▪️در بحث میان یک سوسیالیست و یک طرفدار بازار آزاد، معمولاً این سوسیالیست است که کنترل گفتگو را به دست میگیرد. او با حمله به نابرابریها، بحرانهای اقتصادی، یا حتی «مادیگرایی» در نظام سرمایهداری، طرف مقابل را در موضع دفاعی قرار میدهد. نتیجه این است که بیشتر زمان صرف دفاع از بازار میشود، در حالی که سوسیالیسم بیهیچ انتقادی، پاک و محترم جلوه میکند. بهطور ضمنی این فرض پذیرفته میشود که اقتصاد بازار آزاد باید خودش را از نظر اخلاقی و ایدئولوژیک همسطح با سوسیالیسم نشان دهد. در بیشتر این بحثها، کسی اخلاق سوسیالیسم را زیر سؤال نمیبرد و انتقادها تنها به عملی بودن یا کارایی آن محدود میشود.
▪️اما حقیقت این است که سوسیالیسم نه قابل اجراست و نه از نظر اخلاقی قابل دفاع. چه در نظریه و چه در عمل، سوسیالیسم نظامیست که خشونت، استبداد، قتلعام و بهرهکشی در آن به بالاترین حد میرسد. چنین نظامی نه تنها شایسته احترام نیست، بلکه باید بهشدت مورد انتقاد قرار گیرد.
▪️در مقابل، نظام بازار آزاد را میتوان هم از نظر اخلاقی و هم کارایی، بهسادگی دفاع کرد. بازار آزاد مجموعهای از مبادلات داوطلبانه میان افراد است. هر فرد تنها زمانی وارد یک معامله میشود که احساس کند از آن سود میبرد. از آنجا که این مبادلات آزادانه انجام میشوند، اقتصاد بازار آزاد بهصورت طبیعی، نظامی هماهنگ و همکارانه پدید میآورد که در آن آزادی انتخاب فردی کاملاً حفظ میشود. همچنین، این اقتصاد بهطور مؤثری عمل میکند، چون سیستم قیمت آزاد و انگیزه سود و زیان باعث میشود از دل انتخابهای فردی و پراکنده، نظم و بهرهوری بهوجود آید. این نظمی خودجوش است، نه تحمیلی و خشن. البته، چنین بازاری در شکل خالصش امروزه در هیچجای دنیا وجود ندارد.
▪️حال بیایید نگاهی بیندازیم به سوسیالیسم. سوسیالیسم یعنی مالکیت یا کنترل ابزار تولید توسط دولت. یعنی دولت کنترل کامل بر همه ابزارهایی دارد که افراد برای رسیدن به اهدافشان در جامعه به آنها نیاز دارند. از آنجا که دولت انحصار استفاده از خشونت را در اختیار دارد، و تنها نهاد اجتماعیست که میتواند بهطور مداوم از زور برای پیشبرد اهدافش استفاده کند، سوسیالیسم هم در عمل به معنای استفاده گسترده از اجبار و زور علیه شهروندان است. اگر این نظام را با بازار آزاد مقایسه کنیم، روشن میشود که سوسیالیسم در واقع بهزور جلوی شبکهی عظیم مبادلات داوطلبانه و سودمند را میگیرد و بهجای آن، نظامی مبتنی بر اجبار، خشونت و فرماندهی برقرار میکند. به همین دلیل است که سوسیالیسم را «اقتصاد فرماندهی» نامیدهاند.
▪️در واقع، سوسیالیسم زندگی، دارایی و شرافت هر شهروند را در اختیار کامل دولت و نخبگان حاکم قرار میدهد. در حالی که شعارهایی مانند افزایش آزادی، پایان دادن به سلطه طبقاتی، و حتی حذف دولت را سر میدهد، در عمل تمام قدرت را به یک طبقه حاکم جدید میسپارد. به این ترتیب، سوسیالیسم نظامی از سلطه و استبداد و بهرهکشی پدید میآورد که از همه نظامهای پیشین هم فراتر میرود. اما آیا انتظار دیگری میتوان داشت از نظامی که همه قدرت را در دست دولت قرار میدهد؟ دولتی که در طول تاریخ بزرگترین عامل قتل، غارت، بهرهکشی، و بردهداری بوده است؟
▪️در آغاز قرن بیستم، این پیامدهای سوسیالیسم را میشد پیشبینی کرد. اما حالا، با گذشت نزدیک به یک قرن، تجربههای واقعی نشان دادهاند که تحلیلها درباره ماهیت سوسیالیسم درست بودهاند.
در این قرن، شاهد ظهور شمار زیادی از رژیمهای سوسیالیستی در سراسر جهان بودهایم: استالین، هیتلر، مائو، کاسترو و دیگران. اما حاصل سوسیالیسم در این قرن چیزی جز کشتار جمعی، یأس، اردوگاههای کار اجباری، بردگی گسترده، کمبودها و قحطی نبوده است.
▪️متأسفانه در بحثهای مربوط به سوسیالیسم در ایالات متحده، اغلب به سوسیالیستها اجازه داده شده تا بهراحتی خود را از مسئولیت فجایع گذشته مبرا کنند؛ آنها معمولاً اینگونه اظهار میکنند که نباید آنها را با استالین، هیتلر یا مائو مقایسه کرد. زیرا مدعیاند که سوسیالیسمی که آنها از آن حمایت میکنند با آنچه در این رژیمها دیدهایم متفاوت است؛ در واقع، آنها این رژیمها را حتی سوسیالیستی نمیدانند — با اینکه این حکومتها دقیقاً با تعریف عمومی و زبانی سوسیالیسم مطابقت دارند. از دید آنها، سوسیالیسم باید با حضور «آدمهای خوب» اداره شود، نه کسانی که در گذشته بر این نظامها حکومت کردهاند.
▪️اما چنین تبرئههایی کافی نیست. ماهیت سوسیالیسم به اشخاصی که در رأس آن قرار میگیرند بستگی ندارد، بلکه به ساختار خودِ نظام مربوط است: یعنی کنترل کامل دولت بر ابزار تولید. اگر تاکنون تمامی نسخههای عملی سوسیالیسم به فجایع و خشونت منتهی شدهاند، و اگر هیچ “انساندوست” خوشنیتی ظاهر نشده یا نتوانسته این سیستم را بهخوبی اداره کن( همانطور که مارکسیستها میگویند)، شاید این امر «تصادفی» نباشد، بلکه ریشه در ذات خودِ نظام داشته باشد.
وجود شخصیتهایی مانند هیتلر، استالین و مائو، نتیجهی طبیعی و اجتنابناپذیر ساختار سوسیالیسم است.
◾️بیایید به اختصار دلایلی را بررسی کنیم که نشان میدهند کسی که میگوید «سوسیالیسم»، ناچار باید به آشوویتس و گولاگ هم اشاره کند.
▪️اول، قانونی وجود دارد که «قانون راتبارد» نامیده میشود: هر کسی که قدرت داشته باشد، از آن استفاده خواهد کرد. اگر به دولت قدرت مطلق داده شود، حتماً از آن برای افزایش کنترل، ثروت، و اجرای اهداف ایدئولوژیکش بهره خواهد برد. از قدرتطلبی صرف گرفته تا طرحهای بزرگ مهندسی اجتماعی. از اینجاست که فجایعی مانند آشوویتس و گولاگ بهوجود میآیند.
▪️دوم، هایک در فصل معروفی از کتاب راه بردگی به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «چرا بدترینها در رأس قرار میگیرند». او توضیح میدهد که در هر فعالیتی در جامعه، افرادی به احتمال زیاد به رأس آن فعالیت خواهند رسید که از نظر توانایی، خلقوخو، اشتیاق یا انگیزه بیشتر از بقیه مناسب اند. در بازار آزاد، نوآورانی مانند توماس ادیسون بهدلیل تواناییشان در پاسخگویی به نیازهای مردم، پیشرفت میکنند. اما در نظام سوسیالیستی، کسانی به قدرت میرسند که در چاپلوسی، بوروکراسی، سرکوب، و اعمال زور ماهرند. به زبان ساده، بازار آزاد ادیسونها را بالا میبرد؛ سوسیالیسم، فرماندهان اردوگاههای کار اجباری و شکنجهگران را.
▪️سوم، از آنجا که سوسیالیسم مبتنی بر برنامهریزی متمرکز است، عملاً هیچ جایی برای اصلاحات دموکراتیک یا نظارت و توازن باقی نمیماند. وقتی دولت و کارشناسانش برنامهای را تعیین کردند، دیگر کسی حق ندارد در آن دخالت کند — نه مردم و نه نمایندگانشان. چه کسی جرأت دارد برنامههای «دقیق و علمی» دولت و کارشناسانش را زیر سوال ببرد؟ نقش رأیدهندگان به یک رأی تأیید (همهپرسی فرمایشی) محدود میشود: آنها فقط میتوانند به برنامهای «بله» بگویند که قبلاً تصویب شده است.
▪️چهارم، یکی از توهمات رایج سوسیالدموکراتها این است که سوسیالیسم میتواند در کنار کنترل اقتصادی شدید، آزادیهایی مثل آزادی بیان، مطبوعات و اجتماعات را حفظ کند. اما این دو حوزه از هم جدا نیستند. استالین میلیونها دهقان روس را نه به خاطر دیدگاه سیاسیشان، بلکه فقط به این دلیل کشت که از مصادره زمینهایشان توسط دولت مرکزی سر باز زدند.
▪️پنجم: در نتیجه، حفظ آزادیهای مدنی در یک نظام سوسیالیستی ممکن نیست. دلیل آن ساده است: وقتی دولت مالک و مدیر تمام منابع و ابزارهای تولید باشد، این قدرت را دارد که منابع را تنها به افراد و کاربردهایی تخصیص دهد که مورد تأیید خودش هستند. در چنین شرایطی، آزادی واقعی بیان، مطبوعات یا تجمع معنا ندارد؛ چون تنها یک نهاد یعنی دولت، تصمیم میگیرد که کاغذ چاپ، روزنامه، سالن اجتماعات و سایر منابع به چه کسانی داده شود.
▪️فرض کنید یک هیئت برنامهریزی سوسیالیستی -با بهترین نیتها- مسئول توزیع این منابع کمیاب باشد. آیا واقعاً میتوان انتظار داشت که این هیئت امکاناتی مانند کاغذ و چاپخانه را در اختیار نشریهای ضدسوسیالیستی بگذارد؟ از دید آنها، اصلاً چه دلیلی برای این کار وجود دارد؟ در عمل، منابع فقط به افراد یا گروههایی داده میشود که با حکومت همسو هستند.
▪️در نتیجه، پدیدههایی مانند بوروکراسی، پارتیبازی، رفیقبازی و زدوبند سیاسی در نظام سوسیالیستی ریشه میدواند، بیآنکه مانند اقتصاد آزاد، نظارت بازار و مکانیزم سود و زیان مانعشان شود.
▪️در چنین جامعهای، آزادی انتقاد محدود میشود به اعتراض به کارمندان جزء یا مقامات پایینرتبه، آن هم فقط وقتی که مورد غضب مقامات بالاتر باشند. اما هیچکس اجازه ندارد از اصول اساسی نظام، طبقه حاکم یا خودِ سوسیالیسم انتقاد کند.
▪️مثال گروهی ضدسوسیالیست که میخواهد از هیئت برنامهریزی تقاضای کاغذ و چاپخانه کند، بهخوبی نشان میدهد چرا در شوروی، تقاضا برای تولید نان فطیر (ماتزا) رد شد. موضوع اصلی این نیست که اتحاد شوروی ضدیهودی بود (برخلاف تصور رسانههای غربی). نکته مهم این است که در یک دولت سوسیالیستی که بهطور رسمی ضد مذهب است، انتظار حمایت از یک گروه اقلیت مذهبی کاملاً بیمورد است. این مشکل در ذات خود نظام سوسیالیستی نهفته است.
▪️ششم: از آنجا که در نظام سوسیالیستی تنها دولت منابع تولید را در اختیار دارد، تنها کارفرمای جامعه و منبع شغل اقتصادی نیز دولت خواهد بود. این یعنی همهی مردم برای اشتغال و تأمین معاش خود فقط به یک نهاد وابسته خواهند بود: دولت یا همان طبقه حاکم.
▪️ممکن است یک دولت سوسیالیستی اجازه دهد افراد شغل یا محل کارشان را تغییر دهند، اما این تنها «اجازهای» از سوی دولت خواهد بود، نه یک «حق طبیعی» برای افراد. چراکه همچنان تنها کارفرمای ممکن خودِ دولت است.
▪️این وابستگی شدید به یک کارفرمای واحد، یکی از ویژگیهای ذاتی سوسیالیسم است. جالب آنکه سوسیالیستهایی که به «وابستگی» شغلی در بازار آزاد انتقاد دارند -جایی که مردم از بین هزاران کارفرما حق انتخاب دارند- فکر میکنند این مسئله را میتوان با تحمیل تنها یک کارفرما به کل جامعه حل کرد! آیا این را میتوان راهحل «بیگانگی» دانست؟!
▪️در چنین شرایطی، آزادیهای مدنی نیز در خطر است. مخالفان و منتقدان، چه بهصورت نمادین و چه واقعی، میتوانند «به سیبری فرستاده شوند». در نهایت باید کسی به این مناطق فرستاده شود، نه؟ پس چه کسی احتمال بیشتری دارد؟ افراد محبوب حکومت یا کسانی که دردسرساز تلقی میشوند؟
▪️به همین دلیل است که ماهیت سوسیالیسم، کار اجباری است. در کجا غیر از یک رژیم سوسیالیستی ممکن بود فردی مانند مائو تصمیم بگیرد «تضاد میان کار فکری و یدی» را از بین ببرد و صدها هزار دانشآموز شهری را برای همیشه به استان مرزی سینکیانگ بفرستد؟ و آنها را مجبور کند که در آبوهوایی خشک، برنج بکارند، برای «تصفیهی روحشان» یا بهزبان مارکسیستی، برای «بازآموزی»؟
▪️هفتم: سوسیالیسم همراه با دموکراسی یا آزادیهای مدنی، یک خیال و توهم است. چون در نظام سوسیالیستی، دولت بهطور کامل کنترل آموزش و رسانهها را در دست دارد. در اختیار داشتن چنین قدرتی به طبقات حاکم این امکان را میدهد که مردمی مطیع و فرمانبردار تربیت کند، مردمی که عاشق رهبران خود هستند و بدون چونوچرا از آنها اطاعت میکنند.
میتوان این را «شستوشوی مغزی» یا «بازپروری فرهنگی» نامید، اما نتیجه فرقی ندارد: وقتی نخبگان حاکم کنترل کامل آموزش را داشته باشند، از آن برای اهداف اجتماعی خود بهره میبرند تا انسانِ نوینِ سوسیالیستی بسازند؛ انسانی که به رهبرانش عشق میورزد، از آنها اطاعت میکند، و فرمانشان را بر هر احساس شخصی یا تردید اخلاقی ترجیح میدهد.
امید این است که طبیعت انسانی مانع موفقیت کامل این پروژه شود، اما تا زمانی که حکومت در تلاش برای اجرای آن است، جامعه در عین زنده بودن، به جهنم تبدیل میشود.
▪️هشتم: همانطور که کارگر در نظام سوسیالیستی بیارزش شمرده میشود، مصرفکننده نیز بیاهمیت است. در اقتصاد بازار آزاد، شرکتها برای جذب مشتری رقابت میکنند و کیفیت، قیمت و خدمات را مطابق خواست مصرفکننده تنظیم میکنند، چون تنها منبع درآمدشان اوست.
اما در سوسیالیسم، درآمد دولت و بوروکراسیاش از سوی خود آنها تعیین میشود، نه مصرفکننده. در نتیجه، مصرفکننده نهتنها مورد توجه قرار نمیگیرد، بلکه مزاحم و هدردهنده منابع کمیاب تلقی میشود. مردم فقط با اکراه و در قالب جیرهبندی، اجازه دسترسی به کالاها را پیدا میکنند.
▪️نتیجه، تفاوتی چشمگیر میان کیفیت و سطح زندگی در کشورهای سوسیالیستی و غیرسوسیالیستی است. در کشورهای سوسیالیستی، مردمی رنگپریده، خسته و بیروح، در صف دریافت جیرهها دیده میشوند؛ در حالی که در کشورهای غربی، مردم پرجنبوجوشاند و فروشگاهها پر از کالاهای متنوع و جذاب مصرفیاند. مثلاً تفاوت میان آلمان شرقی و غربی، یا حتی یوگسلاویِ مبتنی بر بازار و دیگر کشورهای بلوک شرق گویای همین واقعیت است.
▪️نهم: جدا از همه فجایع اخلاقی و اجتماعی، سوسیالیسم از نظر اقتصادی نیز شکستخورده است. بدون یک نظام آزاد قیمتگذاری، سوسیالیسم نمیتواند حتی اهداف خودش را در یک اقتصاد صنعتی پیشرفته محقق کند. نتیجهاش چیزی جز کمبود، فقر، قحطی، فروپاشی اقتصادی و در نهایت مرگ بخشی از جمعیت نخواهد بود.
▪️بنابراین، نمیتوان گفت هیتلر، استالین، مائو و امثال آنها به سوسیالیسم خیانت کردند؛ بلکه آنها تحقق تمامعیار سوسیالیسم بودند.
برای نمونه، نگاهی بیندازیم به یکی از وحشیانهترین حکومتهای معاصر جهان—که البته سوسیالیستی هم هست: حکومت کامبوج.
وقتی رژیم سوسیالیستی در کامبوج به قدرت رسید، با جمعیت عظیمی در پایتخت، پنومپن، روبهرو شد؛ جمعیتی که بهدلیل جنگ، ویرانی و بمبارانهای آمریکا از روستاها به شهر پناه آورده بودند.
اما رژیم، با منطق سوسیالیستیاش، تصمیم گرفت شهر را به زور خالی کند. هزاران نفر به زور به مناطق روستایی فرستاده شدند؛ در حرکتی شبیه به یک «راهپیمایی مرگ». حتی بیماران در حال عمل جراحی را از بیمارستانها بیرون کشیدند و وادار کردند شهر را ترک کنند.
منطق سوسیالیسم -خشونت و مرگ- هیچگاه به این وضوح و بیرحمی به نمایش گذاشته نشده بود.
▪️در پایان، اجازه دهید واکنش دو «سوسیالیست دموکرات» را مقایسه کنیم—هر دو مخالف جدی جنگ ویتنام بودند—اما در برابر نقض شدید حقوق بشر در کشورهای سوسیالیستی هند و چین، واکنش متفاوتی نشان دادند.
یکی از آنها، ژان لاکوتر، روزنامهنگار سرشناس فرانسوی است. او با خشم از کامبوج سوسیالیستی یاد میکند و میگوید: «کامبوج، بستهترین کشور دنیاست؛ جایی که خونینترین انقلاب تاریخ در حال وقوع است.» و در ادامه مینویسد:
▪️نسلکشی معمولاً علیه یک جمعیت بیگانه یا اقلیت داخلی انجام میشود. اما حاکمان جدید پنومپن پدیدهای تازه پدید آوردهاند: خود-نسلکشی.
بعد از آشویتس و گولاگ، شاید تصور میکردیم قرن بیستم نهایت وحشت و درندگی انسان را به نمایش گذاشته است. اما حالا با واقعیتی روبهرو هستیم که در آن ملتی دست به خودکشی میزند، آن هم به نام انقلاب—و بدتر از آن، به نام سوسیالیسم.
▪️ژان لاکوتور، روزنامهنگار فرانسوی، وضعیت کامبوج را چنین توصیف میکند: گروهی از روشنفکران مدرن، تربیتیافته در سنت فکری غرب، بهویژه مارکسیسم و افکار روسو، ادعا میکنند که میخواهند جامعهای آرمانی، ساده و روستایی بسازند. آنها بهنام بازگشت به «عصر طلایی» روستایی، بهطور سیستماتیک ساکنان شهر و روستا را که تنها گناهشان محل تولدشان است، قتلعام، منزوی و از گرسنگی میکُشند.
▪️لاکوتور اضافه میکند که مردم تحت حاکمیت خیو سامفان، رهبر کامبوج، در وحشتی مداوم زندانیاند. بهگفتهی او، این از معدود تصمیمات عقلانی رژیم است؛ چرا که اگر جهان بیرون میتوانست ببیند آنها چگونه تمدنی را به عصر حجر بازمیگردانند و مردم را قتلعام میکنند، چه رسوایی بزرگی رقم میخورد.
▪️وقتی کسانی که خود را مارکسیست میدانند، میگویند تنها ۱.۵ تا ۲ میلیون جوان (از جمعیت ۶ میلیونی کشور) برای ساختن جامعهای «خالص» کافیاند، دیگر نمیتوان فقط از بربریت سخن گفت. کدام قوم بربر تا بهحال چنین کردهاند؟ این دیگر دیوانگی محض است.[1]
▪️اما در اینجا، احساسات انساندوستانهی لاکوتور بر عقل او چیره شدهاند. با احترام به دیدگاه توماس سزاس، باید گفت که حاکمان جدید کامبوج دیوانه نیستند. آنها صرفاً سوسیالیستاند، و در پی ساختن «انسان نوین سوسیالیستی» آنگونه که در رویاهای مارکسیستی و روسوئیشان ترسیم شده. البته این واقعیت چیزی از خشونت و وحشیگری نظامشان کم نمیکند؛ بلکه آن را بدتر هم میکند.
▪️واکنش صادقانه اما احساسی لاکوتور را مقایسه کنید با واکنش استاد برجستهی حقوق بینالملل، ریچارد فالک، به افشای وجود اردوگاههای «بازآموزی فرهنگی» در ویتنام سوسیالیستی. با اینکه این اردوگاهها بهشدت اردوگاههای کامبوج نبودند، اما همچنان نفرتانگیز و ضدانسانی بودند. وقتی فعالانی چون جیمز فارست و نت هنتاف، چپگرایان را فراخواندند تا این اردوگاهها را محکوم کنند، استاد فالک پاسخ داد:
▪️«من صرفاً به مشکلات خاصی اشاره کردم که رهبران ویتنامی، در تلاش برای ساخت سوسیالیسم و مواجهه با مخالفتها، با آن روبهرو هستند. هنتاف ادعا میکند که من معتقدم هر کاری برای ساخت جامعهی سوسیالیستی مجاز است، که ادعایی تحریفشده و نادرست است. دیدگاه واقعی من این است که تاکنون در ویتنام، نقض جدی و سیستماتیک حقوق بشر رخ نداده است. آنچه رخ داده، صرفاً کنار گذاشتن موقت برخی افراد از نظام سیاسی است—افرادی که در این دوران بحرانی اقتصادی، مانع پیشرفت تلقی میشوند. شاید این تنها راه برای حفظ برنامهی توسعهی سوسیالیستی باشد؛ و کنار گذاشتن آن برنامه، خیانت به اصل خودتعیینیای خواهد بود که پیروزی در جنگ بر آن استوار بود.»[2]
▪️همین یک جمله برای نتیجهگیری کافیست: بله، موضع اخلاقی پروفسور فالک منزجرکننده است، اما در عین حال، او با منطق دیدگاه سوسیالیستیاش کاملاً سازگار و صادق است. وقتی سرکوب خونین را «حذف موقتی از نظم سیاسی» مینامد، با صراحت میگوید که این حذف ممکن است تنها راه پیشبرد برنامهی سوسیالیستی باشد.
▪️در واقع، فالک بهدرستی معضل اصلی دوران ما را بیان میکند: یا سوسیالیسم، یا آزادی انسان. هر دو با هم ممکن نیستند. چیزی بهنام «سوسیالیسم انساندوستانه» یا «سوسیالیسم دموکراتیک» فقط یک خیالبافی و تناقضی در قالب واژهها ست.
▪️چامسکی و هِرمن بهطور قاطع چنین اظهاراتی از مقامات کامبوجی را تنها به این دلیل که در مطبوعات تایلند منتشر شدهاند، رد میکنند. رد کردن هر بیانیهای که توسط خود مقامات دولتی گزارش شده فقط به این خاطر که از سوی آنها رسمی تأیید یا منتشر نشده باشد، موضعی عجیب برای نویسندگانی است که معمولاً افشای رسواییهای واترگیت را تحسین میکنند.
1.نوام چامسکی و ادوارد اِس. هِرمن، «تحریفها از دست چهارم»، نشریه The Nation، ۲۵ ژوئن ۱۹۷۷، صفحات ۷۸۹ تا ۷۹۴.
- The Village Voice، ۲۱ مارس ۱۹۷۷، صفحه ۴.
ارجاع به این مقاله:
موری ان. روثبارد، «افسانه سوسیالیسم دموکراتیک»، Libertarian Review (سپتامبر ۱۹۷۷): صفحات ۲۴ تا ۲۷ و ۴۵.
49 Ansichten • Falsches Layout?
لینک کوتاه این مطلب:

