احمد شاملو در سلسله سخنرانی هایش با توهین هایی بسیار رکیک به اساطیر ایرانی و همینطور پادشاهان باستانی ایرانی میپردازد. تکیه کلام احمد شاملو در سخنرانی هایش درباره اساطیر شاهنامه ((حرامزاده)) است. شاملو شخص فردوسی، فریدون، کاوه آهنگر و بسیاری دیگر از اساطیر شاهنامه را با این لقب خطاب میکند. گویی شاملو تیشه ای برداشته بر ضد تمام هویت و فرهنگ ایرانی و قصد تهی کردن همه چیز را دارد. شاملو هیچ تحصیلات آکادمیکی نداشت. او برای تخریب آواز سنتی ایرانی از واژه ((عر عر کردن)) استفاده میکرد. او هیچ تخصصی نداشت و درباره همه چیز ابراز نظر می کرد. انوشیروان دادگر را حرامزاده میخواند و در مقابل ضحاک را اسطوره و شخصیتی انقلابی میداند. شاملو ضحاک را حضرت ضحاک صدا میکند. شاملو به راستی انتهای مسیر وقاحت و ضدیت با هویت و تاریخ ایران است.
این ویدئو تحلیلی انتقادی از دیدگاههای احمد شاملو درباره هویت ملی و تاریخ ایران است که بر اساس سخنرانی جنجالی او در دانشگاه برکلی در سال ۱۹۹۰ تدوین شده است. گوینده با نکوهش ادبیات توهینآمیز شاملو نسبت به اساطیری همچون فردوسی و انوشیروان دادگر، او را به تخریب عامدانه میراث فرهنگی متهم میکند. در این منبع، شاملو به عنوان چهرهای با گرایشهای چپ معرفی شده که با هدف تقدسزدایی از مفاهیم ملی، شخصیتهای منفی تاریخ مانند ضحاک را تطهیر کرده است. ویدئو بر این باور است که رویکرد شاملو فاقد انضباط ذهنی و آکادمیک بوده و تنها به ویرانی پیوندهای فرهنگی و تضعیف جایگاه شاهنامه منجر میشود. در نهایت، تضاد میان زیست شخصی شاملو و شعارهای تودهگرایانهاش به عنوان نشانهای از تناقضات فکری جریان چپ ایران مورد بحث قرار میگیرد.
در همین رابطه:
«بیضایی در این سخنرانی دو تقسیمبندی ارائه میدهد: «روشنفکران دورۀ بیداری» و «روشنفکران چپ». گروه اول کسانیاند که کوشیدند مفاخر این سرزمین را پیدا و زنده کنند ــ از جمله و به ویژه فردوسی و شاهنامهاش.
بیضایی با معیار قرار دادن شاهنامه، شرح میدهد روشنفکران چپ چگونه عناصر ملیت و هویتِ ایرانی را خوار میشمردند. در واقع، چون امور ملی و فرهنگی ایرانی از سوی حاکمیت مطرح شده بود، روشنفکری چپ آنها را خوار میشمرد. بیضایی مثالهایی از گلستان و شاملو و آلاحمد میآورد. این خطای بزرگ روشنفکری چپ بود که از سر ستیز با حاکمیت با «ایرانیت» هم ره ستیز جست. چون حاکمیت برای اعتبار دادن به خود به امور ملی رجوع میکرد، اینان چشمبسته و کورکورانه و از لج حاکم، به عناصر ملی میتاختند. این آن آفت ایدئولوژیزدگی و سیاستزدگی است.
اگر هم قرار است ما درسی برای امروز بگیریم، همین است: اندیشۀ سیاسی در «سلب» نیست؛ بلکه در «ایجاب» است؛ در «نه» نیست، بلکه در «آری» است؛ یعنی اینکه ما چه چیز را «نمیخواهیم» مهم نیست، بلکه باید بدانیم و بگوییم چه چیز «میخواهیم». وقتی ما بدانیم چه چیز میخواهیم، آنگاه دیگر مانند این دست روشنفکران، کورکورانه عمل نمیکنیم. به همین دلیل است که برای کسی چون من، معیار و ملاک یک شخصیت و یک اندیشه این است که دقیقاً بگوید «چه میخواهد»؛ نه اینکه دیگران را با «چه نمیخواهد» به سیاهیلشکر کور و کر خود بدل کند.»
یادداشتی از مهدی تدینی

