«چپ نئوکان» از دید من کسانی هستند که خودشان نه مذهبی هستند نه بومیگرا و نه حتی ناسیونالیست. آنها به همان تعبیر سنتی «چپ» هستند. منتها بنا به دلایل سیاسی تصمیم گرفتهاند از نیروهای بومیگرا حمایت کنند چون باور دارند که بومیگرایی اسلامگرا، در ایران تئوکراسی شیعی، در برابر استعمار غربی و امپریالیسم ایستادگی میکند و باید مورد حمایت سکولارها و دموکراتها و چپها قرار بگیرد. به گمان من آنها اشتباه میکنند.
چپ نو محافظه کار تصویر وارونه ایی می سازد آنها مدعی هستند که در عصر پس از مشروطیت، در دوران سلسله پهلوی، چون مدرنیته به شکل غیردموکراتیک وارد ایران شد، اولاً پوشالی و «ویترینی» بود دوماً استعماری بود یعنی وارداتی و غیرمرتبط با نیازهای اصیل ما و به سود خارجیها و سوماً دستاوردهای آن فقط نصیب اقلیتی از شهرنشینها و مردمان مرفه میشد. مثلاً ادعای آزادی زنان دروغ بود. برداشتن حجاب قدمی به جلو نبود چون با فرهنگ بومی و نیازهای واقعی زنان ما ارتباط نداشت. همه چیز یک «ویترین» بود برای نمایش!
اعماق جامعه با این تجدد تصنعی و فرهنگ مدرن وارداتی ــ بگو «مست فرنگ»، «غربزده»، «بیهویت» ــ هیچ رابطهای نداشت. سرآخر هم علیه آن شورش و آن را طرد کردند. روشنفکرانی که با زبان اقتصاد سیاسی حرف میزدند مدعی بودند «سرمایهداری وابسته» در دوران محمدرضاشاه نه تنها باعث رشد زیربنای صنعتی کشور نشد بلکه واپسماندگی اقتصادی را تشدید کرد و رشد اصیل اقتصادی را عقب انداخت.
خب، اینها همه کاریکاتور است اغراق در جنبههای منفی و نادیده گرفتن واقعیتهای مثبت.
مدرنیته در همه جا، از جمله در خاستگاه اصلیاش اروپا و سپس آمریکا، یک دینامیسم تمدنی متناقض بوده که توأمان جنبه تخریبی و جنبه سازنده دارد.
جهان کهن را نابود میکند و این تخریب ناگزیر، مثل یک جبر تاریخی، حاوی جنبههای تراژیک هم هست شکلهایی از زندگی، از فرهنگ، از وابستگیهای قومی، از هویتهای مذهبی، قربانی این روند توسعه میشوند. مرجعیتهای سنتی و اتوریتههای قدیمی از اعتبار و اقتدار ساقط میشوند. ریشسفیدهای خانوار و پدران قوم کنترلشان را بر زندگی اجتماعی از دست میدهند. زنان از زیر اقتدار آنها خارج میشوند. چرخ صنعت مردم را از زمینی که قرنها برآن میزیستند مثل علف از ریشه در میآورد و به شهرها پرتاب میکند. ماشین غولآسای انقلاب صنعتی، مثل یک خدای تازه به عرصه رسیده، همزمان نابود میکند و از نو طرح تازه میافکند.
پس اینطور نیست که ما یک مدرنیته «خوب» و سالم و سازنده در غرب داشتهایم و در شرق فقط نمونههای «بد» آن آمده که سنتهای بومی را نابود کند و ما را به خاک سیاه بنشاند.
مدرنتیه در همه جا «وارداتی» است. در آلمان (پروس و اطریش)، در روسیه تزاری، در ایتالیا، در آمریکای لاتین، در ژاپن. به این تعبیر، بله، آزادی هم وارداتی است. آزادی هم «غربی» است! آزادی زنان و آزادی اقلیتهای دینی و قومی هم غربی است. آن گروه که ما اسمشان را «روشنفکران» میگذاریم هم پدیدهای بر حسب الگوی غربی است. اگر ما قانون اساسی نوشتیم، آشنایی ما با مفهوم قانون، اگر انقلاب ادبی داشتیم، آشنایی ما با مفاهیم «رمان»، «شعر نو»، «داستان»، مدیون ارتباط با غرب است. تأسیس مدارس مدرن به جای حوزههای دینی، تأسیس دارالفنون، تأسیس دانشگاه، مدیون آشنایی با غرب است. پدر شعر نو ما نیما یوشیج به مدرسهی سنلوئی میرود که زیرنظر میسیونهای فرانسوی اداره میشود. بنیانگذاران داستاننویسی مدرن ما (هدایت و جمالزاده) تحصیلاتشان در مدارس «استعماری» بوده. صنعت چاپ و «ژورنالیسم» ما پدیدهای غربی است. سینمای ما، تئاتر امروز ما، همه از غرب آمده. نهضت ترجمهی ما در دویست سال گذشته یک پدیدهی متأثر از غرب است. هر مصلح اجتماعی، هر روشنفکر، هر دانشمند، هر دانشگاهی، شناخت و دانش خود را مدیون آموختن یک زبان زندهی اروپایی بوده
ساختار «دولت/ ملت» ما، بوروکراسی ادارات ما، نظام دادگستری ما، همه از غرب آمده چطور میتوانیم مدعی شویم که همهی اینها چون «وارداتی» بوده، بیارزش است و ما باید «تجدد» متفاوتی که مال «خودمان» باشد از نو ابداع کنیم؟!
@KafeAndeshe
لینک کوتاه: https://bit.ly/4fIcIRj

