بیایید با مثالی ببینیم چپ چهجوری به مبانی توسعه حمله میکنه.
سرمایه برای اینکه رشد کند، باید تولید کنه؛ کسبوکار ایجاد کنه. درسته؟ خب. بفرمایید تولید کنید. فرقی نمیکنه سرمایۀ شما اندازۀ راهاندازی یک مغازه باشه یا یک باشگاه یا یک کارگاه یا یک شرکت بزرگتر یا یک کارخانۀ خیلی بزرگ.
اول تصمیم میگیرید چی کار کنید، چی تولید کنید. بعد اصلیترین سوال شما اینه:
این تولید ــ یا این کسبوکار ــ رو چطوری راه بندازم که کمترین هزینه رو داشته باشه تا در نتیجه بتونم تولیداتم رو با کمترین قیمت دربیارم.
در این صورت میتونید با تولیدکنندگان قبلی رقابت کنید (به شرط کیفیت یکسان یا بهتر) و حتی میتونید بازار رو از اونها بگیرید.
مثلاً اگر قراره یک کارگاه بزنید، سعی میکنید سولۀ کارگاه رو در جایی پیدا کنید که هزینۀ کمتری داشته باشه؛ اما اگر برید جایی که خیلی پرته، فایدۀ سولۀ ارزون، با هزینۀ بیشتری که برای حملونقل باید بدید، میسوزه… ضمن اینکه کارگر هم سختتر راضی میشه اون راه دور رو بیاد، مگر اینکه خونهش اونجا باشه یا اینکه دستمزد بیشتری بهش بدید که در این صورت هم باز هزینۀ تولیدتون بالا میره.
مقدمۀ بحث رو کش ندم… خلاصهش اینه که شما میگردید و پایینترین هزینههای تولید رو پیدا میکنید (و البته این هم جزو تواناییهای خاص یک کارآفرینه ــ که در هر کسی نیست). نتیجهگیریِ سادۀ این بحث چیه؟ اینهکه
«سرمایه به جایی میره که بتونه با کمترین هزینهها تولید کنه».
جایی که هزینهها و امکانهای حملونقل پایینه، جایی که مواد اولیه راحتتر تهیه میشه، جایی که انرژی ارزونتر درمیاد و و و… درسته؟ خب حالا بیایید این رو در ابعاد جهانی ببینیم.
یک شرکت اروپایی یا آمریکایی دقیقاً همین محاسباتی رو انجام میده که شما برای تأسیس یک کارگاه انجام میدید. وقتی این شرکت میبینه میتونه جایی پیدا کنه که دستمزد کارگر یکدوم، یکسوم، یا حتی یکدهمِ کارگردر کشور خودشه، وقتی میتونه جایی پیدا کنه که مواد اولیه رو با قیمت کمتر و حملونقل کمهزینهتری تهیه کنه، وقتی میتونه انرژی ارزونتری تهیه کنه، و محاسباتی از این دست، میره در اون نقطۀ جغرافیایی کارخونه میزنه؛ یا از صفر اونجا تولید میکنه یا بخشی از تولید رو به اونجا منتقل میکنه. به خصوص وقتی میبینه در اون کشور و کشورهای همسایهش میتونه بازار فروش پیدا کنه. اینجوری میشه که یک شرکت بزرگ میره به برزیل، به هند، به بنگلادش، به سریلانکا، به آفریقا… (یا میاومد به ایران ما، اگر کلاً جور دیگری اداره میشد).
در اینجا یک بدهبستان رخ میده: در یک جایی از جهان که قطعاً درآمد سرانۀ پایینی وجود داره، برای هزاران نفر به طور مستقیم، و برای هزاران نفر به طور غیرمستقیم شغل ایجاد میشه. در کنار این کارخونه، شبکهای محلی از کسبوکارها شکل میگیره و رفتهرفته ممکنه کارآفرینان کوچیک محلی بخشی از تولید رو خودشون انجام بدن و اینجوری باز قیمت تمومشدۀ کالا پایینتر بیاد و اون شرکت بزرگ باز بتونه محصولاتش رو ارزونتر روانۀ بازار کنه و رقبا رو کنار بزنه.
شما در اینجا چیزی جز منافع دوطرفه نمیبینید: شرکت خارجی سود میکنه، مردم محلی هم صاحب شغل میشن. اما طبیعیه که دستمزدشون به حد متعارفِ کشور خودشونه، نه به حد کشورِ مبدا! یه کارگر در سریلانکا یا نیجریه اگر در شرکتی چینی یا آلمانی کار کنه، اندازۀ کارگر چینی و آلمانی حقوق نمیگیره ــ اصلاً این کارخونه به این دلیل اومده اینجا تا بتونه دستمزد کمتری بده.
حالا شما ببین، از این بازی دو سر بُرد، چپ چه هیولای غیرانسانی، غیراخلاقی و خبیثی ساخته! اسم این رو استثمار میگذاره! اسم این رو بردگی میگذاره! هیولای آدمخواری به اسم نئولیبرالیسم از این میسازه. حالا اگر این شرکت نمیرفت به اون کشور اون کارگرا شغلی به مراتب بدتر داشتند. در حالی که الان شغل دارند و محرکهایی برای توسعۀ ملی پیدا کردند. هر شرکتی بیاد، شرکتهای دیگه هم ترغیب میشن بیان و این وسط یک سری شرکت هستند که فکر میکنند میارزه برن در این کشورِ در حال رشد، «زیرساخت» بسازند؛ جاده، بندر، راهآهن، ارتباطات سیار و… چپ با شعارهای ظاهراً اخلاقی دقیقاً به این فرایند توسعهبخش حمله میکنه. با شعارهای پوچ مردم ساده رو علیه توسعۀ خودشون میشورونه و عقبماندگی رو تثبیت میکنه. اما مسیرِ بهبود وضعیت اون کارگرها دقیقاً همینه! این رفتار چیزی جز تخریب مبانیِ بهروزی مردم نیست.
حالا اگر این وسط ایدههای ناسیونالیستیِ سلبی هم وارد بشه که واویلا! یک گروه هم میان با این چپ ضدامپریالیست همصدا میشن که ای وای بیایید ببینید شرکتها اومدند استقلال ملی ما رو خدشهدار کردند. من به شما قول میدم، کشوری که همزمان دچار این دو تفکر مخرب بشه، به فنا میره!
@Garajetadayoni | گاراژ (https://t.me/Garajetadayoni)

