24 C
تهران
پنج‌شنبه 12 شهریور 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

«روسلان‌های» وفادار رژیم اسلامی، صاحبان در تهران؛ قلاده در نیویورک و لندن!

روسلان سگی است که برای نگهبانی از زندانیان یک اردوگاه کار اجباری شوروی تربیت شده است

بیش از یک دهه پیش، روزی با یکی از «روشنفکران» شناخته‌شده و جمعی از دوستان در جایی نشسته بودیم. جناب روشنفکر رو به من گفت قصد دارد مقاله‌ای در «نقد اخلاقی ولایت فقیه» بنویسد؛ اما چون زمانی با سیدحسن خمینی دوست بوده، نگران است که او از انتشار مقاله ناراحت شود.

این فقط حکایت یک نفر نیست. نویسندگان و روشنفکرانی را دیده‌ام که پس از مهاجرت به غرب، همچنان چنان حرف می‌زنند و می‌نویسند که مبادا صاحبان و حامیان ولایت فقیه برنجند. برخی از آنان تنها برای اینکه شاید کتاب یا مقاله‌ای از ایشان در ایران منتشر شود، خود را در جهان آزاد نیز با معیارهای سانسورچیان جمهوری اسلامی تنظیم می‌کنند. نوشته‌هایشان را از چندین لایهٔ سانسور و خودسانسوری عبور می‌دهند تا سرانجام در نشریاتی داخل ایران منتشر شوند که گاه به اندازهٔ یک پست سادهٔ اینستاگرامی نیز خواننده ندارند.

چرا کسانی که از سیطرهٔ جمهوری اسلامی مهاجرت کرده یا گریخته‌اند، در جهان آزاد نیز خود را با سانسور، خودسانسوری و خواست سانسورچی تنظیم می‌کنند؟ چرا وقتی دیگر بازجویی بالای سرشان نیست، خود نقش بازجو را برعهده می‌گیرند؟ چرا پیش از نوشتن هر جمله از خود می‌پرسند چه کسی در حکومت ناراحت می‌شود، کدام در بسته خواهد شد و نام چه کسی ممکن است از فهرست «خودی‌ها» خط بخورد؟

پاسخ را نمی‌توان فقط در ترس جست‌وجو کرد. بخشی از ماجرا به وابستگی عمیق آنان به همان دستگاه بازمی‌گردد. این افراد اعتبار، شهرت، مخاطب و هویت روشنفکری خود را در نسبت با فضای فرهنگی جمهوری اسلامی به دست آورده‌اند. تصور می‌کنند اگر دیگر کتابشان در تهران منتشر نشود، نامشان در مطبوعات داخل کشور نیاید یا یکی از آقازاده‌ها تلفنشان را پاسخ ندهد، موجودیت فرهنگی‌شان به خطر می‌افتد. آزادی برای آنان تنها یک حق نیست؛ خطری است که می‌تواند رشتهٔ پیوندشان با صاحب قدیمی را قطع کند.

این جماعت مرا به یاد رمان «روسلان وفادار» نوشتهٔ گئورگی ولادیموف می‌اندازند.

در این رمان، روسلان سگی است که برای نگهبانی از زندانیان یک اردوگاه کار اجباری شوروی تربیت شده است. روزی اردوگاه را تعطیل می‌کنند، درها را می‌گشایند و زندانیان را می‌فرستند. نگهبانان نیز پراکنده می‌شوند و سگ‌ها را رها می‌کنند. ظاهراً دوران اسارت پایان یافته است؛ اما روسلان نمی‌تواند جهانی بدون اردوگاه را بفهمد. او گمان می‌کند زندانیان گریخته‌اند و دیر یا زود صاحبش بازخواهد گشت و نظم پیشین دوباره برقرار خواهد شد.

روسلان آزاد شده است، اما آزادی را نمی‌شناسد. گرسنگی می‌کشد، ولی از دست مردم عادی غذا نمی‌گیرد؛ زیرا آموخته است غذا را فقط باید از دست صاحبش بگیرد. به ایستگاه قطار می‌رود و منتظر ورود زندانیان تازه می‌ماند. با دیدن یک زندانی سابق نیز نمی‌تواند او را انسانی آزاد ببیند؛ همچنان او را زندانی‌ای می‌داند که باید مراقبش باشد. سیم‌خاردارها برچیده شده‌اند، اما سیم‌خاردارهای ذهن روسلان هنوز پابرجایند.

برخی از نویسندگان و روشنفکران مهاجر ما نیز چنین‌اند. از اردوگاه بیرون آمده‌اند، اما هنوز چشمشان به دست صاحب است. از آزادی بیان غرب بهره‌مندند، ولی غذای فکری و اعتبار فرهنگی خود را همچنان از همان دستگاهی می‌خواهند که سانسورشان کرده است. اگر مقاله یا کتابشان مُهر تأیید ناشری در تهران را نگیرد، احساس می‌کنند چیزی کم دارند؛ حتی اگر همان نوشته در جهان آزاد بتواند بدون حذف و تحریف در اختیار هزاران نفر قرار گیرد.

روسلان دیگر به فرمان مستقیم احتیاجی ندارد؛ فرمان‌ها در وجودش حک شده‌اند. سانسورچیان جمهوری اسلامی نیز لازم نیست هر روز به این جماعت دستور بدهند. آنان خود می‌دانند کدام کلمه را حذف کنند، کدام جنایت را با احتیاط توصیف کنند، نام کدام آخوند و آقازاده را با احترام بیاورند و تا چه اندازه اجازه دارند به بنیادهای رژیم نزدیک شوند. حکومت می‌تواند سانسورچی را از اتاق بیرون ببرد، زیرا سانسورچی را در ذهن نویسنده کاشته است.

مشکل فقط حذف چند کلمه نیست؛ آنان داوری اخلاقی خود را نیز با خواست صاحب تنظیم کرده‌اند. در برابر مخالفان رژیم، صریح، خشن و بی‌پروا هستند؛ اما هنگامی که به جمهوری اسلامی می‌رسند، ناگهان همه‌چیز «پیچیده» می‌شود. برای جنایت حکومت زمینهٔ تاریخی می‌تراشند، از «خشونت دو طرف» سخن می‌گویند و به‌جای نام‌بردن از قاتل، قربانی را بازخواست می‌کنند. شجاعتشان دقیقاً در جایی آغاز می‌شود که خطری تهدیدشان نمی‌کند و در جایی پایان می‌یابد که احتمال رنجش یکی از وابستگان حکومت وجود دارد.

در پایان رمان، قطاری حامل کارگران جوانی وارد شهر می‌شود. آنان منظم و دسته‌جمعی حرکت می‌کنند. روسلان و دیگر سگ‌های سابق اردوگاه، با دیدن این صف تصور می‌کنند زندانیان تازه‌ای رسیده‌اند؛ بنابراین بی‌آنکه کسی فرمانی صادر کند، دوباره در دو سوی جمعیت قرار می‌گیرند و نگهبانی را آغاز می‌کنند. اردوگاه تعطیل شده، اما سازوکار آن همچنان کار می‌کند: انسان‌ها صف می‌سازند و سگ‌ها خودبه‌خود جای سابقشان را پیدا می‌کنند.

این تصویر، وصف حال روشنفکرانی است که در جهان آزاد نیز داوطلبانه جای خود را در دستگاه سانسور پیدا می‌کنند. لازم نیست جمهوری اسلامی آنان را به بازگشت وادارد؛ آنان در نیویورک، لندن، پاریس، برلین یا تورنتو همان صف را بازسازی می‌کنند. خود مراقب‌اند کسی از حدود مجاز خارج نشود، کسی نام جنایتکاران را بیش از اندازه صریح بر زبان نیاورد و کسی پل‌های بازگشت به محافل حکومتی را خراب نکند.

تراژدی روسلان در وفاداری اوست. صفاتی چون وفاداری، انضباط و وظیفه‌شناسی که در خدمت خیر می‌توانستند ارزشمند باشند، در خدمت اردوگاه به ابزار سرکوب تبدیل شده‌اند. روسلان هم نگهبان است و هم قربانی؛ زیرا نظام چنان تربیتش کرده که جهنم را بهشت و اسارت را نظم طبیعی جهان ببیند.

اما میان روسلان و این روشنفکران یک تفاوت اساسی وجود دارد: روسلان سگ است و قدرت داوری اخلاقی ندارد؛ انسان دارد. کسی که در جهان آزاد زندگی می‌کند، به اطلاعات آزاد دسترسی دارد و همچنان خود را با خواست سانسورچی تنظیم می‌کند، دیگر نمی‌تواند همه‌چیز را به ترس و تربیت گذشته نسبت دهد. از جایی به بعد، خودسانسوری فقط اثر سرکوب نیست؛ انتخابی آگاهانه برای حفظ رابطه با قدرت است.

آنان از ایران جمهوری اسلامی بیرون آمده‌اند، اما جمهوری اسلامی را با خود آورده‌اند. درِ اردوگاه باز است، صاحب دیگر بالای سرشان ایستاده نیست و سیم‌خارداری گرداگردشان وجود ندارد؛ بااین‌حال هنوز چشم‌به‌راه فرمان‌اند، هنوز از رنجش صاحب می‌ترسند و هنوز کنار صف نگهبانی می‌دهند.

روسلان تا پایان منتظر بازگشت صاحب ماند. این جماعت نیز هنوز نمی‌دانند که برای آزادشدن، عبور از مرز کافی نیست؛ باید صاحب را از ذهن خود بیرون کنند.
بهزاد مهرانی

✅@behzadmehrani77

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

جمهوری‌اسلامی، به هیچ دلیل—نه درست و نه نادرست—نباید از این مهلکه جان به در ببرد

cafeliberal

آمارهایی که دروغ می‌گویند!

cafeliberal

معرفی کتاب: “جان گاتمن” “پرورش هوش هیجانی در کودکان”

cafeliberal

می‌گویند ما حق نداریم ناامید بشویم

cafeliberal

ایران؛ یک زندان بزرگ ِ “سراسربین”

cafeliberal

ایران‌دوستی سفینه‌ی نجات است!

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید