27.6 C
تهران
دوشنبه 2 شهریور 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

“این‌ها آنقدر کار قبیح را تکرار می‌کنند تا قبح‌اش فراموش‌تان شود”

دکتر کوروش صفوی

خودش زنده نماند تا ببیند چقدر دقیق امروز ما را پیش‌بینی کرده بود.

وقتی در سال ۱۳۷۵، دکتر کوروش صفوی در آن سخنرانی مشهور مصوبه‌ی وزارت علوم را با طنز خود نقد کرد، نه فقط مدیران نظام آموزشی که بسیاری از مسئولان مملکت را هم عصبانی کرد.

کمی بعد که در گفتگویی درباره‌ی “آداب دانشمندی” به او گفتند نه فقط همه را خشمگین کردی که آینده را خیلی تیره و تار ترسیم نمودی، این پاسخ درخشان را داد:

«می‌دانید چرا عصبانی می‌شوید؟ چون دل‌تان نمی‌خواهد این‌طور بشود»

اما شد!

بعدها در “نوشته‌های پراکنده” گفت؛ ساز و کار استبداد این است، که هر چه اکنون در نگاه مردم قبیح است اما وجودش برای استبداد و گسترش فساد آن ضروری، آن‌قدر آرام و پیوسته تکرارش می‌کند تا قبح آن کار نزد مردم فراموش شود.

وقتی از او پرسیدند: طوری صحبت می‌کنید که انگار این احتمال‌ها قطعی‌اند، گفت:

«فقط کافی است تاریخ بخوانید. به شرط آن‌که وقتی تاریخ می‌خوانید، یادتان نرود چه خوانده‌اید»

با این‌که حوزه‌ی تخصصی‌اش زبان‌شناسی بود، اما گستره‌ی دانش و پیشینه‌ی خانوادگیش، با آن شیوه‌ی تربیتی که داشت، از دکتر صفوی استادی یکتا ساخته بود.

در شرح مختصری که از زندگی خودش نوشت و یک دهه پیش از درگذشتش در ۲۰ مرداد ۱۴۰۲ در جشن‌نامه‌اش منتشر شد، می‌نویسد که در “وضعیت مسخره‌ای” بزرگ شد.

زیرا برخلاف دیگر خانواده‌ها که از بچه‌ها می‌پرسند؛ بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟

در خانواده‌اش سئوال همیشه این بود:

«بزرگ شدی می‌خواهی معلم چه شوی؟»

چون در خانواده بزرگ صفوی نسل اندرنسل همه معلم بودند.

«پدر ،مادر ،خواهر، پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها، تمامی عموها و عمه‌ها و فرزندانشان و هر که را فکر کنید در خانواده ما معلم بوده است»

شاید هم برای همین بود که در آن سخنرانی مشهور در سال ۷۵ بی‌هیچ تخفیفی مصوبه‌ی وزارت علوم در اجباری شدن چاپ مقالات دانشجویان دکتری در مجلات علمی، به همراه اجبار در آوردن نام استاد راهنما، استهزاء کرد.

و بعدها در مصاحبه‌ای گفت سیاست‌های آموزشی ما، در نهایت نگاه ِمعلم و استاد به دانش‌آموز و دانشجو را از «بچه به مشتری و سپس بره» تغییر خواهد داد.

متولد ششم تیرماه ۱۳۳۵ در تهران بود که از کودکی به اروپا فرستاده شد.

در ۱۵ سالگی‌ و با دریافت دیپلم از آلمان به ایران بازگشت، اما مدرکش مورد تایید آموزش و پرورش نبود.

با تصمیم پدرش که استاد دانشگاه تهران بود به دبیرستان هدف رفت و دیپلم ریاضی گرفت.

بعد از ورود به رشته زبان و ادبیات آلمانی دانشگاه تهران، در سال ۱۳۵۴ لیسانس خود را از مدرسه عالی اخذ کرد و برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شد.

بخت اتمام نیافت چون دو سال بعد با بیماری پدرش قید دانشگاه MIT را زد و به ایران بازگشت.

کنکور، انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها باعث شد تا در نهایت سال ۱۳۷۰ دوره دکترای زبان‌شناسی دانشگاه تهران را تمام کند.

هرچند در طول تمام این سال‌ها به تدریس هم مشغول بود و سنت معلمی در خانواده را کامل به‌جا آورد.

با این‌حال، نوشته است که هرگز به‌یاد ندارد که بابت اخذ مدرک دانشگاهی، در کل خانواده‌شان کسی به کسی تبریک گفته باشد.

همه معلم بودند و تکلیف پیشاپیش معلوم بود.

«اصلا، حتی یک بار هم به این فکر نیفتادم که شاید بشود معلم نشد»

می‌گوید از زمان دارالفنون به بعد و با تاسیس دانشگاه تهران؛

«همیشه دست کم سه چهار تا معلم را می‌بینید که صفوی‌اند»

پس مسیر مشخص بود. تنها باید انتخاب می‌کرد که معلم چه و در کجا باشد!

می‌نویسد که البته وضعیت در خانه آن‌ها سختگیرانه‌تر از خانه عموها و عمه‌ها بود.

«چرا ‌که اگر نمی‌دانستید مثلا کُت ناپلئون چند تا دکمه داشت، بی‌سواد خطابت می‌کردند»

از همین‌روست که با وجود تمامی محاسن، از گفتن این نکته ابا نداشت که؛

«در چنین قرائت‌خانه‌ای کسی با کسی مگر به ضرورت حرف نمی‌زد»

وقتی از اروپا به ایران بازگشت، زبان فارسی‌اش چنگی به‌دل نمی‌زد و این شکستی بود برای پدرش.

بی‌سبب نبود که به دستور پدرش در طول دوره لیسانس، در تمامی کلاس‌های دوره‌ی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران شرکت کرد.

«چون دفتر پدر هم همان‌جا بود، خودش هر روز حاضر و غایب‌ام می‌کرد»

می‌گوید شکایتی که نداشت، هیچ!

راضی هم بود. زیرا این هم سنت خانوادگی بود و به‌نظرش عجیب نمی‌آمد.

«وضع همه ما بچه‌ها همین بود»

دکتر صفوی بعدها اما از منظر دیگری به اهمیت آن کار پی‌برد و همین بود که در “آموزش زبان یا آموزش به زبان” گفت؛

اگر از شما بپرسند در دوره‌ی دبیرستان مثلا درس شیمی برای‌تان مهمتر بود یا زبان خارجی، به احتمال زیاد می‌گویید، شیمی.

«حالا بیایید به صورت نظری فرض کنید در یک کلاس دبیرستان، بیست دانش آموز داشته باشیم. فکر می‌کنید چند نفر از آن‌ها در ادامه‌ی تحصیل و بعد در زندگی‌شان با تجزیه‌ی اسید کلریدریک به ئیدروژن و کلر سروکار داشته باشند؟

و چند تن از این‌ها در طول زندگی‌شان نیاز به دانستن حدی کاربردی از یک زبان خارجی؟»

و ریشه را در نگاه کج و ناقص سیاست‌گذارن نظام آموزشی می‌دانست که اگر «هنوز هم در مدرسه‌ها معلم درس شیمی مریض شود، کلاس را تعطیل می‌کنند؛ ولی اگر معلم زبان فارسی مریض شود، ناظم مدرسه به جایش به کلاس می‌رود و کلاس برقرار می‌ماند. این مطلب را نباید نادیده گرفت»

برای همین بود شاید که در همان یادداشت کوتاه در شرح زندگیش از پسر عمویش گفت که فیزیک می‌خواند و به‌فرمان عموجان، باید سر تمام کلاس‌های ادبیات و فلسفه دانشکده حاضر می‌شد.

می‌نویسد اگر در دیگر خانواده‌ها رسم این بود که از بچه‌ها می‌خواستند دکلمه کنند یا سازی بزنند؛

«در خانواده ما مسابقه معلومات عمومی راه می‌انداختند و البته برنده جایزه نمی‌گرفت.

بازنده‌ها از خوردن نهار یا شام منع میشدند!»

با این همه معتقد بود که این سنت، علیرغم ظاهر سخت و حتی خشن آن، بد هم نبود!

زیرا جدا از ساختن نگاه و جهانی چند وجهی برای آنان؛

«هنوز هم وقتی همدیگر را می‌بینیم کلی می‌خندیم»

اما معتقد بود آن درس و آن استادی که سرنوشتش را تغییر داد، دکتر رواقی بود که دانشجویان به او لقب “بزرگ ارتشداران واژه‌شناس” داده بودند.

که وقتی سراغ متنی می‌رفت جدا از معنی واژه‌ها، ریشه هر لغت را هم می‌گفت:

«محال بود لغتی را از او بپرسید و او ریشه‌اش را تا زبان هند و اروپایی مادر توضیح ندهد»

می‌گوید وسعت دانایی‌اش حسرت برانگیز بود، اما وقتی شنید که پدرش درباره او و دکتر باطنی گفت که این‌ها “آدم حسابی” هستند، مطمئن می‌شود که مسیرش همین است و پاسخ به سئوال “می‌خواهی معلم چه شوی؟” معلوم می‌گردد.

زیرا پدرم در تمام زندگیش صفت آدم‌حسابی بودن را تنها برای چند نفر انگشت‌شمار به‌کار برده بود.

خودش نیز، علیرغم فرصت نه چندان بلند تدریس در دانشگاه، از جمله‌ی همان‌ها شد و سنت‌خانوادگی را کامل به‌جا آورد!

گواهش پیشگفتاری که بر کتاب “نوشته‌های پراکنده” آورد و در جایی از آن گفت؛ در اوایل کارش تمامی مصاحبه‌ها و یادداشت‌های مطبوعاتی که از او منتشر می‌شد را جمع می‌کرد و یک صندوق می‌گذاشت.

«آن‌ها را به حساب افتخارات ملی می‌گذاشتم و هرازگاهی به سراغ این صندوق می‌رفتم تا از خودم تشکر کنم»

تا که به تدریج، آن صندوق پُر شد و آن غرور هم جایش را به پوچی داد و رسید زمانی که؛

«در یک اسباب کشی، اولین چیزی را که بیرون در خانه گذاشتم، همان صندوق بود»

شاید علتش همان بود که کمی پیش از مرگ نابهنگامش در ۶۷ سالگی در پاسخ به خبرنگاری گفت که از او پرسیده بود؛ مهمترین مسائل زبانی که به آن‌ها توجه کافی نشده‌اند، چیست؟

«مگر به مسائلی توجه کرده‌ایم؟

شما طوری سوال را مطرح می‌کنید که انگار ما مسائلی را مورد توجه قرار داده‌ایم و حالا قرار است معلوم کنیم به کدام مسائل توجه نکرده‌ایم!»

بی‌دلیل نبود که در گرماگرم بخشنامه‌ی وزارت علوم در نیمه‌ی دهه ۷۰ وقتی دانشجویان دوره‌ی دکتری را اجبار کردند که باید “مقاله‌ی علمی – پژوهشی” منتشر کنند.

در همان سخنرانی معروف گفت؛ این کار در دنیا رایج است ولی با توجه به درک سیاستگذاران نظام‌آموزشی ما، اجازه دهید دست به خطر بزنم و یکی دو دهه‌ی آینده را پیش‌بینی و در واقع “غیبگویی” کنم.

«مطمئن باشید، چند وقت دیگر اعلام می‌کنند که ارتقای مدرسان دانشگاه‌ها به مرتبه‌ی دانشیاری و حتی استادی، منوط به چاپ مقاله در همین مجله های عجیب و غریب است»

و در پاسخ به خبرنگاری که پرسید؛

این چه اشکالی دارد؟

گفت:

هیچ!

جز این‌که دانشجو با نوشتن آن مقاله فارغ‌التحصیل می‌شود و استاد راهنمایش هم با همان مقاله، دانشیار یا استاد.

حتی ممکن است آن دانشجوی بیچاره مجبور شده باشد، اسم استاد مشاورش را هم بالای مقاله‌اش بنویسد»

و در فراز شگفت‌آوری از غیبگویی‌اش گفت؛ تا یک دهه‌ی دیگر خواهیم دید که روبه روی دانشگاه، با موسسه‌هایی سروکار داشته باشیم که به‌طور علنی برای دانشجویان مقاله بنویسند.

«فرض من این است که چند وقت بعد همین موسسه‌ها پوستر می‌زنند برای نوشتن پایان‌نامه…

حتی ممکن است آدم‌هایی را استخدام کنند که سر خیابان برای این “خدمات” جار هم بزنند»

“مسئولان” او را خواستند و در تقبیح حرف‌هایش به او گفتند که مشغول “سیاه‌نمایی” است.

پاسخ‌شان را در همان مصاحبه مطبوعاتی‌اش در ۱۳۷۵ داد و در فرازی از “پیش‌بینی‌اش” امروز ما را به این دقت تصویر کرد.

«بله، الان به نظر این کار قبیح است. ولی مدتی که بگذرد قبح‌اش فراموش خواهد شد»

و در نهایت گفت؛

«وقتی یک زمین‌شناس در نتیجه‌ی تحقیقاتش به این نتیجه برسد که پیامد زلزله‌ای با پنج ریشتر، فروریختن بافت سنتی و ساختمان‌های قدیمی شهر است، مطمئنا دلش نمی‌خواهد با آمدن چنان زلزله‌ای چنین تخریب و کشتاری شود تا او حرف‌هایش ثابت گردد»

اما این‌جا سرزمینی‌ست که صدای آن زمین‌شناس را حذف و در بند می‌کنند و

عصبانی می‌شوند، چون نمی‌خواهد کسی هشدارشان بدهد.

نه چون از خود آن حادثه و رخداد نگران می‌شوند!

– دکتر کوروش صفوی سه سال پیش ما را به تن ترک کرد و به نام جاودان شد.

برگرفته از شبکه ایکس آدرنو

لینک کوتاه مقاله: https://bit.ly/4gN5Ylk

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

نقد دموکراسی و نقدِ نقد!

cafeliberal

اندیشهٔ ایرانشهری: تداوم خرد، عدالت و نظم سیاسی در تاریخ ایران

cafeliberal

عامل اصلی تولد سرمایه‌داری

cafeliberal

نخبگان دیگر رشته ها الزاما سواد سیاسی هم ندارند

cafeliberal

حق شورش در برابر حاکم ناعادل و وضعیّت اضطرار ملّی

cafeliberal

حقوق از کجا می‌آید؟

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید