«یورگن هابرماس»، اندیشمند برجسته آلمانی در اسفند ۲۵۸۴ (۱۴۰۴) درگذشت. بهزاد مهرانی در این یادداشت تلاش میکند «جدال تاریخنگاران» را که یورگن هابرماس و «ارنست نولته» در آن حضور برجستهای داشتند مورد بحث قرار دهد. بهزاد مهرانی، تحلیلگر سیاسی مقیم آمریکا و فعال سیاسی است، که در ایران نیز به دلیل فعالیتهای سیاسی بازداشت شده بود. از او پیشتر یادداشتهایی در «فریدون» منتشر شده بود. مهرانی در رسانههای فارسیزبان نیز تحلیلهای خود را درباره مسائل سیاسی و اجتماعی ایران ارائه کرده است.
مرگ یورگن هابرماس تنها پایان زندگی یکی از بزرگترین فیلسوفان معاصر نیست؛ بلکه به نوعی پایان دورهای از روشنفکری عمومی در اروپاست. در جهانی که روشنفکران بیش از پیش به حاشیه سیاست رانده شدهاند، هابرماس از آخرین متفکرانی بود که هنوز باور داشت فلسفه میتواند در میدان عمومی مداخله کند. او نه فقط نظریهپرداز دموکراسی و عقلانیت ارتباطی، بلکه یکی از مهمترین صداها در بحث، درباره گذشته آلمان نیز بود.
نسل هابرماس نسلی بود که در سایه ویرانی اخلاقی و سیاسی آلمان پس از نازیسم به بلوغ رسید. بسیاری از دغدغههای فکری او، از مسئله دموکراسی گرفته تا اهمیت حوزه عمومی و حافظه تاریخی، از همین تجربه تاریخی سرچشمه میگرفت. او بعدها به یکی از چهرههای اصلی فلسفه سیاسی در اروپا تبدیل شد و دههها در دانشگاههای فرانکفورت و سپس در فضای عمومی آلمان به عنوان یکی از مهمترین صداهای روشنفکری حضور داشت.
برخلاف بسیاری از فیلسوفان دانشگاهی، هابرماس همواره خود را متفکری میدانست که باید در بحثهای سیاسی و تاریخی زمانهاش مداخله کند. از اعتراض به احیای ملیگرایی در آلمان گرفته تا بحث درباره آینده اتحادیه اروپا، او پیوسته در عرصه عمومی حضور داشت. شاید به همین دلیل است که نام او تنها با نظریههای فلسفی گره نخورده، بلکه با فرهنگ سیاسی آلمان پس از جنگ نیز پیوند خورده است.
شاید به همین دلیل است که یادآوری نام او هنوز هم ما را به یکی از جنجالیترین مناقشات فکری آلمانِ پس از جنگ میبرد: جدال با تاریخنگار آلمانی، «ارنست نولته» بر سر این پرسش که نازیسم را چگونه باید در تاریخ قرن بیستم فهمید.
هابرماس و پرسش تاریخ: میراث یک فیلسوف و مناقشهای که هنوز ادامه دارد
نام هابرماس به طور جداییناپذیری با یکی از مشهورترین بحثهای فکری آلمان پس از جنگ گره خورده است: مناقشه تاریخنگاران در دهه ۱۹۸۰. مناقشهای که در مرکز آن، اختلاف میان هابرماس و تاریخنگار آلمانی ارنست نولته قرار داشت.
برای درک جایگاه هابرماس در این بحث، باید ابتدا به پروژه فکری او نگاه کرد. هابرماس را معمولا مهمترین نماینده نسل دوم مکتب فرانکفورت میدانند؛ سنتی فکری که پس از تجربه فاشیسم و جنگ جهانی دوم شکل گرفت و به نقد مدرنیته و سرمایهداری پرداخت.
البته باید گفت که هابرماس در مقایسه با نسل اول مکتب فرانکفورت، موضع کمتر بدبینانه نسبت به عقلانیت، مدرنیته و سرمایهداری داشت و ایراد را نه در عقلانیت مدرن، بلکه در شکل تحریفشدهی آن میدید. او معتقد بود مشکل مدرنیته در خود عقلانیت نیست، بلکه در شکل تحریفشدهای از عقلانیت است که به سلطه و ابزارگرایی تقلیل یافته است.
راهحل او در نظریه مشهور «کنش ارتباطی» مطرح شد. هابرماس استدلال میکرد که در دل زبان و ارتباط انسانی نوعی عقلانیت نهفته است که میتواند پایه دموکراسی و تفاهم اجتماعی باشد. از نظر او، جامعه آزاد جامعهای است که در آن شهروندان بتوانند در گفتوگویی آزاد و عقلانی درباره مسائل عمومی تصمیم بگیرند. به همین دلیل، هابرماس همواره بر اهمیت حوزه عمومی و بحث آزاد در جامعه دموکراتیک تاکید میکرد. همین نگاه، او را به یکی از فعالترین روشنفکران عمومی آلمان تبدیل کرد.
مناقشه تاریخنگاران: آغاز یک جدال فکری
در سال ۱۹۸۶، بحثی گسترده در میان مورخان و روشنفکران آلمانی شکل گرفت که بعدها به نام Historikerstreit شناخته شد. جرقه این بحث مقالهای از «ارنست نولته» بود که در آن پرسشی بهاصطلاح تحریکآمیز مطرح میکرد.
نولته پیشنهاد میکرد که نازیسم را بایستی در چارچوب وسیعتر تاریخ خشونتهای ایدئولوژیک قرن بیستم بررسی کرد. او به ویژه به این نکته اشاره میکرد که اردوگاههای کار اجباری شوروی (گولاگها) پیش از اردوگاههای مرگ نازی ایجاد شده بودند و انقلاب بلشویکی ترس عمیقی در میان نخبگان و طبقات متوسط اروپا ایجاد کرده بود.
پرسش اصلی نولته این بود: آیا ممکن است نازیسم تا حدی به عنوان واکنشی رادیکال به تهدید بلشویسم شکل گرفته باشد؟
این پرسش در آلمانِ پس از جنگ بسیار حساس بود، زیرا به نظر میرسید میتواند جنایات نازیها را در چارچوبی مقایسهای قرار دهد؛ در کشوری که هنوز با میراث هولوکاست دستوپنجه نرم میکرد، طرح چنین بحثی همچون انفجاری فکری بود. بسیاری از روشنفکران آلمانی این دیدگاه را تلاشی برای نسبیسازی جنایات نازی تلقی کردند.
نولته استدلال میکرد که ظهور ناسیونالسوسیالیسم را نمیتوان بدون توجه به تجربه انقلاب بلشویکی و خشونتهای سیاسی پس از آن فهمید. به نظر او، بسیاری از جنبشهای راست رادیکال اروپایی خود را در برابر تهدید انقلاب کمونیستی تعریف میکردند.
هابرماس به سرعت به این دیدگاه واکنش نشان داد و آن را نوعی تجدیدنظرطلبی تاریخی دانست.
در ششم ژوئن سال ۱۹۸۶، ارنست نولته، تاریخنگار و فیلسوف آلمانی متولد ۱۹۲۳، در روزنامهی «فرانکفورتر آلگماینه» مقالهای منتشر کرد با عنوان «گذشتهای که نمیخواهد سپری شود». این نوشته موجب سروصدای بسیاری شد و در عرصه عمومی آلمان شوکی ایجاد کرد که به «دعوای تاریخنگاران» مشهور شد. نولته به ویژه به این نکته اشاره میکرد که اردوگاههای کار اجباری شوروی پیش از اردوگاههای مرگ نازی ایجاد شده بودند و خشونتهای انقلاب بلشویکی تاثیر عمیقی بر فضای سیاسی اروپا گذاشته بود. پرسش معروف او چنین بود: آیا «گولاگ» پیش از «آشویتس» وجود نداشت؟ و آیا ممکن نیست که نازیسم تا حدی واکنشی به تهدید بلشویسم بوده باشد؟
هابرماس در مجموعه مقالاتی، به شدت به نولته حمله کرد و استدلال او را نوعی تجدیدنظرطلبی تاریخی خواند. این نزاع نظری به گفته «زیگفرید گرلیش»، نویسنده، روزنامهنگار و پژوهشگر آلمانی، در قالب بیش از هزار مقاله و بیش از ۲۰ کتاب به مدت دو سال ادامه پیدا کرد که رهبری منتقدان نولته را یورگن هابرماس عهدهدار بود. در نهایت این نزاع به سود منتقدان نولته به پایان رسید.
به قول گرلیش این دعوای تاریخی شکلی از یک نبرد فرهنگی بود که از طریق مقالهنویسی انجام میگرفت که به صورت ویژه به این پرسش سرازیر میشد که «آیا نابودی یهودیان در زمان رایش سوم امری منحصر به فرد بود؟»
روزی در سال ۱۹۸۷ زمانی که نولته آخرین جلسهی ترم را به پایان رساند، در راهرو دانشگاه شخصی به او نزدیک شد و به او گفت که خودرویی آتش گرفته است. اندکی بعد نولته متوجه شد اتومبیلی که آتش زده شده است خودروی او است. او ایستاد و تا پایان آتشگرفتن ماشین را نظاره کرد و بعد تاکسی گرفت و به خانهاش رفت. آتشزنندگان اتومبیل نولته به روزنامهها نامهای ارسال کردند و گفتند: «ما با ستارهای سرخ ماشین نولته را، که به نبرد آزادیخواهانه خلق روس نسبتهای ناروا داده، به آتش کشیدیم.» هابرماس چندی پس از این اتفاق نامهای به نولته نوشت و این کار را قویا محکوم کرد.
استدلال هابرماس: یگانگی هولوکاست
هابرماس معتقد بود که دیدگاه نولته خطرناک است، زیرا میتواند به نوعی نسبیسازی هولوکاست منجر شود. از نظر او، پروژه نابودی یهودیان اروپا پدیدهای یگانه در تاریخ بود و نمیتوان آن را صرفا در چارچوب واکنشهای متقابل ایدئولوژیک توضیح داد. او استدلال میکرد که جامعه آلمان باید رابطهای خاص با گذشته خود داشته باشد؛ رابطهای که بر یادآوری انتقادی و پذیرش مسئولیت اخلاقی استوار باشد. اگر جنایات نازیها در میان دیگر خشونتهای قرن بیستم حل شود، این مسئولیت تاریخی نیز ممکن است تضعیف شود.
به همین دلیل، هابرماس از این ایده دفاع میکرد که هولوکاست نه تنها یک رویداد تاریخی، بلکه نقطه مرجعی اخلاقی برای هویت سیاسی آلمان پس از جنگ است. در واقع هابرماس از «یکتایی» آشویتس دفاع میکرد و نولته را متهم میکرد که یکتایی آشویتس را زیر سوال برده است چرا که: «نولته، آشویتس را به منزله واکنشی به جنایات “آسیایی” بلشویکها توضیح داده بود.»
نولته و ضرورت مقایسهی تاریخی
با وجود این انتقادها، استدلال نولته را نمیتوان به سادگی کنار گذاشت. تاریخنگاری مدرن اساسا بر مقایسه و تحلیل زمینهها استوار است. فهم پدیدهای مانند نازیسم بدون توجه به شرایط تاریخی اروپا در اوایل قرن بیستم دشوار است. انقلاب بلشویکی، جنگ داخلی روسیه، و خشونتهای گسترده رژیم استالین واقعیتهایی بودند که در فضای سیاسی اروپا تاثیر عمیقی گذاشتند. ترس از انقلاب کمونیستی در بسیاری از کشورهای اروپایی واقعی بود و در شکلگیری جنبشهای راست افراطی نقش داشت.
از این منظر، پرسش نولته نه تلاش برای توجیه نازیسم، بلکه کوششی برای قرار دادن آن در بستر گستردهتر تاریخ توتالیتاریسم قرن بیستم بود. در دهههای بعد نیز پژوهشهای بسیاری در تاریخ تطبیقی توتالیتاریسم انجام شد که نشان داد مقایسه میان نظامهای نازی و استالینی – هرچند حساس و دشوار – برای فهم بهتر آن دوره ضروری است. در واقع نولته بر این نظر بود که «آشویتس نیز باید مرتبطسازی (Relationierung) شود، یعنی در ارتباط با رویدادهای مهم تاریخی قرار داده شود؛ ضمن آگاهی کامل از هولناکبودن نسلکشیای که ناسیونالسوسیالیسم مرتکب شده است.»
نولته در این بحث تاکید میکند که نقد او از کمونیسم به معنای دفاع سادهانگارانه از فاشیسم نیست. به نظر او، جنبش مارکسیستی، حتی با وجود شکستهای تاریخی و توهمهای آرمانشهری، دارای نوعی اصالت تاریخی بوده است، در حالی که فاشیسم، بیشتر واکنشی ثانویه و تا حدی مصنوعی در برابر تحولات اجتماعی و سیاسی قرن بیستم به شمار میرود. از این رو، نسبت دادن «ضدکمونیسم» به عنوان انگیزه اصلیِ کار او نادرست است؛ آنچه او رد میکند، در واقع ادعای برخورداری هر ایدئولوژی از حقیقت مطلق است.
چنان که خود نولته مینویسد: «من در مارکسیسم جنبشی اصیلتر میدیدم؛ جنبشی که محصول ریشههایی بسیار کهن است، در حالی که فاشیسم را واکنشی درجه دوم میدانستم که تا حد زیادی مصنوعی و مبتنی بر پیشفرضهاست.»
برخی از تاریخنگارانی که با نولته همدل نبودند نیز بر این نکته تاکید کردهاند که فاشیسم و کمونیسم را نمیتوان کاملا مستقل از یکدیگر فهمید. به نظر آنان، این دو ایدئولوژی بزرگ قرن بیستم در واکنش به یکدیگر شکل گرفتند و در روند تحولات سیاسی اروپا نوعی رابطه متقابل داشتند. «فرانسوا فوره»، مورخ برجسته فرانسوی نیز در بررسی خود از تاریخ ایدئولوژیهای قرن بیستم به همین نکته اشاره میکند و نشان میدهد که ظهور فاشیسم و کمونیسم در فضای سیاسی پس از جنگ جهانی اول تا حدی در پیوند با یکدیگر قابل فهم است: «رابطه دیالکتیکی کمونیسم و فاشیسم، یعنی پدید آوردن و تقویت متقابل دو ایدئولوژی بزرگ تودهای که از دل جنگ جهانی اول سر برآوردند.»
جدالی که هنوز پایان نیافته است
امروز، با فاصله چند دهه از مناقشه تاریخنگاران، میتوان آن بحث را با آرامش بیشتری ارزیابی کرد. هابرماس بیتردید نقشی مهم در شکلگیری فرهنگ سیاسی آلمان پس از جنگ داشت. تاکید او بر حافظه انتقادی به تثبیت دموکراسی آلمان کمک کرد. اما در همان حال، بسیاری از پژوهشگران نیز اذعان کردهاند که پرسش نولته درباره نسبت نازیسم و بلشویسم را نمیتوان صرفا با برچسب «تجدیدنظرطلبی» کنار گذاشت. تاریخ قرن بیستم بدون بررسی روابط میان این دو نظام توتالیتر قابل فهم نیست.
از این منظر، شاید بتوان گفت که در آن جدال مشهور، هابرماس بیشتر از موضع فیلسوفِ اخلاق سخن میگفت، در حالی که نولته از موضع مورخ. هابرماس یادآور شد که گذشته نازی آلمان مسئولیتی اخلاقی بر دوش جامعه میگذارد؛ اما نولته پرسشی را مطرح کرد که برای فهم پیچیدگیهای قرن بیستم گریزی از آن نیست. به همین دلیل، حتی در حالی که از میراث فلسفیِ هابرماس قدردانی میکنیم، باید پذیرفت که در سطح تحلیل تاریخی، مسئلهای که نولته مطرح کرد همچنان یکی از کلیدهای فهم تاریخ اروپا در قرن بیستم باقی مانده است.
هابرماس، آلمان و مسئولیت اخلاقی نسبت به اسرائیل
یورگن هابرماس در سالهای پایانی عمرش بار دیگر در مرکز یک طوفان فکری و سیاسی قرار گرفت؛ این بار نه به خاطر نزاع تاریخیاش با ارنست نولته، بلکه به دلیل موضعگیریاش در دفاع از حق موجودیت و امنیت اسرائیل.
حمایت او از اسرائیل، که ریشه در فهم خاصی از مسئولیت تاریخی اروپا و تجربه هولوکاست داشت، با موجی از انتقادها، بیانیهها و فشارهای دانشگاهی و رسانهای مواجه شد. پس از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که طی آن بیش از هزار نفر در اسرائیل کشته شدند، هابرماس همراه با چند فیلسوف آلمانی دیگر بیانیهای منتشر کرد و در آن حملهی حماس به اسرائیل را بهعنوان کشتار و تروریسم محکوم کرد و تأکید کرد که اسرائیل حق دفاع از خود را دارد.
هابرماس بر این باور بود که مبارزه با یهودستیزی و دفاع از امنیت اسرائیل، نه یک موضع تاکتیکی بلکه یک تعهد اخلاقی بنیادین برای اروپا است؛ تعهدی که از تجربه تاریخی قرن بیستم برمیخیزد. او استدلال میکرد که نقد سیاستهای یک دولت مانند دولت اسرائیل میتواند و باید وجود داشته باشد، اما این نقد نباید به نفی مشروعیت وجودی آن دولت یا بیاعتنایی به تهدیدهای موجود علیه آن تبدیل شود.
***
منابع:
۱. هابرماس، یورگن. نظریه کنش ارتباطی، ترجمه کمال پولادی، تهران: نشر مرکز
۲. گرلیش، زیگفرید. ارنست نولته: سیمای یک تاریخاندیش، ترجمه مهدی تدینی، تهران: نشر ثالث
این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائیدبیشتر بخوانید