اگر از من بپرسند که ایران را در یک سخن چگونه میتوان خلاصه کرد، خواهم گفت: نیرو در یگانگی است.
بهراستی ایران، این مادرِ بزرگ من، خانهی یکی از گوناگونترین مردمان جهان است، گوناگونیای نه تنها در تبار و جغرافیا، بلکه در ژرفای تاریخ. کمتر سرزمینی را میتوان یافت که همچون ایران این همه پیروزی و شکست را در کارنامهی خود داشته باشد، هیچ ملتی را نمیشناسیم که تا آستانهی نابودیِ کامل پیش رفته باشد و باز، نه یکبار که بارها، چونان نیرویی جهانی سر برآورده باشد.
چندی پیش جوانان ایران، بار دیگر همین یگانگی در دلِ گوناگونی را در روزگارِ «برآمدن شیروخورشید» در جنبش ملی به نمایش گذاشتند، مردمانی از چهار گوشهی ایران، در کوی و برزن، با زبانها و گویشهای گوناگون، در اقلیمها و سرزمینهای متفاوت، یکصدا زیر درفش کهنِ شیروخورشید فریاد زدند:
«پاینده ایران، جاوید شاه!».
اگرچه جنگ کنونی میان اشغالگران اسلامی بر ایران و اتحاد اسرائیلی–آمریکایی، به چشم برخی پایان تاریخ ایران مینماید، برای من، این تنها آغازی دیگر است بر فصلی نو از شکوه و فرّ، و چنانکه گفتم، این نخستین بار نیست.

سرگذشت ما از پایان روزگار مفرغ، پیرامون ۱۲۰۰ پیش از میلاد، آغاز میشود، زمانی که جهانِ شناختهشده آکنده از آزمندی، پراکندگی، بیاعتمادی و جنگهای بیپایان بود. این جهان را میتوان در میانِ دریای کاسپین در شمال، خلیج پارس در جنوب، دریای مدیترانه در باختر و اقیانوس هند در خاور خلاصه کرد.
در این گستره، مردمانی با زبانها، فرهنگها و درجههای تمدنی گوناگون میزیستند: سومریان، ایلامیان و مصریان، «کهنسالان» این جهان بودند، در برابرشان «نوخاستگان»ی چون مادها، بابِلیان و آشوریان ایستاده بودند، و همگان از سکاها و کیمریها، آن سوارکارانِ نیرومندِ نیمهکوچنشینِ استپهای اوراسیا، بیم داشتند. کهنسالان، تمدن آورده بودند، نوخاستهگان، سامانِ کشورداری، و سوارکاران، هنرِ رزم.
سدهها این نیروها، نه در صلح، بلکه در کشاکشی پایدار، در کنار هم زیستند، بیآنکه یکی بر دیگری چیرگیِ پایدار یابد. اما با کشف آهن، این توازن دگرگون شد، آشوریان از حدود ۹۱۱ پیش از میلاد، با خشونتی بیمانند، به گسترش سرزمین خود پرداختند و در چند دهه، با سازمانی شگرف و بیرحمیِ هراسانگیز، نخستین شاهنشاهی تاریخ را با خون و آهن و آتش برپا کردند.
بسیاری از ملتها نابود شدند، و آنانی که ماندند، به کشتارهای پیاپی، بردگی و خواریِ همیشگی گرفتار آمدند. شاهنشاهی آشور، جهانی تاریک بود، استوار بر فرمانبریِ کور و هراسِ فلجکننده. در این زمان، نیاکان ایران امروز، از تیرههای گوناگون ماد، پارس، سکا و بازماندگان تمدن ایلام بودند. هنوز چیزی به نام «هویت ایرانی» در کار نبود، مادها، با نیروی نظامی خود، نقش سروریِ نانوشته را داشتند، اما نه از راه پذیرش، بلکه از رهگذر برتریِ زور، و همین، شورشها و درگیریهای پیوسته را برمیانگیخت.
اگر «ایران»ی در کار بود، بیش از هر چیز، پیوندی سست بود بر پایهی ستیز مشترک با بندگیِ تحمیلی، نه بر بنیاد هویتی یگانه. هر بخش، چنان درگیرِ خویش بود که امکانِ رهاییِ همگانی را درنمییافت. در همین هنگام، بابِلیانِ کلدانی نیز، جدا از ایرانیان، علیه آشور شوریدند، بیآنکه به همپیمانی بیندیشند.
اما هنگامی که فشار و یورشهای آشور به اندازهای رسید که هستیِ ایرانِ کهن را تهدید میکرد، همهچیز دگرگون شد، برای نخستین بار، ایرانیان در برابر دشمنی مشترک، یکپارچه شدند.
فرورتیش، شاه ماد، با سکاها و پارسیان همپیمان شد و پارسیان نیز با ایلامیان، بدینسان نخستین همبستگیِ فراگیر ایرانی پدید آمد. این اتحاد، در یورشی پیشدستانه به آشور، هرچند بهسبب خیانت سکاها شکست خورد، اما همان دم، زادنِ ایران در تاریخ را رقم زد.
چندی بعد، هووخشتره، فرزند او، آرمان پدر را به انجام رساند: سکاهای خیانتپیشه را برانداخت، ایرانیان را دوباره یکدل کرد و برای نخستین بار آشور را شکست داد. او با بابِلیان همپیمان شد و در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، به فرمانروایی آشور پایان داد .بدینسان، به نیروی خرد، روشنایی بر تاریکی چیره شد.
از آن پس، این نبرد جاودانه میان خرد و فرمانبری، میان روشنایی و تاریکی، سرنوشت ایران را رقم زد.
اما با گذر زمان، شاهان ماد و بابل نیز به تباهی گراییدند. در اوج این تیرگی، جوانی برخاست: کوروش بزرگ. او، همچون هووخشتره، راز یگانگی را دریافت و نه تنها بزرگترین، که دادگرترین شاهنشاهی جهان را بنیاد نهاد، جایی که فرمانروایی ایرانیان، همزادِ امنیت، داد و آزادی بود.
باز، خرد بر فرمانبری چیره شد و روشنایی تاریکی را درهم شکست. این روشنایی، دانش آفرید، دانش، توانگری، توانگری نیرو، و نیرو رشک و تباهی: پس از سدههایی از شکوه، در حدود ۳۳۰ پیش از میلاد، اسکندر مقدونی ایران را درهم شکست و با بهرهگیری از سستی و تباهی فرمانروایان، فرمانرواییِ هراس را بنیاد نهاد. پس از او، سلوکیان، بیش از یک سده، فرهنگ ایرانی را سرکوب کردند.
اما باز، در دل تاریکی، روشنایی سر برآورد: ارشک، شاه پارت، ایرانیان را یکدل کرد و بیگانگان را بیرون راند و شاهنشاهیای پدید آورد که نزدیک به هزار سال پایید.
در هر دوره، هرگاه بیگانگان خواستند از شکافهای درونی بهره گیرند، رهبری برخاست و ایران را به شکوهی نو رساند.
این سرگذشت، به روزگار باستان محدود نماند. عربها، مغولان، عثمانیان و ازبکان، هر یک کوشیدند ایران را درهم شکنند، اما هر بار، ایران نیرومندتر از پیش برخاست.
هر شکست، یا از بیخردی بود یا از خیانت. چنانکه بابک و مازیار، تنها بهدست افشینِ خیانتپیشه شکست خوردند.
همین ایستادگی، رستاخیز فرهنگی ایران را در پی داشت و شاهکارهایی چون شاهنامه را پدید آورد.
شاه اسماعیل صفوی نیز، با الهام از همین میراث، برخاست، اما او نیز در چالدران، از خیانت درونی شکست خورد.
این آرمانِ بازسازیِ ایرانِ کهن، در دل همهی این بزرگان زنده بود، آرمانی که همچون آتشِ مقدس، خاموشی نمیپذیرد.
نادرشاه افشار، که از بندگی برخاست، نزدیکترین کس به این آرمان بود، اما او نیز در اوج، به تباهی گرایید. پس از او، روسیه و بریتانیا، با بهرهگیری از پراکندگی، کوشیدند ایران را نابود کنند.
اما باز، در ۱۹۰۶، مردم ایران، زیر درفش شیروخورشید، به پا خاستند و استبداد را فرو ریختند. و باز، در ۱۹۷۹، این خیانتِ درونی بود که ایران را به تاریکی فرو برد.
اکنون، پس از این همه هزاره، پرسش این است:
آیا ایرانیان باید از خاکستر جنگ و هراسِ ستم بترسند؟
آیا باید امید را ببازند؟
یا به ندای یگانگی پاسخ دهند؟
نیاکان ایرانیان، هر دشمنی را شکست دادهاند، اکنون نیز وظیفهی آنان است که فرمانبری را با خرد درهم شکنند، تا روشنایی چیره شود.
در ۴۷ سال گذشته، ملت ایران، در درون و برونِ مرزها، هرگز چنین یکدل نبوده است. درفش شیروخورشید، از کرانههای اقیانوس آرام تا خلیج پارس، از کوههای تهران تا درههای لسآنجلس، در اهتزاز است.
و باز، ایران در آستانهی خطری بزرگ ایستاده است. اما هرگز فراموش مکن:
آنگاه که امید به پایان میرسد و جهان در تاریکیِ فرمانبری فرو میرود،
خورشید ایران بار دیگر برخواهد آمد و گیتی را با روشنایی خرد، روشن خواهد ساخت.
برگردان از انگلیسی: شهریور

