36.5 C
تهران
سه‌شنبه 20 مرداد 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

چرا میزس (و نه هایک)؟, هانس هرمان هوپه

بگذارید با نقل‌قولی از مقاله‌ای آغاز کنم که دوست قدیمی‌ام رالف ریکو حدود ۱۵ سال پیش نوشته بود:

“لودویگ فون میزس و اف. ا. هایک به‌طور گسترده دو برجسته‌ترین اندیشمندان لیبرالیسم کلاسیک این قرن به شمار می‌روند. آن‌ها همچنین دو اقتصاددان اتریشیِ شناخته‌شده‌ترند. هر دو دانشوران بزرگی و مردان بزرگی بودند. من خوش‌شانس بودم که هر دو را به‌عنوان استادان خود داشتم.… با این حال روشن است که جهان با آن‌ها بسیار متفاوت رفتار می‌کند. جایزه نوبل اقتصاد به میزس داده نشد، در حالی که هایک یک سال پس از مرگ میزس آن را برد. هایک گاهی در مجموعه ‌مقالات و کلاس‌های دانشگاهی خوانده می‌شود، در جاییکه سخنگویی برای بنگاه آزاد به‌کلی نمی‌توان از او گریخت؛ اما میزس در آکادمی آمریکا عملاً ناشناخته است. حتی در میان سازمان‌هایی که به‌طور کلی از بازار آزاد حمایت می‌کنند، این هایک است که مورد احترام قرار می‌گیرد و از او یاد می‌شود، در حالی که میزس نادیده گرفته می‌شود یا به حاشیه رانده می‌شود.”

می‌خواهم گمانه‌زنی کنم — و یک تز پیش بکشم — که چرا چنین است و توضیح دهم چرا من — و گمان می‌کنم بیشتر ما اینجا — دیدگاهی کاملاً متفاوت داریم. چرا من (و به‌احتمال زیاد شما) میزسی هستیم نه هایکی.

تز من این است که برجستگی بیشتر هایک، اگر هم ربطی داشته باشد، ربط اندکی به اقتصاد او دارد. میان اقتصاد میزس و هایک تفاوت چندانی نیست. در واقع، بیشتر ایده‌های اقتصادی‌ای که به هایک نسبت داده می‌شود، نخست از میزس سرچشمه گرفته‌اند، و همین یک واقعیت به‌تنهایی کافی است که میزس را به‌عنوان اقتصاددان بسیار بالاتر از هایک بنشاند. اما بیشترِ کسانی که امروز خود را هایکی می‌نامند، اقتصاددان آموزش‌دیده نیستند. تعداد کمی واقعاً کتاب‌هایی را خوانده‌اند که شهرت اولیه هایک را به‌عنوان اقتصاددان رقم زدند، یعنی «نظریه پولی و چرخه تجاری» و «قیمت‌ها و تولید». و من حتی حدس می‌زنم که امروز بیش از ۱۰ نفر زنده نباشند که «نظریه ناب سرمایه» او را از آغاز تا پایان مطالعه کرده باشند.

در عوض، آنچه برجستگی بیشتر هایک را توضیح می‌دهد، کار اوست — عمدتاً در نیمه دوم زندگی حرفه‌ای‌اش — در حوزه فلسفه سیاسی؛ و در این حوزه، تفاوت میان هایک و میزس واقعاً چشمگیر است.

تز من اساساً همان چیزی است که دوستم رالف ریکو نیز مطرح کرده: هایک اصلاً یک لیبرال کلاسیک نیست، یا آن‌گونه که NZZ[1] طبق معمول با نادانی، اخیراً او را «لیبرال رادیکال» نامیده است. هایک در واقع یک سوسیال‌دموکرات معتدل است، و چون ما در عصر سوسیال‌دموکراسی زندگی می‌کنیم، این او را به دانشمندی «موجه» و «مسئول» تبدیل می‌کند. هایک، همان‌طور که شاید به یاد داشته باشید، «راهی به بردگی» را به «سوسیالیست‌های همۀ احزاب» تقدیم کرده بود. و سوسیالیست‌های همۀ احزاب اکنون با استفاده از هایک برای معرفی خود به‌عنوان «لیبرال»، لطف او را جبران می‌کنند.

اکنون به اثبات می‌رسیم، و من در اینجا عمدتاً به «قانون اساسی آزادی» و سه جلد «قانون، قانون‌گذاری و آزادی» او تکیه می‌کنم؛ آثاری که عموماً مهم‌ترین سهم‌های هایک در نظریه سیاسی به‌شمار می‌روند.

به‌گفته هایک، دولت برای انجام وظایف زیر «ضروری» است: نه فقط برای «اجرای قانون» و «دفاع در برابر دشمنان خارجی»، بلکه «در یک جامعه پیشرفته، دولت باید از قدرت خود برای گردآوری منابع از راه مالیات استفاده کند تا شماری از خدمات را فراهم آورد که به دلایل گوناگون بازار نمی‌تواند، یا نمی‌تواند به‌طور کافی، آن‌ها را فراهم کند.» (چون در هر زمان بی‌شمار کالا و خدمت وجود دارد که بازار عرضه نمی‌کند، هایک به دولت یک چک سفید می‌دهد.)

از جمله این کالاها و خدمات عبارت‌اند از:

حفاظت در برابر خشونت، بیماری‌های همه‌گیر، یا نیروهای طبیعی مانند سیل و بهمن، و نیز بسیاری از امکاناتی که زندگی در شهرهای مدرن را قابل تحمل می‌کنند، بیشتر جاده‌ها… فراهم‌کردن استانداردهای اندازه‌گیری، و بسیاری از انواع اطلاعات از ثبت اراضی، نقشه‌ها و آمار گرفته تا تأیید کیفیت برخی کالاها یا خدماتی که در بازار عرضه می‌شوند.

وظایف دیگر دولت شامل «تأمین یک حداقل درآمد برای همگان» است؛ دولت باید «هزینه‌های خود را در طول زمان به‌گونه‌ای توزیع کند که هنگام کاهش سرمایه‌گذاری خصوصی وارد عمل شود»؛ باید مدارس و پژوهش را تأمین مالی کند و نیز «مقررات ساختمان، قوانین غذای سالم، گواهی برخی حرفه‌ها، محدودیت‌های فروش برخی کالاهای خطرناک (مانند سلاح، مواد منفجره، سموم و داروها)، و نیز برخی مقررات ایمنی و بهداشت برای فرایندهای تولید؛ و فراهم‌کردن نهادهای عمومی مانند تئاترها، زمین‌های ورزشی و غیره» را اجرا کند؛ و باید از قدرت «تملک قهری» برای افزایش «خیر عمومی» بهره ببرد.

افزون بر این، او عموماً بر این باور است که «دلیلی وجود دارد که با افزایش ثروت عمومی و تراکم جمعیت، سهم همه نیازهایی که تنها با اقدام جمعی برآورده می‌شوند همچنان رشد خواهد کرد.»

همچنین، دولت باید یک نظام گسترده بیمه اجباری را اجرا کند («اجباری برای پیشگیری از اجبارِ بزرگ‌تر»)، مسکن عمومی و یارانه‌ای می‌تواند یکی از وظایف دولت باشد، و همچنین «برنامه‌ریزی شهری» و «زون‌بندی» نیز وظایف مناسب دولت به‌شمار می‌آیند — به شرط آنکه «مجموع منافع از مجموع زیان‌ها بیشتر باشد». و در نهایت، «فراهم‌کردن امکانات یا فرصت‌هایی برای تفریح، یا حفظ زیبایی طبیعی یا مکان‌های تاریخی یا دارای اهمیت علمی … پارک‌های طبیعی، ذخیره‌گاه‌های طبیعی و غیره» وظایف مشروع دولت‌اند.

افزون بر این، هایک اصرار دارد که بفهمیم فرقی نمی‌کند دولت چقدر بزرگ باشد یا آیا و با چه سرعتی رشد کند. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که اقدامات دولت شرایط صوری معینی را برآورده کنند. «آنچه مهم است، ماهیت فعالیت دولت است نه حجم آن.» مالیات به‌خودی‌خود و میزان مطلق مالیات برای هایک مسئله‌ای نیست. مالیات — و نیز خدمت اجباری نظامی — ماهیت قهری خود را از دست می‌دهند، اگر دست‌کم قابل پیش‌بینی باشند و بدون توجه به این‌که فرد در غیر این صورت چگونه از توان خود استفاده می‌کرد، اجرا شوند؛ این امر تا حد زیادی ماهیت شرورانه اجبار را از آن‌ها می‌گیرد. اگر ضرورتِ شناخته‌شده پرداخت مقدار معینی مالیات مبنای همه برنامه‌های من شود، اگر دوره‌ای از خدمت نظامی بخشی پیش‌بینی‌پذیر از مسیر شغلی‌ام باشد، آنگاه می‌توانم یک طرح کلی از زندگیِ ساختۀ خودم را دنبال کنم و همان‌قدر مستقل از اراده شخص دیگری باشم که انسان‌ها در جامعه آموخته‌اند باشند.

اما، لطفاً این‌ها باید مالیات تناسبی و خدمت نظامی همگانی باشد!

می‌توانستم همین‌طور ادامه بدهم و از تعریف‌های آشفته و متناقض هایک از آزادی و اجبار نقل کنم، اما همین‌قدر برای مقصود من کافی است. من فقط می‌پرسم: کدام سوسیالیست و کدام سبز ممکن است با همه این‌ها مشکلی داشته باشد؟ با پیروی از هایک، همه آن‌ها می‌توانند با افتخار خود را لیبرال بنامند.

در مقابل، میزس چقدر روشن‌تر — و چقدر متفاوت — است! برای او، تعریف لیبرالیسم را می‌توان در یک واژه خلاصه کرد: مالکیت خصوصی. دولت، نزد میزس، زورِ قانونی‌شده است، و تنها وظیفه‌اش دفاع از جان و مالکیت است با آن‌که عناصر ضداجتماعی را به تمکین وادارد. و در بقیه موارد، دولت «به‌کارگیری مردان مسلح، پلیس‌ها، ژاندارم‌ها، سربازان، زندان‌بان‌ها و جلادان» است. ویژگی اساسی دولت، اجرای فرمان‌هایش از راه کتک‌زدن، کشتن و زندانی‌کردن است. کسانی که دخالت بیشتر دولت را می‌خواهند، در نهایت خواهان اجبار بیشتر و آزادی کمترند.

افزون بر این (و این برای کسانی است که چندان میزس نخوانده‌اند اما همیشه می‌گویند «اما حتی میزس هم آنارشیست نیست»)، یقیناً میزسِ جوان‌تر، تا سطح فرد، جداییِ نامحدود را می‌پذیرد، اگر کسی به این نتیجه برسد که دولت کاری را که باید بکند انجام نمی‌دهد: یعنی حفاظت از جان و مالکیت. و میزسِ سالخورده هرگز از این موضع عدول نکرد. پس میزس، همان‌طور که استاد فکری خودم، موری راثبارد، اشاره کرده است، یک رادیکالِ لسه‌فر است: یک افراطی.

[1] NZZ مخفف Neue Zürcher Zeitung است؛ روزنامه‌ای آلمانی‌زبان و قدیمیِ سوئیسی که در زوریخ منتشر می‌شود و معمولاً آن را از روزنامه‌های مهم و اثرگذار سوئیس می‌دانند. این روزنامه از ۱۷۸۰ آغاز شد و در ۱۸۲۱ نامش به Neue Zürcher Zeitung تغییر کرد. لحنش به طور سنتی جدی، تحلیلی و بازارمحور/لیبرالِ اقتصادی است و در متن هم نویسنده با طعنه می‌گوید NZZ او را «Radikalliberaler» خوانده است.

 

لینک کوتاه: https://bit.ly/4eStWLh

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

نوید عصر اطلاعات با منابع باز

cafeliberal

روشنفکر علیه روشنفکران

cafeliberal

چپ‌ها به انقلاب ایران بی‌اعتنا هستند

cafeliberal

میلتون فریدمن و دولت!

cafeliberal

عصر ظهور دولت های مدرن

cafeliberal

روش شناسی لودویگ فون میزس

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید