چپها به انقلاب ایران بیاعتنا هستند نه بهخاطر نسبتدادن آن به دخالت خارجی، بلکه چون واقعیتِ خشونت و افراطگرایی اسلامی را میبینند؛ همان چیزی که سالها از سوی ایرانیها دربارهاش هشدار داده شده بود و آنها انکار میکردند.
چپها پیشتر استفادهٔ گروههایی مثل حماس و جمهوری اسلامی از بیمارستان، مدرسه، آمبولانس و پوششهای غیرنظامی برای اهداف نظامی را «تبلیغات» یا «توهم توطئه» میدانستند و نقش شبکههای رسانهای و مالی (مانند جریانهای نزدیک به اخوانالمسلمین) در سازماندهی و روایتسازی را انکار میکردند. همچنین حکومت حماس در غزه را «منتخب مردم» میخواندند و دیکتاتوری و سرکوب داخلی را نادیده میگرفتند.
اکنون که شواهد عیانتر شده پذیرش آن برایشان هزینهٔ هویتی دارد؛ بنابراین ترجیح میدهند نبینند. این امر فقط مشکل یک جریان سیاسی نیست: در کشورهای غربی، نهادسازی و «آکادمیکسازی» گفتمانهای ضداستعماری بدون نقد «استعمار عربی/امتگرایی اسلامی» باعث شده تناقضها پنهان بماند—مثلاً دفاع لفظی از حقوق اقلیتها در غرب، همزمان با نادیدهگرفتن سرکوب همان اقلیتها در خاورمیانه.
خلاصه این که نمیتوان خشونت سازمانیافته را پشت زبان اخلاقی و هویتمحور پنهان کرد؛ رخدادهایی مانند انقلاب ملی ایران نشان دادند که این واقعیتها سرانجام خود را عیان میکنند، حتی اگر برخی نخواهند ببینند.
https://www.instagram.com/farhadi.jolan/
در همین رابطه:

در بررسی رسانهها، اندیشکدهها و اتاقهای فکری که به جنگ ایران میپردازند، یک الگوی مشترک دیده میشود: بخش بزرگی از رسانههای چپ و مرکز بهجای روایت واقعیت میدانی، در حال عقلانی سازی عدم حمله، توجیه سرکوب و آسیب شناسی کردن انقلاباند. آنها حتی فراتر می روند و از شکست جنبش حرف می زنند و آن را به «شرایط بینالمللی»، «تفرقه رهبری» یا حتی حضور نیروهای خارجی نسبت میدهند و با پرسشهای جهتدار و خبرسازیهای مبهم، مشروعیت هرگونه مداخله را زیر سؤال میبرند.
در این فضا، رسانههایی چون سیانان و الجزیره تصویری میسازند که در آن نمیتوان فهمید روی زمین چه میگذرد؛ لشکرکشی گستردهٔ آمریکا با حمایت عربستان، بریتانیا، ناتو، کره جنوبی، اسرائیل، آذربایجان، کویت و امارات صرفاً «تشدید تنش» نامیده میشود و ابعاد واقعی آن عمداً نادیده میماند. حال سوال این است که چگونه رسانه ها را فراتر از خبر بفهمیم تا بتوانیم ببینیم چه اتفاقی در جریان است؟

