فریدمن: وقتی قانون چیزهایی را ممنوع میکند که بیشتر مردم آنها را اخلاقی و درست میدانند، مردم شروع به نقض قانون میکنند. در چنین وضعی، تنها ترس از مجازات ــ نه حس عدالت ــ باعث اطاعت از قانون میشود. و وقتی مردم شکستن یک دسته از قوانین را آغاز کنند، بیاحترامی به قانون بهتدریج به سایر قوانین هم سرایت میکند؛ حتی قوانینی که همه آنها را اخلاقی و ضروری میدانند، مانند قوانین ضد خشونت، دزدی و خرابکاری. هرچند شاید باورش دشوار باشد، اما رشد جرم و جنایت خشن در بریتانیا تا حد زیادی ناشی از تلاش برای برابریسازی بوده است.
این یه نسبته که با کمی فکر و عقل سلیم میشه بهش پی برد: قانون و مقررات هر چه به لحاظ کمّی بیشتر باشه، تمایل مردم به اجرای قوانین کمتر میشه. یعنی “اعتبار اجتماعیِ نفس قانون” کمتر میشه. در اینجا یک دور باطل شروع میشه: قوانین دستوپاگیر رو مردم میشکنند، حالا برای جلوگیری از قانونشکنی مقررات جدیدی وضع میشه.
وقتی نفس قانون کماعتبار شد، تمایل به شکستن “هر نوع قانونی” بیشتر میشه — حتی قوانینی که همه سرش توافق دارند.
اما بریم سراغ جملهٔ آخری که فریدمن گفت: چپ برای اینکه اون برابری موهوم و انتزاعی و ضدانسانی خودش رو به زور به جامعه تحمیل کنه، شروع میکنه به گسترش مقررات. یعنی برای جلوگیری از رشد افراد مستعد — که باعث میشه برابری فراگیر و مقدسِ مدنظر چپ از بین بره — دائم باید با مداخلات قانونی مهندسی اجتماعی انجام بده. این تلاش برای برابرسازی زوری به تکثیر قوانین و مقررات نیاز داره.
@Garajetadayoni | گاراژ

