تاریخی از لیبرالیسم

📍این اندیشه به عنوان یک مکتب خاص (لیبرالیسم) که تمام ابعاد زندگى و تفکر انسان را در برمی ‏گیرد، مطرح نبوده؛ بلکه از ابتدا ارزشها و اجزاى فکرى آن وجود داشته و کم‏کم با کنار هم قرار گرفتن آنها، مکتب لیبرالیسم و به تبع آن اصطلاح لیبرالیسم به وجود آمد.

بنابراین، در باب چگونگى شکل‏گیرى تفکر لیبرال و مکتب لیبرالیسم، می ‏توان به صورتى تاریخى از چگونگى تکون اجزا، مؤلفه ‏ها و ارزشهاى مورد تأیید لیبرالیسم، سخن گفت و بیان کرد که چگونه مثلاً تسامح و تساهل که یکى از ارزشهاى مکتب لیبرالیسم مى‏باشد، در تفکر بشر ایجاد شد.

اکثر کتابهاى تاریخى اذعان دارند که نمی ‏توان «بورژوازى» را از لیبرالیسم جدا نمود و یکى از عوامل مهم تکون لیبرالیسم را بورژوازى دانسته ‏اند.

«انسان وابسته، به طبقه متوسط شهرنشین کمک کرد تا عصرى نوین را به وجود آورد، که پلى بود براى رسیدن به عصر جدید.»

«هارد کونل» نیز معتقد است که:

«از نظر جامعه ‏شناسى-همزمان با زوال ملاّکان فئودال عمده- بورژوازى به صحنه قدرت قدم نهاد و بتدریج تولید کنندگان از وسائل تولیدشان جدا شدند و در نتیجه، کارمزدورى به عنوان عنصر تعیین کننده جامعه اقتصادى جدید، پا به عرصه حیات گذارد. از نظر سیاسى، دولت تازه‏اى شکل گرفت که حقوق واحد و فضاى اقتصادى وسیعترى پدید آورد و به این ترتیب، توسعه تجارت و پیشه‏هاى مختلف را ممکن ساخت… لیبرالیسم مولود همین تحولات است.»

جان سالوین شاپیرو نیز مى‏گوید:

«لیبرالیسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم هنگامى که نظام جدید زندگى، در کار کنار زدن نظام زمیندارى بود، در اروپاى غربى به وجود آمد.»

حتى در برخى نوشته ‏ها، چنین به نظر مى‏رسد که لیبرال منطبق با بورژوا مى‏باشد؛ مثلاً در کتاب «درآمدى بر ایدئولوژیهاى سیاسى» آمده است:

«لیبرالها از امتیازات سیاسى و اقتصادى اشرافیت زمیندار و بى‏عدالتى نظام فئودالیستى ـ که در آن جایگاه اجتماعى بر مبناى «اصل و نسب» تعیین می ‏شد ـ انتقاد کردند.»

مشخص است که مقصود از «لیبرالها»، «بورژواها» می ‏باشند؛ چون تنها این گروه بر سر چنین موضوعى با اشراف درگیر بودند.

🔰با این بیان اولین کسانى که بحث آزادى را مطرح نمودند بورژواها بودند. آزادى مطرح شده از جانب آنها، در ابتدا آزادى اقتصادى بود و در پى آن نظامهاى سیاسى را نیز متحول نمودند. و به همین جهت اغلب یا تمام انقلابهاى سیاسى، انقلابهاى بورژوایى بود که نظام دولتى، اجتماعى و اقتصادى جدیدى را بنیان نهادند و بر آزادى عقد قرارداد، آزادى حرفه و پیشه، آزادى انتخاب محل سکونت و تضمین مالکیت خصوصى استوار بود.

روشن است که مقصود از این آزادیها، آزادیهاى فردى بود؛ چون بورژواها این آزادیها را در مقابل گروه و طبقه فئودال و اشراف مطرح می ‏کردند و مجبور بودند در مقابل آنها بر فرد گرایى تأکید ورزند🔻

🔘با طرح این شعارها درباره آزادى که تماما هدفى اقتصادى را دنبال مى‏کرد، اولاً، نظام اقتصادى فئودالى بتدریج کنار رفت و در نهایت در سال 1789 میلادى نظام فئودالیته و امتیازات طبقاتى در انگلستان از میان برداشته شد.

ثانیا، به تدریج یکى از مهمترین ارزشهاى لیبرالیسم، یعنى نظام سرمایه ‏دارى جایگزین آن گردید. در حقیقت می ‏توان گفت اندیشه و مکتب لیبرالیسم برگرفته از فروپاشى فئودالیسم در اروپا و ایجاد یک جامعه مبتنى بر اقتصاد بازار یا کاپیتالیستى به جاى آن بود.»

البته پول و سرمایه در قرون وسطى نیز مطرح بود و از ارکان اقتصاد محسوب مى‏شد؛ اما دیدگاه لیبرالیستى، پول و سرمایه، با دیدگاه قرون وسطى کاملاً متفاوت بوده است؛ به عنوان مثال:

«قبل از قرن پانزدهم، اندوختن ثروت فى حد ذاته موجب حقانیت و مشروعیت اعمال نبود؛ بلکه اعمال بر اساس پاره‏اى اصول اخلاقى توجیه می ‏گردید و هر اقدامى در جنبه ‏هاى اقتصادى تحت ‏الشعاع انگیزه ‏هاى اخلاقى آن بود…

فرد باید،براى رستگارى در جهان باقى، در جهان فانى اعمال خود را با اصول معنوى منطبق سازد.

ثروت ‏طلبى از نظر ذاتى معارض این هدف بود، فرد ثروتمند خود را متعلق به جامعه و امانتدار آن می ‏دانست؛ اما با پیشرفت و توسعه سرمایه ‏دارى این نظرات از میان رفت.

نظریه مالکیت جامعه جاى خود را به نظریه مالکیت فردى داد.

اعتقاد به وجود یک قدرت خدایى که ناظر به اعمال و رفتار باشد، جاى خود را به این نظر داد که هر عمل وقتى سود داشته باشد، مجاز و مشروع است. البته مقصود از سودجویى نفع جامعه نبود؛ بلکه دست ‏یافتن به امیال و خواسته ‏هاى فردى و خصوصى بود. نظرات جارى در قرون وسطى که فرد را به سادگى و قناعت وادار می ‏ساخت، جاى خود را به یک اصل مترقى و پیشرفته! یعنى تولید نامحدود، واگذار کرد و الزاما جامعه ‏اى ایجاد گردید که به سنتها توجه نداشت، و بدین ترتیب اندیشه و فلسفه جدید، لذت و رضایت را در این جهان وعده می ‏کرد و حال آن‏که دیدگاه قرون وسطى اجر و پاداش را به جهان دیگر محول می ‏ساخت.»

چنین نظریاتى در مورد اقتصاد که از ناحیه «بورژواها» مطرح گردید، در ابتدا ناشناخته بود و تا اواخر قرن هیجدهم، مفهوم لیبرالیسم، در اقتصاد به درستى درک نمی ‏شد؛ اما بتدریج رشد نمود و تثبیت شد.

به هر حال «بورژواها» با طرح آزادى اقتصادى، دو عنصر و مؤلفه اساسى را پایه ‏گذارى کردند:

1ـ فردگرایى که منجر به سرمایه ‏دارى شد.

2ـ جدا کردن اقتصاد از دین و اخلاق و تأسیس اصل سودمندى.

و به همین جهت در مباحث اخلاقى قرن هفدهم بر اصل سودمندى تأکید زیادى می ‏شده است.

آزادى در دین✝️

1

✝️در قرون وسطى دو اعتقاد و آموزه به طور وسیعى مورد قبول قرار گرفته بود:

الف) این که نجات یا اتحاد با خداوند، در گرو اعتقادات خاصى درباره خداوند و ارتباط انسان با او است.

ب) تنها کلیسا، مرجعیت و حجیت تعلیم این اعتقادات را دارد و مسیحیان فقط از طریق کلیسا می‏توانند به نجات برسند.

در نهضت اصلاح دینى، آموزه دوم مورد حمله قرار گرفت و رهبر این نهضت «مارتین لوتر» اعلام نمود که پاپ مرجعیت ندارد و هر شخصى کشیش خود مى‏باشد

«مارتین لوتر» با این شعار، نوعى فردگرایى را در دین مطرح نمود که در آن انسان براى فهم دین، نیازى به شخص دیگر ندارد بلکه عقلش مرجعیت نهایى براى او می ‏باشد. از این رو انسان را در فهم دین و چگونگى عمل به آن از هر گونه مرجعیت دینى آزاد نمود و عقل خودِ فرد را به جاى آن نشاند.

آزادی ‏اى که نهضت اصلاح دینى مطرح نمود، رها شدن از هر اقتدار و مرجعیت این جهانىِ بیرون از انسان بود که در عصر روشنگرى به اعتقاد به آزادى انسان از هر مرجعیتى بیرون از انسان ـ چه این جهانى و چه آن جهانى ـ منجر شد. البته شاید بتوان نظریه رهایى انسان از هر گونه اقتدار و مرجعیت بیرونى را قبل از زمان «مارتین لوتر» دانست؛ آنجا که سقراط مى‏گوید:

«زندگى نسنجیده شایسته زیستن نیست.» چرا که وى معتقد بود فضیلت از دانش و شناخت پدید می ‏آید و دانش و شناخت نیز از سنجش مصرانه اعتقادات خود فرد ناشى مى‏شود،نه این که انسان، سخن فرد دیگرى را مرجع اعتقاد خود قرار دهد بدون این که با عقل خود آن‏را سنجیده باشد؛ به عبارت دیگر «آمریت ‏طلبى» از نظر وى محکوم بود.

✝️همچنین آبلارد (1142ـ1079) را نیز میتوان معتقد به آزادى در تفکر دانست؛ چون وى نیز متکلمى بود که از پذیرش بى چون و چراى آمریت آباى کلیسا سر باز می‏زد. از نظر آبلارد، کلید اصلى دانش و شناخت، پرسشگرى پایدار و مکرر است. آبلارد با تأکید بر قدرت عقل، پاى عنصر شک را به میان می ‏آورد و بدین طریق راه را براى تفکر و اندیشه مستقل باز مى‏کند.

به هر حال گرچه نمى‏توان این سه شخص (سقراط، آبلارد، لوتر) را لیبرال نامید و تمام اندیشه ‏هاى لیبرالیسم را به آنها نسبت داد، اما تفکر لوتر و شعارى که مطرح نمود، فردگرایى، استقلال و آزادى فرد در فهم ـ

بدون قبول هر گونه مرجعیت دیگرى غیر از خود انسان ـ را به ارمغان آورد. و به جهت همین شعارِ مارتین لوتر، باور غالب اندیشمندان و متفکرین غربى این است که تصویر و فهم مدرن از آزادى اولین بار در نهضت اصلاح دینى ظهور نمود و یا حداقل این نهضت باعث نیرومند شدن این تصویر مدرن از آزادى شد و گرچه نمی ‏توان هدف نهضت پروتستان را لیبرالیسم دانست، اما در این که ظهور پروتستانیسم در پیشرفت فلسفه لیبرال کمک کرده است هیچ تردیدى نیست

پس از طرح این شعار و ظهور مکتب پروتستان فرقه‏هاى مختلف ایجاد شد و حجیت کلیسا تضعیف گردید و در نتیجه بین فرقه‏هاى مختلف درگیرى به وجود آمد که این درگیریها دو پیامد به جاى گذاشت:

1️⃣ـ «جنگ میان فرقه ‏هاى مذهبى و نیز جوابهاى تندى که فرقه ‏هاى مختلف براى رد اتهامات به یکدیگر مى‏گفتند، احترام مذهب را از میان برد… و وجود فرقه ‏هاى متعدد موجب الحاد و خداناشناسى شد و تردید مونتنى در مورد دین در چنین شرایطى نیز کاملاً طرز فکر عادى و طبیعى یک فرد دانشمند بود. براى او دیگر در مسائل مذهبى حقیقت مطلق وجود نداشت.»

بسیار طبیعى است که به سبب اختلافات جدى و بنیادى میان فرقه‏هاى مختلف دینى و به محض تضعیف معتقدات دینى، عقل عادى بشر و منطق او قلمرو خود را توسعه دهد.

این اختلافها و جنگهاى دینى و نیز درگیریهاى مسلحانه، زمینه را براى یکى از ارزشهاى دیگر لیبرالیسم، یعنى «پلورالیزم دینى» آماده نمود. و به همین جهت برخى معتقدند:

«مفهوم لیبرال آزادى، با ظهور دولت مدرن و پذیرش تدریجى تنوع دینى در بخشى از جهان که کلیسا در آنجا موقعیت یگانه داشت… بتدریج به وجود آمد.»

2️⃣ از طرف دیگر چون این جنگها فاتحى نداشت و مردم اروپا از این جنگها خسته شده بودند، حالت یأس و خستگى، زمینه را براى ارزش دیگر لیبرالیسم، یعنى «تسامح و تساهل» نسبت به مذهب فراهم نمود.

⚔️به هر حال جنگهاى فرقه ‏اى که پس از نهضت اصلاح دینى در غرب به وقوع پیوست موجب اعتقاد به پلورالیسم دینى و تسامح و تساهل گردید و باعث شد که بعدها این دو تفکر جزء ارزشهاى لیبرالیسم قرار گیرند. این دو ارزش و نیز دیگر ارزشهاى لیبرالیسم بتدریج مبانى فلسفى و معرفت‏شناختى هم پیدا نمودند.

نکته شایسته تأمل این است که آیا نهضت اصلاح‏طلبى و بورژوازى با یکدیگر مرتبط مى‏باشند یا دو نهضت جدا و در کنار هم هستند؟

مطمئنا نمی‏توان این دو مقوله را بی ‏ارتباط با یکدیگر دانست؛ اما نحوه ارتباط این دو را نیز نمی‏توان به سادگى بیان نمود. برخى معتقدند که نهضت اصلاح دینى، متأثر از تحولات اقتصادى است، و هر چند ظهور بورژوازى به عنوان یک طبقه اجتماعىِ با نفوذ بعد از رفورم و نهضت اصلاح دینى ایجاد شد، اما رشد اقتصاد ـ که بى‏ارتباط با آزادیهاى اقتصادى نمی‏تواند باشد ـ در ایجاد نهضت اصلاح دینى مؤثر بوده است.

به اعتقاد مؤلف کتاب «سیر تکامل عقل نوین» هر دو جنبش اومانیسم و انقلاب پروتستانى، نتیجه یک سلسله عوامل اساسى و مهمتر از همه رشد اقتصادى جامعه اروپایى بود و هر دو جنبش رنسانس و اصلاح دینى از عوامل همانند یعنى رشد جامعه و طبقات شهرى به وجود آمده بود.

هارولدجى. لاسکى نیز مى‏گوید:

«آن چیزى که باعث گردید رفورم در پیدایش نظرات اجتماعى کسب اهمیت کند، همزمان بودن آن با تحولات و جابه جا شدنهاى اقتصادى بزرگ آن دوران بود که شاید بتوان تا حدودى اصولاً پیدایش رفورم را معلول همان تحولات دانست.»

🛡وى حتى ظهور لیبرالیسم را معلول بورژوازى مى‏داند و مى‏گوید:

«شرایط مادى جدید موجب پیدایش روابط اجتماعى تازه ‏اى گردید و در نتیجه آن، فلسفه جدیدى ظهور کرد که نقش آن توجیه حقانیت دنیاى جدید بود. این فلسفه جدید لیبرالیسم بود.»

راین هاردکونل‏نیز اساسا بورژوازی ‏را موجب ‏تغییرات ‏اساسی ‏در نظام ‏اقتصادى،سیاسی‏و دینی می ‏داند.

به هر حال آنچه مسلم است این است که

اول اینکه:

آزادى و فردگرایى در اقتصاد و دین، هر دو نقش عمده ‏اى در ظهور لیبرالیسم داشتند.

دوم: زمینه ‏هاى سرمایه ‏دارى و تفکر سودطلبانه که در تفکر بورژوایى وجود داشت از نظر تاریخى مقدم بر نهضت اصلاح دینى بوده است.

سوم: تفکر بورژواها با کلیسا و دین ناسازگارى داشت. از این رو «در پایان قرن شانزدهم میان اصول مذهب و منافع اقتصادى چنان فاصله عمیقى ایجاد شده بود که ایجاب می‏کرد در اصول مذهب، تجدید نظر شود و آن را از نو تعریف و توجیه کنند.»

انقلاب علمی🔬
🔻انقلاب علمى که در تفسیرى محصول رنسانس و نهضت اصلاح دینى بود، بیش از پیش در جدا نمودن تفکر دینى از ذهن انسان غربى و منزوى کردن دین نقش ایفا نمود؛ و در نتیجه وقتى علوم و اطلاعات جدید به روى هم انباشته شد، نظرات جدیدى درباره طبیعت ظاهر گردید و جهان به کیفیت دیگرى توجیه شد
➖➖➖➖➖➖
«انقلاب علمى، معلوم ساخت که جهان ماشینى است که قوانین کلى و خودکار تغییرناپذیر، آن را مى‏گردانند.»
به این جهت در پایان قرن شانزدهم، مذهب کاملاً در حالت دفاعى قرار داشت. هوکر که از روحانیون مسیحى بود به خاطر تأثیر از این تفکر جدید علمى، کتابى نوشت به نام «حکومت غیر الهى» و در آنجا چنین مى‏گوید:
«معیار طبیعى براى قضاوت در اعمال، عقل و منطق است و همین معیار است که خوب و بد را تعیین مى‏کند.»
این مطلب به خوبى نشان مى‏دهد که چگونه انقلاب علمى منشاء تفکر براى نظریه حکومت غیر الهى شد؛ چون با این انقلاب، ربوبیت تکوینى خداوند زیر سؤال رفت و عالم به صورت مکانیکى تفسیر گردید و در نتیجه، خداوند حق تشریع نیز نخواهد داشت و تنها انسان بر خود و طبیعت حق حاکمیت دارد و نیز مى‏تواند قانون وضع کند.

پس‏از گذر از این ‏مراحل، قرن ‏هفدهم، ثمرات محصولى را که در قرن شانزدهم آماده شده بود برداشت‏کرد؛ و هرچند هنوز اساس فلسفه ‏لیبرالیسم،موجودیت ‏نیافته ‏بود، اما تفکر لیبرال تقریبا تثبیت ‏شد.
این تفکر را بیش از هر جا در انگلستان مى‏توان یافت. در آنجا سه اصل مورد قبول قرارگرفت: اصل سودمندى در اخلاق، سازش و تحمل عقاید دیگران در عالم مذهب،حکومت ‏مشروطه ‏درعالم ‏سیاست.
پیروزى لیبرالیسم در انگلستان به خاطر پیروزى بورژواها در آنجا بود؛ و به خوبى مى‏توان ارتباط لیبرالیسم و بورژوازى را در انقلاب قرن هفدهم انگلستان مشاهده نمود. در این انقلاب که چهره درخشان آن، «کرمول» بود، حکومتى مصدر امور شد که مى‏توانست منافع مالکین و سرمایه‏داران را حفظ کند. و چون آزادى مذهبى براى پیشرفت و موفقیت مالکین و سرمایه‏داران لازم بود، آن را نیز تأمین کرد و در نهایت به نظارت و سرپرستى مذهب در اقتصاد پایان داد؛ و نظریه‏اى که مى‏گفت فقر و رستگارى معنوى با هم ارتباط ذاتى دارند متروک ماند. سرمایه ‏داران خواستار چنان جامعه‏اى بودند که در آن سرمایه و ثروت فى‏حد ذاته مورد احترام باشد.
🔰جان لاک یکى از این فلاسفه است که پس از این وقایع و انقلابهاى سرمایه‏دارى، دو کتاب «دو قرارداد» و «نامه درباره مدارا و سازش» را نگاشت و در آن این شعارها را مطرح نمود: اصالت عقل، سازش و مدارا، حکومت مشروطه.
به نظر وى یکى از حقوق طبیعى و ذاتى افراد زندگى، آزادى و مالکیت است؛ حکومت نیز از نظر وى تنها یک قرارداد بین سرمایه‏داران و مالکین براى تشکیل یک شرکت با مسؤولیت محدود بود. از این رو مى‏توان وى را متأثر از جامعه جدید دانست و افکار و نظریات وى را انعکاس افکارى دانست که در جامعه وجود داشت.
طبق گفته کاپلستون «… [لاک] روح پژوهش آزادانه، تکیه بر عقل و بیزارى از هر چه اعتقاد به مرجع حجیت را که ویژه روزگارش بود، در وجود خودش و مصنفاتش باز می ‏نمود.» و خلاصه در یک کلام مى‏توان لاک را نظریه پرداز لیبرالیسم نامید.
پس از تعیین و تدوین نظرات لیبرالیسم توسط فلاسفه، اندیشه فلسفى لیبرالیسم شکل گرفت. اندیشه‏اى که معتقد است انسان مستقل از وحى و آزاد از مرجعیت دینى مى‏تواند فلسفه، اقتصاد، دولت و… داشته باشد. از این رو مى‏توان گفت که: «اندیشه فلسفى قرن هفدهم، آشکار کرد که فکر بشر خود را از نیروهاى مذهبى کاملاً آزاد ساخته است. فلسفه جدید قبل از هر چیز غیر الهى و بر اساس عقل قرار داشت… و مجموعه کوششهاى فلسفه جدید در قرن هفدهم در راه آزاد کردن به کار رفت… فلسفه جدید به شدت بر اساس تک روى و اصالت فردى قرار داشت
از این رو در قرن هیجدهم لیبرالیسم به عنوان یک مکتب که داراى ارزشهاى خاصى است تکون یافت. مکتبى که به آزادى در قرائتى جدید معتقد بود؛ قرائتى که در آن:
1ـ عقل و نه ایمان همچون زمانهاى گذشته، یگانه ابزار و راهنماى حقیقى انسان محسوب شد
2ـ هدف عالیه انسان، نیل به سعادت در این جهان از طریق اندیشه‏هاى دنیوى و روشهاى علمى بود، بدون توجه به دین و اعتقادات کلامى. کانت بزرگترین متفکر عصر روشنگرى بیان مى‏کرد که انسان هیچ نیازى به هدایت، فوق طبیعى ندارد
3ـ تحمل و مدارا در امور دینى جزء اصول قرار گرفت. از این جهت ولتر، شخصیت متعلق به عصر روشنگرى با بلاغت بسیار خواستار آزادى همه نوع اعتقاد و بى‏اعتقادى مى‏شود؛ چون به نظر او این آزادیها قوه تعقل را بالا می ‏برد، و بدین جهت معتقد می‏شود که همه عقاید حتى عقاید نادرست باید در بیان آزاد باشند
4ـ مشروعیت حکومت، تنها از جانب مردم می ‏آید و طبق نظر لاک حکومت را نمی‏توان مشروع دانست مگر این که مبتنى بر رضایت و خواست حکومت شوندگان باشد. (دموکراسی)
5ـ در اقتصاد، فعالیتهایى از قبیل خرید و فروش، تولید و مصرف، باید آزاد باشد و قوانین تحمیلى حکومتها مانع آنها نشود. و شعار «بگذار بکنند» در اقتصاد اصل قرار مى‏گیرد؛ یعنى، تحقق اقتصاد سرمایه ‏دارى.
6ـ آزادى دینى مطرح می‏شود؛ چرا که نیل به آزادى کامل دنیوى، مستلزم دنیوى ساختن زندگى عمومى است و در نتیجه دین از سیاست، آموزش عمومى و… جدا می‏شود.(سکولاریسم)
🔰پس از تثبیت تفکرات لیبرالیسم، اصطلاح «لیبرالیسم» براى نخستین بار در اسپانیا در سال 1813 به کار برده شد. در سال 1840 واژه لیبرالیسم در سرتاسر اروپا و در ارتباط با یک مجموعه مشخص از عقاید سیاسى، در سطح وسیعى به رسمیت شناخته شد.البته این اصطلاح محدود به یک سرى اعتقادات سیاسى نبود، بلکه «براى نامیدن حکومت، حزب، سیاست یا عقیده‏اى به کار رفت که طرفدار آزادى و مخالف با «آمریت ‏طلبى» بود
📍نکات مهم از تاریخچه لیبرالیسم:
1ـ لیبرالیسم محصول تفکر انسانى است که از دین جدا شده است و همراه با تحولات اجتماعى، تفکراتى را به وجود آورده است.
2ـ به طور عمده، ریشه تفکرات لیبرالیستى، تحولات اجتماعى-اقتصادى است و میتوان گفت که لیبرالیسم در ابتدا هیچ مبناى فلسفى و فکرى نداشته است، تنها مسائل اجتماعى و به خصوص تحولات اقتصادى به وجود آورنده تفکرات خاص لیبرالیستى شدند نه بالعکس. بله یک تفکر از ابتدا لیبرالیسم را همراهى می‏کرد و آن «زندگى بدون دین» بود.
3ـ مجموعه ارزشهاى لیبرالیسم و آزادیهاى اجتماعى، اقتصادى، دینى و سیاسى مورد نظر آن را مى‏توان در مؤلفه مهم آن یعنى «آتونومى»جمع نمود. آتونومى به معناى«خود حاکمى»مبناى تمام ارزشهاى لیبرال مى‏باشد و نظام لیبرالیسم و فلسفه لیبرال که امثال جان‏لاک، دیوید هیوم و کانت مؤسسان آن بودند، متکى بر مؤلفه «خودحاکمى» است.
مؤلفه «خود حاکمى» ادعا می‏کند که انسان هیچ حاکمى غیر خود ندارد و این فرد انسانى است که جهان خارج و ارزشهاى حاکم بر آن را مى‏سازد و تغییر مى‏دهد؛ دین و خداوند هیچ نقشى در جهان خارج و ارزشهاى آن ندارند. این مؤلفه را مى‏توان در تفکر بورژواها، با بیان نهضت اصلاح دینى و نیز انقلاب علمى به خوبى مشاهده نمود.
4ـ طبق آنچه در تاریخ لیبرالیسم بیان شد تفکر لیبرال معتقد به آزادى بیرونى است و قرائت خاصى را از آزادى مى‏پذیرد.
آزادى بیرونى منطقا نتیجه «خودحاکمى» است. انسانِ حاکم بر رفتار خود، مى‏تواند و باید آنچه مى‏خواهد انجام دهد و هیچ عاملى نمی‏تواند و نباید آزادى او را محدود نماید، مگر خواسته و میل خود انسان.
📍با پذیرفتن آزادى بیرونى و نفى آزادى درونى که آزادى از امیال و هوسهاى انسانى است، به دو مطلب مهم دیگر در تفکر لیبرالیسم مى‏توان رسید:
الف) از آنجا که انسان مى‏تواند و باید طبق خواست و میل درونى خود عمل کند و این میل و خواست با اراده و امیال انسانهاى دیگر تعارض پیدا می‏کند، نظام لیبرال محتاج عوامل کنترل کننده بیرونى می‏شود و در نتیجه سیستمهاى اطلاعاتى قوى و نیز ساز و کارهایى جهت مهار افراد و حاکمان سیاسى در نظام لیبرال به وجود می ‏آید.
ب) اعتقاد به آزادى درونى و مهار از درون که منتفى شود، فردى به نام «انسان عادل» که در رفتارش تنها دین، خداوند و مصلحت جامعه را در نظر بگیرد بی ‏معنا می‏شود. بدین جهت، تفکر لیبرال، نظامهاى سیاسى را به دو گروه خودکامه و دموکرات تقسیم مى‏کند و هر نظامى که در آن «فرد» تصمیم ‏گیرنده باشد، از نظر مکتب لیبرال، نظام خود کامه است؛ چون مفهومى به نام «انسان عادل» با تعریفى که گفته شد مورد پذیرش آن نیست.
5ـ از آنچه گفته شد مشخص گردید که لیبرالیسم با دین در تعارض مى‏باشد؛ چون اولاً، مهمترین مؤلفه آن که «خود ـ حاکمى» است، مورد پذیرش دین نمى‏باشد؛ بلکه دین «خودحاکمى» را درباره انسان نمی ‏پذیرد و «خدا ـ حاکمى» را در جهان اصل مى‏داند و کل نظام تکوین و تشریع را تابع این اصل می‏شمارد.
ثانیا: طبق این اصل، مفاهیمى مانند آزادى، عدالت، حق، انسان، خداوند و… که مشترک بین دین و لیبرالیسم هستند، در محتوا تفاوت دارند؛ گرچه از نظر لفظ مشترکند، اما در درون اختلاف دارند.

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

جان لاک و طبیعت بشر

cafeliberal

راه میانی به سوسیالیسم می‌انجامد،  لودویگ فون میزس

cafeliberal

دشمنی که نمی شناسند

cafeliberal

دکتر جواد طباطبایی: تاریخ جهان با ایران آغاز می شود

cafeliberal

مهملات اقتصادی: افزایش حداقل دستمزد استاندارد زندگی افراد کم‌درآمد را بالا می‌برد، مدسن پیری

cafeliberal

کدام نئولیبرالیسم؟

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید