5.4 C
تهران
دوشنبه 24 آذر 1404 ;ساعت: 02:41
کافه لیبرال

دیاسپورای ایرانی؛ میهنی در فرابوم

1دیاسپورای ایرانی؛ میهنی در فرابوم

جلد دفتر سیزدهم مجله شهریور، دیاسپورای ایرانی؛ میهنی در فرابومبه‌راستی چیستان کیستی انسانی که در بیرون از مرزهای میهن خویش آرام گرفته چگونه واگشوده می‌شود؟ پیوند او با نیاخاکش تا کجا سودمند و تا به کجا زیان‌بخش است؟ آشنایی با فرهنگ بیگانه تا کجا او را در بازشناسی خویش یاری می‌دهد؟ آیا او می‌تواند فراتر از نفرین و آفرینی که نثار فرهنگ خودی می‌کند، هزاران فرسنگ دورتر از زادگاهش نقشی در بالش و برآیش آن فرهنگ بازی کند؟ جایگاه ایرانیانی که در دیاسپورا چشم به جهان گشوده‌اند کجاست و سرانجام این انبوه پراکنده ایرانیان برون‌مرز در فردای سرنگونی رژیم اسلامی در کجای جهان ایرانی خواهد ایستاد؟ شهریور در شمارهٔ پاییز ۲۵۸۴ خود به این پرسش‌ها و فراتر از آنها پاسخ می‌دهد.

همراهان این شماره: محسن بنائی، ناصر کرمی، شکوه میرزادگی، حمید فروغ، فروغ کنعانی، تینا قاضی‌مراد، علی پیرابی، چنگیز امیری، حنانه بختیاری، کمند بنائی، آرمین لنگرودی، مینو گلبهار، محمدرضا رضایی، کیانوش امجد، محمد طباطبایی، سیروس کوهستانی، شیرین احمدی

محسن بنائی مزدک بامداداندیاسپورای ایرانی پس از سرنگونی مافیای اشغالگر اسلامی نیز همچنان یک سرمایه سترگ ملی خواهد ماند. یهودیان پس از ویرانی نیایشگاهشان در بیش از ۱۰۰  کشور جهان پراکنده بودند، ولی توانستند ۱۸۱۲ سال از کیستی ملی خود نگاهبانی کنند و پس از بنیانگذاری کشور اسرائیل به یاری میهنشان بشتابد، هرچند بسیاری از آنان هرگز در آنجا نزیستند. ما باید با بهره‌گیری از این تجربه ارزشمند دیاسپورای ایرانی را همچون شاخه‌ای از درخت تناور کیستی و فرهنگ ایرانی بدانیم که اگرچه در فرابوم سایه‌می‌گسترد، ولی ریشه‌اش در خاک سرزمین مادری است. برای این کار باید تعریف ایرانی بودن را چنان گسترش داد که نسل‌های آینده ایرانی را هم دربربگیرد، تا نوادگان و نبیرگان ما زیوندگان در فرابوم، همچنان مهر میهن را در دل بکارند و در زمانه‌های سخت به یاری او بشتابند. نبیرگانی که حتا اگر خود و نسل پیشینشان هم ایران را ندیده باشند، همچنان آرزوی دیدنش را در دل بپرورند.

داستان پیروز ساسانی صفحه به صفحه ماجراهای شکست پشت شکست مردی تلخکام است که نمی‌خواسته تسلیم هیولاهایی شود که داشتند وطنش را به ویرانی می‌کشاندند. مردی که البته تاریخ او را با واپسین لحظۀ مرگش به خاطر می‌آورد: اینکه در جایی از کوهستان پامیر می‌خواهد که او را در گور به پهلو و رو به ایران بخوابانند تا همیشه چشم به وطن داشته باشد. مهاجران ایرانی تازه دارند به‌عنوان دیاسپورا قابل تعریف می‌شوند. از آن جهت که ترسشان از جمهوری اسلامی ریخته و ترفندهای آن برای مهار ایرانیان خارج را شناخته و روز به روز برای سرنگونی این رژیم متشکل‌تر می‌شوند. آیا دیاسپورای ایرانی خواهد توانست کار ناتمام پیروز ساسانی را تمام کرده و ایران را از دست غاصبان خونریز رها کند؟ نشانه‌های امید بسیار است. طلیعۀ نور در افق پدیدار است.

آزادی، رخداد نیست؛ روند است. براندازی، لحظه‌ای کوتاه است اما نگه‌داشتنِ آزادی، کاری نسلی است. دیاسپورای ایرانی اگر می‌خواهد بر آیندهٔ ایران اثر واقعی بگذارد، باید از «سیاستِ موج سواری» به «سیاستِ نهادسازی» گذار کند. باید بفهمیم که رؤیای رهایی، الزاماً پدیدآورندهٔ آزادی نیست؛ این رؤیا زمانی تبدیل به آزادی می‌شود که در نهاد جا بگیرد. و نهاد، نه با شعار که با انسجام اجتماعی پیگیر و ممتد ساخته می‌شود: شفافیت، پاسخ‌گویی، آموزش، آرشیو، بودجهٔ روشن، تقسیمِ کار، و تحملِ اختلاف. این کلماتِ بی‌هیجان‌اند، اما دقیقاً همان‌ها هستند که هیجانِ آزادی را از سوختن نجات می‌دهند. شاید مهمترین رسالت دیاسپورا این است: ایرانِ آزاد فردا باید همین امروز در تبعید تمرین شود. این جمله تعارف یا استعاره نیست؛ خلاصهٔ اخلاقی و فنیِ مسئله است. اگر امروز نسازیم، فردا در لحظهٔ خلأ قدرت، دستِ خالی خواهیم بود و قهر، جای قانون را پر خواهد کرد. اگر امروز نهادِ عدالت را نیندیشیم، فردا عدالت به انتقام تقلیل می‌یابد. اگر امروز قواعدِ همکاری را یاد نگیریم، فردا اختلاف‌ها ما را می‌بلعند. و اگر امروز سیاستِ پلتفرمی را لگام نزنیم، فردا بار دیگر «وایرال» به‌جای «ممکن» خواهد نشست.

تینا قاضی مراد دیاسپورای ایرانی و رسانهالکسی دو توکویل فیلسوف سیاسی شهیر فرانسوی نوشت که آزادی معمولاً به‌دشواری و در دل طوفان‌ها برپا می‌شود، در کشاکش اختلافات به کمال می‌رسد و بهره‌هایش زمانی شناخته می‌شود که دیگر استقرار پیدا کرده باشد. ابزارهای متعارف در زمانهٔ نامتعارف بی‌معنی‌اند. درنتیجه، دسترس‌داشتن به رسانه به‌مثابهٔ تریبون صرفاً مختص دورانی است که اوضاع و احوالِ عادی و نرمال به دست آمده باشد و تریبون نقش اساسی خود را در زمان ثبات و نهادینه‌شدن آزادی و دموکراسی ایفا می‌کند، اما در دوران بازپس‌گیری فهم زمینهٔ مبارزه لازم است. دیاسپورا باید درک کند در دوران بازپس‌گیری نقش رسانه چیست. ایرانیان در کشاکش نبرد با یک حکومت نرمال نیستند که اهمیتی به چندصدایی بدهد، بلکه به یک صدای نیرومند و استوار دارند، گیرم که آرام باشد. به گفتهٔ فروید، صدای خرد آرام است اما خاموش نمی‌شود تا زمانی که همه به آن گوش بسپرند.

در حالی که دیاسپورای برخی از کشورهای خاورمیانه در کوچه و خیابان‌های غرب نماز می‌خوانند و یا شعارهای ضدبشری سر می‌دهند، آن‌سان که میزبانان را وحشت‌زده می‌کند، دیاسپورای ایرانی با عشق و مهربانی علاوه بر آن که هوشمندانه به قوانین متمدنانه و فرهنگ میزبانان خود احترام می‌گذارد، آنها را به شادی‌ها و جشن‌های خود دعوت می‌کند تا به آنها نشان دهد که ایرانیان مردمانی متمدن هستند و ربطی به حکومت اشغالگر و واپسگرای خود ندارند. بیهوده نیست که در این کشورها نه تنها مردمان محلی که حتی مأموران شهربانی و پلیس‌ها هم در رژه‌های نوروزی دیاسپورای ایرانی و در برگزاری جشن‌هایشان با آنها هستند و همراه با آنها آواز می‌خوانند و از آتش همیشه روشنی لذت می‌برند که هیچ اهریمنی نتوانسته آن را خاموش کند.

ائتلاف جدی و سازماندهی و انسجام دیاسپورای فراری و دیاسپورای پاسوز در خارج از ایران، حمایت این دو از هم می‌تواند به تغییراتی بزرگ در داخل ایران، جذب حداکثر حمایت از کشورهای بزرگ و تأثیرگذار مثل امریکا بینجامد. تشکیلاتی قدرتمند که هدفش نجات ایران و بهروزی مردم است. نیروهایی که منافع ملی برایشان بر هر ایدئولوژی دیگری ارجحیت دارد و می‌توانند با بهره‌بردن از تجارب این چند دهه، با جذب حمایت‌های رسانه‌ای و نظامی و مالی، کشور ایران را از دست توحش و فساد و بی‌خردی نجات دهند و فردایی بهتر برای نسل‌های بعدی رقم بزنند. نسل‌هایی که در وطن خود «زندگی» کنند و بدون فکر به خوشبختی، خوشبخت باشند.

اگر بخواهم از کارکرد چهل‌واندی سالهٔ دیاسپورای ایرانی در جهت هموارسازی راه برای دگرگونی‌های فکری و اجتماعیِ آیندهٔ ایران یک بیلان صادقانه بگیرم، بایستی با انبوهی افسوس اقرار نمایم که این کارنامه اگرچه نه معادل صفر، بسیار ضعیف است و به‌هیچ روی‌شایستهٔ قبولی نیست! نسل جوان ایرانی از نسل دیاسپورانشین به‌خاطر تسلط به زبان‌های زندهٔ جهان و دسترسی به متون روشنگرانه انتظار بیشتری در این راستا دارد. بازدهیِ عمرهای هدررفتهٔ نسل بازمانده از پنجاه‌وهفت در این راستا بسیار بسیار ناچیز بوده است.

آیندۀ نشر فارسی در مهاجرت، در تداوم همین گفتگو میان نسل‌ها و زبان‌هاست. تا زمانی که در گوشه‌ای از جهان، کودکی کتابی فارسی را ورق می‌زند یا مهاجری در شب‌های دوردست کلمه‌ای فارسی می‌نویسد، این زبان زنده خواهد ماند؛ نه فقط به‌عنوان یادگار، بلکه به‌مثابۀ امکانی برای زیستن، اندیشیدن و گفتگو در جهانی بی‌مرز.

با گذر زمان دریافتم که برای ایرانی‌بودن نیازی نیست به گروهی فرهنگی تعلق داشته باشم. حتی در میان ایرانیان نیز گاه پیوندی واقعی احساس نمی‌کردم، این خودِ فرهنگ ایرانی بود که به سویم آمد و آنچه را سال‌ها در جست‌وجویش بودم، به من بخشید. این‌چنین آنچه روزی مایهٔ سردرگمی و رنج بود، امروز مرا سرشار از قدردانی می‌کند. خوشحالم که در محیطی رشد کردم که هرگز نمی‌گذارد فراموش کنم از کجا آمده‌ام، بی‌اعتنا به این‌که کجا هستم…

در حال حاضر که مهمترین مسئلۀ تمام ایرانیان، بیرون راندن باند جمهوری اسلامی از مصدرهای حکومت و هدایتش به پشت میله‌های زندان است، حالا که همه نگران حفظ کشور پس از براندازی و نگران وضعیت آیندگان هستند، درهم شکستن تاکتیک‌های رسانه‌ای حکومت به‌خصوص در مواقع بحرانی و حفظ انسجامِ دلواپسان واقعی ایران از مهمترین مسئولیت‌های تمام کاربران ایرانگراست.

غربی‌شدن دیاسپورای ایرانی، راهی برای بازگشت فرهنگی به ایران است؛ میهنی که حالا دیگر فقط در جغرافیا نیست، بلکه در حافظه، زبان، آیین‌ها و نمادها زنده مانده است و با جنبش‌های اجتماعی نوینی که در داخل ایران رقم خورده است آن را آمادۀ یک رنسانس فرهنگی می‌کند که جهان را از دست اسلام سیاسی خلاص‌ خواهد کرد. از این منظر، دیاسپورای ایرانی نه تنها در حال ساختن مدرنیتۀ ایرانی در تبعید است، بلکه بذرهای نوزایی فرهنگی آیندۀ ایران را نیز در دل خود حمل می‌کند؛ مدرنیته‌ای برخاسته از درد، امید و بازسازی عقلانیت ایرانی.

آینده‌ی موسیقی ایرانی در دیاسپورا، آینده‌ی گفت‌وگو است. گفت‌وگویی میان گذشته و حال، میان داخل و خارج، میان زبان‌های گوناگون و جهان‌های متفاوت. این موسیقی می‌تواند نقشی ایفا کند که سیاست از آن ناتوان است: برقراری ارتباطی انسانی میان مردمانی پراکنده، و بازسازی حسی مشترک از وطن. اگر روزی جامعه‌ی ایران بار دیگر فرصت انتخاب فرهنگی آزاد را بیابد، این موسیقی است که می‌تواند نخستین صدای صلح و بازسازی باشد.

درماندگی روانیِ دیاسپورای ایرانی در برابر مسألهٔ «سقوط یا براندازی نظام در ایران» پدیده‌ای چندلایه است: ترکیبی از چه می‌شد اگر…، فاصلۀ فیزیکی، ناتوانی در اقدام مستقیم، فشار روانی مداوم، هویت معلق، و نبود ساختارهای اجتماعی جامع. اما این وضعیت، الزاماً تقدیر نهایی نیست؛ با آگاهی از این ساختارها می‌توان مسیرهایی برای کاهشِ این درماندگی و افزایشِ توان روانی و مشارکتی ساخت. اگر بتوانیم نهادهای جامعهٔ ایرانی خارج از کشور را تقویت کنیم، سلامت روان این جامعه را ارتقا دهیم، و مسیرهای عملیِ معناداری برای مشارکت بسازیم، آنگاه نه فقط احساس درماندگی کاهش می‌یابد، بلکه جامعهٔ دیاسپورا نیز می‌تواند نقش مؤثرتری در تحولات مربوط به ایران ایفا کند.

صدای دوم اثری ارزشمند، خواندنی و ضروری است که نه‌تنها جامعهٔ ایرانی داخل و خارج از کشور، بلکه هر مخاطب علاقه‌مند به ادبیات مهاجرت، انسان‌شناسی فرهنگی و گفت‌وگوی بین‌فرهنگی را مخاطب قرار می‌دهد. درنهایت، این کتاب ادای احترامی باشکوه به قدرت بی‌پایان ادبیات در ایجاد پل‌های فرهنگی، شکستن مرزها و دادن صدایی به کسانی است که ممکن است در هیاهوی جهان ناشنیده باقی بمانند. این اثر ما را به تفکر و تأمل دربارهٔ مفاهیم بنیادینی مانند هویت، تعلق، خانه و تبادل فرهنگی دعوت می‌کند ــــ موضوعاتی که در جهان به‌هم‌پیوسته و درعین‌حال تکه‌تکهٔ امروز، بیش از هر زمان دیگری کاربرد و اهمیت یافته‌اند». صدای دوم نه یک پایان‌نامه، بلکه یک آغازگر گفت‌وگو است؛ فصلی ضروری در داستان درحال گسترش هویت ایرانی که اکنون در مقیاسی جهانی روایت می‌شود.

نسل زد و رنسانس ایرانی، چنگیز امیری، شماره یازدهم مجله شهریوردر گرگ‌ومیش تحولات عمیقاً اجتماعی ایران، آنچه از کوران این جنگ هویتی  پس از سیلاب ویرانگر و ارتجاعی پنجاه‌وهفت با شکوهی بی‌همتا در حال سربرآوردن است، هویت ملی مخدوش‌شدۀ ماست. شاهد این گفته اظهارات مردمی است که سرزمینشان را اشغال‌شده می‌دانند. دیگر کمتر کسی را می‌بینی که از اشغال ایران حرف نزند. معنای این گفتمان جدید چیست؟ هویت جعلی شیعی اگر همچنان در حاشیۀ آئینی جامعه می‌ماند و دست به تسخیر قدرت نمی‌زد؛ می‌توانست کماکان همانند دیگر آیین‌های ایمانی بخشی از آیین‌های ایرانی بماند.

چگونه می‌توان از نیروی دیاسپورا به‌عنوان یک پتانسیل (نیروی نهادینه) جهت ارتقا و توسعۀ جامعۀ مادری استفاده کرد؟ چه مسئولیتی بر دوش دیاسپورای ایرانی قرار دارد؟ چگونه می‌توان احساس تعلق را تقویت یا بازسازی کرد؟ چگونه می‌توان چالش میان هویت شکل‌گرفته، انسجام جمعی، احساس عاطفی و تعلق به رحم فرهنگی را پشت سر گذاشت؟ آیا هویت چندگانه با پشتوانۀ دیاسپورایی در سرزمین مادری یک ارزش است و می‌بایست آن را به‌عنوان فرصت تقویت و نهادینه کرد؟ چگونه به‌کارگیری نیروهای دیاسپورا، جامعه را به سوی پیشرفت سوق می‌دهد؟

ناصر کرمی در گفتگو با محمد حیدری | آسوداریم دربارۀ یک جامعۀ دست‌کم پنج میلیون نفری حرف می‌زنیم. در برخی آمار ایرانیان خارج از وطن تا هشت میلیون نفر هم برآورد شده است. آمارها در این باره مغشوش است. سازمان ثبت‌احوال ایران می‌گوید کسانی که کماکان ایرانی تلقی می‌شوند اما خارج از ایران زندگی می‌کنند بین چهار تا شش میلیون نفرند. این آمار بیشتر مهاجران پیش از انقلاب ۵۷ را در بر نمی‌گیرد. بنابراین شمار ایرانیان خارج از کشور بی‌گمان بیشتر است. اما این نوشته بر مهاجرت پس از انقلاب تمرکز دارد. پس آمار سازمان ثبت‌احوال را ملاک قرار می‌دهیم. برابر این آمار ایرانی‌تباران مهاجر عمدتاً در ۲۲ کشور سکونت دارند. آمریکا با پذیرش حدود یک‌میلیون‌وچهارصد هزار مهاجر ایرانی دومین کشور ایرانی‌نشین جهان بعد از خود ایران است.

منبع: فصل‌نامه شهریور

لینک کوتاه مقاله: https://bit.ly/48529CO

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

باز تولید ایده ارتجاعیِ چپ در قالبی تازه !!

cafeliberal

رکورد سرقت

cafeliberal

خیر عمومی یا راه بردگی؟

cafeliberal

تفاوت خشونت در نزد حکومت و خشونت در نزد معترضان

cafeliberal

نارضایتی و مهاجرت

cafeliberal

چرا از بچه‌پولدارها بدمان می‌آید؟ + نسخۀ صوتی

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید