در این پست نگاهی میندازیم به دادگاه گلسرخی و دفاعیهای که در نهایت در دادگاه ارائه داد. طبیعیه که شنیدن این حرفها پس از نیم قرن، باعث میشه ما این حرفها رو بر اساس تجربهها داوری کنیم و باز طبیعیه دادگاهی که در ذهن ما شکل میگیره، سختگیرتر از دادگاهیه که میبینید.
خسرو گلسرخی در تاریخ معاصر ایران اسم مهمیه، بیش از همه شاید به این دلیل که گلسرخی بهترین نمایندۀ انقلاب ۵۷ بود. اگه بخوایم تجسم عینی انقلاب ۵۷ رو در یک شخص یا شخصیت ببینیم، اون شخص کسی جز «خسرو گلسرخی» نیست. مناسبترین دریچه برای فهم انقلاب ۵۷ «دریچۀ ایدئولوژیه»، چون این انقلاب بدون ایدئولوژی هرگز به پیروزی نمیرسید و اصلاً نیروهای اصلی خودش رو از ایدئولوژی میگرفت — سه ایدئولوژی اسلامگرا، مارکسیستی و جمهوریخواهی.
این دیدگاه ایدئولوژیک رو در صحبتهای گلسرخی میشه دید؛ درست جایی که اسلام و مارکسیسم رو به شکلی بسیار تودهفهم و اسطورهپردازانه به هم گره میزنه. همین ایدئولوژی اسطورهمحور و اسطورهپرور بود که نیروی مردمی عظیمی رو ایجاد کرد و انقلاب رو رقم زد. در بحث کلانتر هم این ایدههاست که سرنوشتها رو رقم میزنند. وقتی ایدئولوژیهایی یک جامعه رو تسخیر کرد، با هیچ نیرویی نمیشه جلوی اثرگذاریشون رو گرفت — حتی با خشونت عریان.
کمی عقبتر بریم: گلسرخی در تیر ۱۳۵۰ در شمارۀ ۷۴ نشریۀ «نگین» مطلبی نوشت با عنوان «شعر در شبهجزیرۀ روشنفکری». این مطلب دربارۀ شعره، اما سطر سطرش از نوعی «سیاست هنری» ایدئولوژیک حکایت داره و طعم تند مارکسیستیش با تأکید بر مفهوم «تاریخ» مشخص میشه. گلسرخی میگه شاعر باید بفهمه «در کجای تاریخ ایستاده». در نقد شاعران میگه: «شاعر را جذبههای آرامش و رفاه بلعیده»؛ «شاعر جا خالی کرده است، او گوشهنشین، حاشیهپرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته است.»
گلسرخی درست همین فردیه که در این چند سطر دیدیم. او شاعریه که از رسالت تاریخی میگه و در دادگاهش هم دقیقاً از «جایگاه تاریخی»ش سخنرانی میکنه و این جایگاه رو هم با نظریاتی مارکسیستی و با ارجاع به اسطورههای دینی تعریف میکنه.
گلسرخی میگه:
«ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفتهای از مولا حسین، شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم، و حتی برای عمرم. من قطرهای ناچیز از عظمت، از حرمان خلقهای مبارز ایران هستم… از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دِین خود را به جنبشهای رهاییبخش ایران پرداخته است… هنگامی که مارکس میگوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی میگوید: «قصری بر پا نمیشود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد. چنین است که میتوان در این لحظه از تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد… زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه میشویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشهای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلقها تکرار کردند و میکنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی و اسلام مولا علی را تأیید میکنیم.»
گلسرخی دائم از امپریالیسم و استعمار و آمریکا و «دشمنِ نامرئی» صحبت میکنه و هر چی میگه ایدههای مارکسیستیه، اما هم با مهارت ادبی این دیدگاهها رو به امامان شیعه پیوند میده تا عمقی بیانتها در دل و ذهن شنونده داشته باشه، و هم خوب میدونه چطور از «نظام آباد»؛ «میدان شوش»، «دروازه غار»، «و پل امامزاده معصوم» شاهد بیاره. او و همپروندهش، کرامت دانشیان، در نهایت از این دادگاه علنی استفاده میکنند تا به جای دفاع از خودشون تندترین و رادیکالترین بیانیههای مارکسیستی و لنینیستی رو علیه حکومت قرائت کنند.
اما گلسرخی همزمان خودش رو در جایگاه امام حسین قرار میده و طبعاً دشمنش رو در جایگاه یزید. نکتۀ اصلی هم در همینجاست! این همون «آمیزهایه که اکسیر انقلاب ۵۷» بود. انقلابیون اسطورههای دینی رو از ژرفای تاریخ برکشیدند و با نظریههای سیاسیِ مدرن، مثل مارکسیسم، آمیختند و ذهن و زبانی مبارزاتی ایجاد کردند که نیروی انفجاری بیحدی داشت.
مهدی تدینی
لینک کوتاه: https://bit.ly/3UtMo4V

