پرده اول: فروپاشی وعده بهشت
ایدئولوژی جمهوری اسلامی بر پایه وعده بنا شده بود؛ وعده عدالت الهی، کرامت انسانی و رهایی از استبداد. اما وقتی ایدئولوژی به جای حل مسئله به توجیه بحران تبدیل می شود، دیگر کارکرد خود را از دست می دهد. به گل نشستن دقیقاً همین جاست؛ وقتی شکاف میان آنچه گفته می شود و آنچه در واقعیت دیده می شود، به قدری عمیق شده که دیگر با هیچ منطق عقیدتی پر نمی شود. نظام در حال مصرف آخرین ذخایر مشروعیت ایدئولوژیک خود است. دیگر هیچ کس به آرمان شهری که در انتهای مسیر ایدئولوژیک وعده داده شده بود، باور ندارد. ایدئولوژی به ابزاری تبدیل شده که نه برای ساختن، که فقط برای بقا استفاده می شود و این یعنی مرگ تدریجی یک تفکر.
پرده دوم: تناقض امت و دولت ملت
بزرگترین پارادوکس این نظام، تلاش برای پیوند میان یک ایدئولوژی جهان شمول یعنی امت گرایی با ساختار سخت و انعطاف ناپذیر یک دولت ملت مدرن یعنی ایران است. این ایدئولوژی می خواهد همزمان مرزها را بی معنا کند برای صدور عقیده و مرزها را با آهن و خون حفظ کند برای بقای حاکمیت. این دوگانگی باعث شده که ایدئولوژی در هر دو جبهه شکست بخورد؛ هم نتوانسته امت اسلامی را محقق کند و هم باعث تضعیف بنیادهای ملی شده است. این ایدئولوژی در گل این تناقض گیر کرده است؛ چون نمی تواند میان جهان بینی مذهبی و واقعیت جغرافیایی ایران یک آشتی پایدار برقرار کند. این همان بحرانی است که نظام را در یک وضعیت معلق نگه داشته است.
پرده سوم: شکست پروژه انسان طراز نوین (دینداران متقی)
جمهوری اسلامی تمام توان رسانه ای و آموزشی خود را برای ساختن انسان طراز نوین یا همان متقی امت اسلام به کار گرفت؛ انسانی که مطیع، متشرع و ضد استعمار باشد. اما خروجی این پروژه دقیقاً برعکس شد. جامعه ایران امروز نه تنها آن چیزی نیست که ایدئولوژی می خواست، بلکه به نقیض آن تبدیل شده است. شکست این پروژه به معنای به گل نشستن تمام نهادهای فرهنگی نظام است. وقتی ایدئولوژی نتواند نسل بعدی را اقناع کند، یعنی ستون های مشروعیت بخش آن فرو ریخته است. نسلی که امروز در ایران می بینیم، نه محصول مدرسه و پایگاههای مطبوع نظام، که محصول تقابل با همان ایدئولوژی است. این بزرگترین شکست یک نظام توتالیتر است؛ اینکه در تولید پیروان خود تمام قد شکست خورده است.
پرده چهارم: روشنفکران مصلحت اندیش در نقش لکه گیرهای ایدئولوژی
در این وضعیت به گل نشسته، نقش روشنفکران بسیار حیاتی است. آن ها لکه گیرهای ایدئولوژی هستند. وقتی ایدئولوژی در مواجهه با واقعیت مدرن ترک میخورد، آن ها با تحلیلهای خود در لباس فلسفی و عبای ملیگرایانه شیعی، سعی میکنند این ترک ها را بپوشانند. مهاجرانی ثها، عبدالکریمیها و زیدآبادیها مأموریت و کارشان بزک کردن این ایدئولوژی شکست خورده است. آن ها می خواهند این بحران شگرف در کارآمدی را به یک بحران فکری تبدیل کنند تا شاید ایدئولوژی مطبوعشان فرصت تنفس دوباره پیدا کند. اما حقیقت این است که هیچ فکری نمیتواند یک بدنه سیاسی به گل نشسته را دوباره به حرکت درآورد. آنها فقط عمر رنج این جامعه را با تئوری بافی طولانی تر میکنند.
پرده پنجم: فرجام پارادایم در حال فروپاشی
وقتی یک ایدئولوژی به گل مینشیند، دیگر راه بازگشتی ندارد. این وضعیت توقف، نه یک ایستگاه موقت، که پایان یک پارادایم است. جمهوری اسلامی دیگر چیزی برای ارائه ندارد؛ نه وعده اقتصادی، نه معنای اخلاقی و نه افق سیاسی. تنها چیزی که باقیمانده، قدرت سخت و ترس است.
وانگهی، ایدئولوژی که با ترس حفظ شود، دیگر ایدئولوژی نیست؛ یک شکنجه است. فرجام این ایدئولوژی، فروپاشی درونی است؛ فروپاشی تمام آن باورهایی که قرار بود جامعه را به کمال برسانند. ما در حال تماشای لحظات پایانی یک توهم بزرگ هستیم؛ لحظاتی که در آن، ایدئولوژی برای نظام مستقر به جای اینکه نور باشد، به یک وزنه سنگین تبدیل شده که نظام را با خود به زیر آب می کشد.

