پیش از هیوم، اسمیت و برک، جان لاک حضور داشت؛ همان انگلیسی آرام و بیسروصدایی که شالودهای را بنا نهاد که تمامملاطِ دیگر بر آن استوار است.
نقطه آغازین تفکر جان لاک ساده اما انقلابی است: هر انسانی با حقوق طبیعی خود—یعنی حق حیات، آزادی و مالکیت—قدم به جهان میگذارد؛ حقوقی که مقدم بر هر حکومتی، هر پادشاهی و هر اراده عمومی وجود دارند. دولت این حقوق را اعطا نمیکند، بلکه بهطور ویژه برای پاسداری از آنها پدید آمده است. در آن لحظهای که دولت در انجام این وظیفه کوتاهی کند، قرارداد منحل میشود و مردم مجازند آن را از میان بردارند. این سخن شاید به عقاید ژان-ژاک روسومانند باشد، اما دقیقاً نقطه مقابل آن است. انقلابِ برآمده از اندیشه روسو همهچیز را با خاک یکسان میکند تا جامعهای آرمانی را از صفر و بر پایه اصول اولیه بازسازی کند. اما انقلابِ برآمده از اندیشه لاک، آنچه را به ناروا به یغما رفته است بازمیگرداند؛ ماهیتی محافظهکارانه دارد، رو به گذشته است و به جای آیندههای یوتوپیازده، در حقوقِ موجود لنگر انداخته است. انقلاب باشکوه ۱۶۸۸ تجلی عملی تفکر لاک بود: نه انهدام یک نظم، بلکه اصلاح رفتار پادشاهی که از حدود اختیارات خود فراتر رفته بود. انقلاب آمریکا در سال ۱۷۷۶ نیز بار دیگر تجلی عملی لاک بود: فهرستی از تخلفات مشخص، جداییِ از سر ناگزیر، و حکومتی نوپا که صراحتاً برای کمتر انجام دادن طراحی شده بود، نه بیشتر.
انقلاب فرانسه، ژان-ژاک روسو را داشت. سنت آنگلو-آمریکن، جان لاک را در اختیار داشت. تفاوت در فرجامِ کار، امری تصادفی نبود.
تنها کافی است به چهرهها بنگریم…

