؟، صص16-۱۷
[21] – دیوان ابونواس،طبع دار صادر،ص36
[22] – دیوان ابونواس،ص ۱۸۱
[23] – طبقات الشعراء ،ص ۲۰۱
[24] – بوف کور،چاپ چهارم،انتشارات امیرکبیر،تهران،۱۳۳۱،صص10،۹ ،۹۲،۵۵ و ۹۹
[25] – نامه های صادق هدایت،گردآورنده محمدبهارلو،نشراوجا، تهران،۱۳۷۴، ص ۳۶۷
[26] -بوف کور،چاپ بمبئی هند،۱۳۱۵،صص8-۹
[27] – دیوان ابونواس،ص89
[28] -دیوان ابونواس ،ص27
[29] – خسرو شیرین، نظامی گنجوی،به تصحیح وحید دستگردی،مطبعۀ ارمغان، تهران،۱۳۱۳، صص77-۷۸
[30] – در بارۀ«کلیدر»نگاه کنید به یادداشت کوتاهِ نگارنده در لینک زیر:
https://mirfetros.com/fa/?p=26809
[31] – نگاه کنید فرهنگ ایران باستان،استاد ابراهیم پورداوود، زیر نظر بهرام فره وشی ،چاپ دوم،انتشارات دانشگاه تهران، ۲۵۳۵ شاهنشاهی ،صص207- ۲۱۹
[32] – دیوان ابونواس،دار صادر،ص233
[33] – دیوان ابونواس،دار صادر،ص400
[34] – دیوان ابونواس،ص ۱۰۵؛دیوان، نسخۀ غزّالی، ص643
لینک کوتاه: https://cafe-liberal.com/?p=۱۳۴۴۴۱
ابونواس اهوازی؛ نمایندۀ شادخواری های عصر ساسانی(بخش ۲)،علی میرفطروس
ابو نواس اهوازی؛ نمایندۀ شادخواری های عصر ساسانی،(بخش ۱)، علی میرفطروس

