پافشاری بر افکاری که نادرست بودنشون بارها اثبات میشه، دلایل متعدد داره. یکی از مهمترین دلایلش روانیه. برای آدمهایی که به خاطر یک سری عقیده تلاش کردند و سالهای زیادی از عمرشون رو گذاشتند، تغییر عقیده سخته چون فکر میکنند توان تحملِ حس بیهودگی رو ندارند. اگر عقایدی رنگ ببازه و آدم برای اون عقاید زحمت کشیده باشه، مثل کسیه که برای رسیدن به آب چاهی کنده و پس از چندین متر کندن باید خودش رو متقاعد کنه این چاه به آب نمیرسه.
در اینجا فرد دچار یک دوگانگی میشه… نکنه اگر یک متر دیگه بکنه به آب برسه… نکنه در یک قدمی هدف یا در یک قدمی موفقیت دست از کار بکشه… تلاش بیهوده ضربهٔ روحی به فرد میزنه؛ زندگی بیدستاورد رنجآوره. اینکه یک نفر بپذیره تلاشی که کرده ــ اون هم تلاشی طولانی و پرامید ــ بیهوده بوده، نیاز به یک توان روانی و ذهنی داره.
الان چه کار باید کرد؟ از این چاه بیاد بیرون و بره دنبال کندن چاهی جدید تا بلکه جای دیگه به آب برسه یا همینجا پافشاری کنه و به کندن ادامه بده؟ برخی میفهمند این چاه به آب نمیرسه، اما حس بیهودگی به قدری براشون سخته که ترجیح میدن به انواع توجیهات متوسل بشن تا اقرار به بیهودگی نکنند؛ اعتراف به شکست نکنن… توجیهات شروع میشه: همۀ چاهها همینه! مگه بقیۀ چاهها به آب میرسه؟ حالا مگه قراره هر کاری فایده داشته باشه؟! شاید در آینده این چاه آب بیفته! روش کندنمون رو باید اصلاح کنیم! و برخی هم دیگه به جایی میرسند که میگن هدف از کندن این چاه رسیدن به آب نبود. بلکه هدف تقویت نیروی اراده بود. الان هم برای تقویت نیروی اراده باید پای این چاه خشک موند! و توجیه عرفانیِ نهایی هم اینه که میگن: “ما مأمور به وظیفهایم، مامور به نتیجه نیستیم.” یعنی ما اومدیم چاه بکنیم، نتیجهش برای ما مهم نیست. در این مرحله امکان بازنگری و پذیرش بیهودگی کاملاً مسدود میشه، چون مقصود نفسِ چاه کندنه، و نتیجه اصلاً بیمعناست. فرد در اینجا به یک ماشین محض تبدیل میشه که بدون تامل پیرامون هدف و سودمندی، کاری رو خودکار انجام میده و تفکری هم دیگه وجود نداره که بخواد هشدارِ بیهودگی بده.
اما برای رهیدن از این چاه بیهودگی، کافیه آدمها درک کنند که نفسِ دست شستن از یک عمل بیهوده دستاورده، حتی اگر یک روز قبل از مرگ باشه. چه دستاوردی بزرگتر از این که آدم بفهمه یک زحمت، یک شیوهٔ زیست، یک تفکر یا عقیده درست نبوده. دستاوردهای بشر بیش از اینکه متکی به کارهای مفید باشه، متکی به کارهای بیهودهایه که کسانی انجام دادند و بیهوده بودنشون مشخص شد. کشف بیهودگی بخشی از راهی بوده که انسان رو به سعادت محدود و ممکنِ امروز رسونده. بیهودگی وقتی به مرتبه آگاهی میرسه، به دادهای مفید بدل میشه.
تا وقتی انسان بر بیهودگی پافشاری کنه هیچی به دست نمیاره، اما دست شستن از بیهودگی خودش دستاوردیه که انسان رو اتفاقاً از بیهودگی و پوچی نجات میده. کسی که از بیهودگی دست میکشه، دستاوردش همینه که خودش رو از زنجیر بیهودگی نجات داده.
به همین دلیل بیهودگی مثل حبسه؛ مثل زندانه. حبس کشیدن انسان رو از خیلی چیزها بازمیداره. هر چی طولانیتر هم باشه بیهودگی رنجآورتری به انسان تحمیل میکنه (گذشته از کارهای خُرد مفیدی که برای بهبود زندگی در حبس میشه کرد)، اما هر روزی که انسان از این حبس خلاص بشه دستاورده.
پذیرش بیهودگی غلبه بر زندانیه که زندانبانش خود آدمه.
@Garajetadayoni | گاراژ (https://t.me/Garajetadayoni)
لینک کوتاه: https://bit.ly/4a6vnUe

