27.6 C
تهران
دوشنبه 4 خرداد 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

آیا افلاطون انگیزه های خود را برای آفرینش فلسفه از زرتشت گرفته بود؟

برگرفته از کتاب:‌ «و انسان خدا را همسان خود آفرید»
*نوشته ی جناب آرمین لنگرودی، نویسنده، فیلسوف، تاریخ نگار و یکی از شاخص ترین تاریخ شناسان معاصر

آرمین لنگرودی

از بخش:‌پیدایش «جمع گرایی» در اندیشه های ایرانی و یونانی
بازگشایی دروازه‌های شرق به‌سوی یونانیان، آنها را با فرهنگ پُرشکوه مشرق‌زمین آشنا کرد، که در آن‌زمان از یک تاریخ هزاران ساله نشانه داشت و در مقابل آن، تاریخ و اندیشه‌های یونانی همانند کودکی ناآزموده به‌نظر می‌آمدند. این دوران آشنایی _ همانگونه که تا به اینجا تلاش در به‌تصویر کشیدن آن بوده _ در زمان هخامنشیان آغاز و پس از جهانگشایی اسکندر به شرق و در زمان حکومت بازماندگان او بر منطقه، به‌گونۀ گسترده‌تری ادامه یافت. از همان آغاز این آشنایی، اندیشمندان یونانی تلاش داشتند در بطن فرهنگ‌های باستانی شرق و در تلفیق آنها با افکار “کودکانۀ” خود _ که در آن‌زمان راهی برای فرار سریع از دستشان را نمی‌یافتند _ با جست‌وجو در پی «عنصر اولیۀ» شکل‌دهندۀ هستی، توجیهی خردمندانه و فلسفی برای موجودیت انسانی بیابند. هیچ مذهب شرقی، که با نگاه یونانی مواجه می‌شد، مجال فرار از چنگال تفسیرهای متدولوژیک آن را نمی‌یافت، که همه‌چیز را از دریچۀ پُر رمز و راز «تمثیل» برانداز می‌کرد و با تلفیق افکار این دو جهان به‌طور مستمر مفاهیم ظاهری و باطنی آنها را به‌گونه‌ای زیربنایی تغییر می‌داد و به این کار، نام پُر طمطراق «گنوسیس» (Gnosis) و یا «عرفان» به‌معنی «شناخت» را داده بود.([1]) احتمالاً بدون این روش، گذر از یوغ خدایان «هومری»، برای اندیشمندان و فیلسوفان یونانی، با توجه بر آنچه که بر سر سقراط _ و احتمالاً ده‌ها “سقراط‌های” دیگر _ رفته بود، امکان‌پذیر نمی‌آمد. حتا کتاب‌های یهودی عهدعتیق نیز، نتیجۀ این «باز‌_ ‌‌تفسیر» یهودیان مصری در اسکندریه، که در آن‌زمان بخشی از اتمسفر فرهنگی یونان به‌حساب می‌آمد، بودند،([2]) در حالی‌که در همان زمان (یعنی در دوران «مکابیان») یهودیان فلسطینی، هنوز در حال جنگ با سلوکیان به‌منظور “پاک نگه‌داشتن ایده‌های پدران خود از آلودگی‌های یونانی” بودند. آنچه که در این دوران بر دین یهود در مصر رفت، بار دیگر در میان یهودمسیحیانِ اولیه، و پس از تماس آنها با یونانیان تکرار شد. کما اینکه تمامی انجیل‌هایی که برای نخستین‌بار به زبان یونانی پدیدار شدند _ و از بین آنها بایستی به اولین انجیل کلیسای رومی، یعنی انجیل مَرقُس (مارکوس) در سال‌های ۶۸ تا ۷۰ م. اشاره کرد _ سرنوشت مشابهی را تجربه کردند. «پاولوس رسول» هم خود در این اتمسفر فرهنگی زندگی می‌کرد و با همین شابلون عقیدتی می‌اندیشید. بدون تردید بدون این روش «جمع‌گرایانه»، تحول یک اندیشۀ یهودی _ که هم از نظر جغرافیایی (در محدودۀ فلسطین) و هم از نظر قومی (اسرائیل) محدود و ایزوله بود _ به یک دین جهانی غیرممکن می‌نمود، کاری که از دستآوردهای «پاولوس» بوده و به‌خاطر آن از جامعۀ یهودی طرد شده بود. بعدها، زمانی‌که تشخیص داده شد، که سازمان کلیسای مسیحی رومی در گرداب تفسیرهای عرفانی، کاملاً از محتوا خالی گردیده و بنیادهای خود را از دست می‌دهد، یک موج مقاومت در برابر آن _ در شکل مبارزه با «ارتداد» _ شکل گرفت، چنانکه هنوز هم وقتی در جهان مسیحیت از «گنوسیس» سخن به‌میان می‌آید، تحت آن چیزی مگر یک “ارتداد خطرناک ضدمسیحی” استنباط نمی‌گردد، که علیه آن تمامی کلیسا و در طول سدها سال قد علم کرد و به مبارزه پرداخت.

اینکه پیشینۀ عرفان _ به‌عنوان فرزند بینش جمع‌گرایی _ به کجا می‌رسد، موضوع بحث‌های داغ محافل دین‌شناسی در سده‌های اخیر بوده است. پدران اولیۀ کلیسا، که شخصاً با متفکرین آنها در تماس بوده و بر علیه آنان مجادله می‌کردند، این منشأ را یونانی می‌دانستند. حتا فیلسوفان یونانی، که از محافل اندیشمندتر بودند نیز ریشۀ آن را از یک “دین” (!؟) یونانی محسوب می‌کردند. در همین راستا، «پورفیریوس»([3]) (Porphyrios) در کتاب خود «زندگینامۀ پلُتین»([4]) می‌نویسد:

«در آن‌زمان، بسیاری از بدعت‌گذاران در میان مسیحیان، به‌ویژه کسانی که از فلسفۀ کهن بیرون آمده بودند، کسانی همچون پیروان «آلدلفیوس» (Aldelphius) و «آکویلینوس» (Aquilinus)، که بسیاری از نوشته‌های «الکساندر لیبیایی» و «فیلوکوموس»(Philokomos) و «دموسترانوی» (Demostratos) و «لیدوس» (Lydos) را در اختیار داشته، و مکاشفات «زرتشت» و «زوستریانوس» (Zostrianus) و «نیکوتئوس» (Nikotheos) و «آلوگنس»([5]) (Allogenes) و موسیٰ و دیگران را به‌عنوان دلیل معرفی کرده و با آنها دیگران را فریب می‌دادند _ همانطور که خود اینگونه فریب خورده بودند _ که گویا «افلاطون» نتوانسته بوده است به اعماق حقیقت و جوهر وجود هستی راهی بیابد. اینگونه بود که خود «پلُتین» در جلسات زیادی تکذیب‌های بسیاری را آورد، همچنین کتابی (بر علیه آنان) نوشت که ما عنوانِ «علیه گنوسیان» را به آنها دادیم و (او) مابقی آنها (بدعت‌گذاران) را به امید انتقادات ما سپرد. «آملیوس» (Amelius) اکنون در کتاب مجادله خود علیه کتاب «زوستریانوس» چهل کتاب نوشته است. خود من، «پورفیریوس»، شواهد مدللی علیه کتاب زرتشت ارائه دادم و همچنین اشاره کردم که این یک اثر قلابی و جدید است که توسط اعضای آن فرقه ساخته شده تا این تصوّر را زنده کنند که گویا آموزه‌های تبلیغ شده توسط آنها واقعاً همان آموزه‌هایی است که از زرتشت باستانی برخاسته‌اند».

بر اساس این متفکر نئو_ افلاطونی، که در بین شاگردانش طرفداران یک فرقۀ گنوسی‌_‌عرفانی نیز وجود داشتند، «گنوسیسم» از دامان فلسفۀ باستانی یونانی برخاسته است. بنا بر نقل‌قول بالا، پیامبران این افکارِ جمع‌گرایانه امّا ریشۀ یونانی خود را تکذیب می‌کردند و تلاش داشتند خود را به‌عنوان ادامه‌دهندۀ مذاهب باستانی شرقی معرفی کنند، امری که البته در بین فیلسوفان یونانی در آن‌زمان بسیار معمول بوده است. در اینجا بایستی به‌خاطر آوریم که «اودوکسوس کنیدوسی» نیز افلاطون را “ادامه‌دهندۀ راه زرتشت” می‌دانست.([6]) من همچنین (از قول رایتزن‌اشتین) در این‌مورد نوشتم که بنا بر قدمت «دامداد نسک» _ نیمۀ اول سدۀ پنجم پیش از میلاد _ برای ما جای تردیدی باقی نمی‌ماند که یونانیان با افکار ایرانی در همان دوران پیش از افلاطون آشنایی پیدا کرده بودند. هستۀ این افکار در وجود یک جهان از ایده‌های غیرمادی (مینیویی) خلاصه می‌شد، که به‌عنوان منشأ پیدایش هر آنچه‌که مادی بود تعریف می‌گردید و اینکه بازگشت همه‌چیز نیز به این سرچشمه خواهد بود (رستاخیز). در واقع هستۀ افکار افلاطون نیز چیزی به‌غیر از این نبود. البته من در اینجا نمی‌خواهم بر این نکته پافشاری کنم که افلاطون تمامی فلسفۀ خود را از زرتشت گرفته بوده است، ولی این پرسش برای فیلولوژیست‌ها([7]) همچنان مطرح است که تا چه حد افلاطون انگیزه‌های خود را برای آفرینش فلسفۀ خود از زرتشت گرفته بود؟ در همان سال ۴۰۰ پ.م. بایستی «اودوکسوس» _ که ادعای یاد شده در بالا به او نسبت داده می‌شود _ برای آموزش دادن این افکار به آتن آمده باشد. اساساً پایه‌های نظریۀ وجود “دو جهان” افلاطونی و ارتباط دادن روح به جهان ایده، بر مبنای همسانی روح و خدا بنا گشته بود و وجود “نیکی و پلیدی” را به‌عنوان پیش‌شرط لازم داشت، چرا که روح انسانی برای ارتباط و یا بازگشت به سوی جهان برتر (ایده)، می‌بایستی “جامه”های (ناپاکِ) زمینی خود را به‌دور می‌افکند. به‌راستی این پرسش پیش می‌آید که کدامیک از این اید‌ه‌ها، پیش از آن زمان در یونان وجود داشت؟ و اینکه _ آنگونه که «رایتز‌اشتاین» آن را فرموله کرد _ در خلال مطالعۀ فلسفۀ افلاطون چند بار بایستی از خود پرسید: «آیا این ایده هم نمی‌توانسته از ایران بوده باشد؟». و اگر ما «جمهوریت» افلاطون را در نظر بگیریم و ادعای او مبنی‌بر اینکه «عدالت در روح به‌صورت طبیعی وجود داشته» و همین‌طور ضرورت تبلور دادن آن در «جامعه» از طریق جمهوریت افلاطونی و سه طبقۀ شکل‌دهندۀ آن (یعنی کشاورزان/صنعتگران، جنگجویان و فیلسوفان سیاستمدار)، آیا همۀ اینها ما را به یاد جامعه‌ای _ بر طبق جامعۀ جمشید _ نمی‌اندازند؟ شاید تفاوت پایه‌ای این نوشته‌ها با افکار شرقی و ایرانی تنها در این امر نهفته بود که افلاطون در «جمهوریت» خود از زبان سقراط _ بنا بر فرهنگ یونانی خود _ نیاز به “ثابت کردن” روح و خدا داشت، در حالی‌که شرقیان و یا ایرانیان برای قبول وجود خدا و روح به هیچ دلیلی احتیاج نداشتند و تنها کافی بود آنها را معرفی کنند! به‌گفتۀ هرودت هم «ایرانیان به پیکرمند بودن خدایان و اینکه آنها همانند انسان هستند، اعتقادی نداشتند» ( تواریخ؛ جلد اول، بند 131). من در قسمت «داستان آفرینش» در بخش «زرتشت» به شباهت‌های کتاب‌های «پویماندرس» و «دامداد نسک» پرداختم، که مبحثی در نشان دادن همین ریشه‌های شرقی در افکار یونانی بود.

آرمین لنگرودی

[1]. همانگونه که پیشتر هم آورده شد، «گنوسیس» و «عرفان» ترجمۀ «مزدا» هستند.

[2]. دربارۀ این ترجمه‌ها که به «سپتوآگینتا» یا «هَفتادگانی» معروف شدند، در بخش «آموزش‌های عیسیٰ» توضیح داده خواهد شد.

[3]. «پورفیریوس» (Porphyrios)یا «پورفیری» از شهر “صور” (/ˈpɔːrfɪri/؛ یونانی: Πορφύριος، Porphýrios ؛ عربی: فرفوريوس، Furfūriyūs ؛ حدود ۲۳۴ تا حدود ۳۰۵ م.) فیلسوف نوافلاطونی فنیقی در شهر “تایر” (Tyre، “صور” در لبنان امروزی)، از مناطق سوریۀ روم بود.

[4]. «زندگینامۀ پلُتین»، به‌نقل از «نجع‌حمادی آلمانی»، ص ۴۳۹.

[5]. «زوستریانوس» و «آلوگِنِس»؛ دو کتاب از مجموعه کتاب‌های یافته شده در کتابخانۀ نجع‌حمادی و متعلق به گروه طرفداران «سِت» می‌باشند.

[6]. نک:«داستان آفرینش» در بخش «زرتشت».

[7]. «فیلولوژی» یا «زبان و متن‌شناسی» به‌طور خلاصه به مطالعاتی گفته می‌شود که به زبان و ادبیات یک زبان یا شاخه‌ای از زبان مربوط می‌گردد و در سدۀ شانزدهم از واژه‌‌های یونانی philología، (لاتین: philologia) و ترکیب phílos و lógos، به‌معنای واقعی کلمۀ “عشق به زبان” برخاسته است. امروزه “فیلولوژی” به مطالعۀ علمی _ معنوی ‘
’ جوامع مختلف زبانی گفته می‌شود که با مقایسه‌ متن‌ها در دوره‌های تاریخی متفاوت می‌کوشد به ویژگی‌های متدولوژیک آنها پی برده و بدین‌وسیله ریشه، درستی و اعتبار تاریخی آن‌ها را بسنجد.

*انتشارات فروغ

منبع: بنیاد میراث پاسارگاد

لینک کوتاه: https://bit.ly/43uSvHq

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

حمله اعراب به ایران افسانه یا واقعیت تاریخی؟

cafeliberal

گره‌ای بنام فلسطین: از فلسطین چه می‌دانیم؟

cafeliberal

چگونه مسلمان شدیم گفتگو با آرمین لنگرودی پژوهشگر ادیان 1-2

cafeliberal

در بارۀ معنی تاریخ ـ کارل پوپر

cafeliberal

معرفی کتاب: کیستی ما، و چیستان دین های ایرانی؛ آرمین لنگرودی

cafeliberal

زرتشت – آیین نوآوری

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید