۱. حکومت قانون
ما تحت حکمرانیِ قانون هستیم، نه ارادهٔ خودسرانهٔ کسانی که قدرت را قبضه کردهاند.
قوانین باید معلوم، کلی و بهطور مساوی اعمال شوند. حاکم و محکوم، هر دو برابرند.
پرسش این نیست که «تو کیستی؟»؛ پرسش این است که «قانون چه میگوید؟».
۲. مالکیت خصوصی
مالکیت به استقلال، عینیت میبخشد.
تواناییِ داشتنِ خانه، حفظِ ثمرهٔ کار، ساختنِ کسبوکار و اختیارِ مطلق بر آنچه از آنِ شماست، عرصهای از زندگی میآفریند که در آن نه دولت و نه همسایه، هیچکدام سرور نیستند.
بدون مالکیتِ امن، آزادی تنها «با اجازه» معنا مییابد.
۳. رضایتِ حکومتشوندگان
دولت برای مردم وجود دارد، نه مردم برای دولت.
دریافتِ درخشانِ «لاک» این بود که اقتدارِ سیاسی، امانتی است در دستِ دولت: دولت برای صیانت از جان، آزادی و داراییِ ما پدید آمده و مشروعیتِ آن در نهایت بر پایهٔ رضایتِ ماست.
قدرت، امانت است، نه ملکِ طلق.
۴. دولتِ محدود
نیاتِ نیک، قدرتِ نامحدود را ایمن نمیسازد.
از اینرو، قانونِ اساسیِ آزاد، قدرت را از طریق قانون مهار کرده، اقتدار را میان نهادها تقسیم میکند، دولت را به زیر تیغِ نظارت میکشد و دادگاههای مستقل فراهم میآورد تا بتوان اقدامات دولت را به چالش کشید.
آزادی، وابسته به حاکمانِ نیک نیست؛ آزادی در گروِ محدودیتهایی است که حتی در دورانِ حاکمانِ بد نیز پابرجا میمانند.
۵. آزادیِ فردی
نقطهٔ عزیمتِ یک جامعهٔ آزاد این است که فرد، ذاتاً آزاد است.
دولت این آزادی را اعطا نمیکند. هرگاه دولت بخواهد این آزادی را محدود کند، باید بتواند برای آن «مجوز قانونی» ارائه دهد.
آزادی، قاعده است و محدودیت، نیازمندِ توجیه.

این اصول، یکدیگر را تقویت میکنند:
آزادیِ بدون قانون، ناامن میشود.
قانونِ بدون محدودیت، به استبداد بدل میگردد.
مالکیتِ بدون قانون، نمیتواند مصون بماند.
دولتِ بدون رضایت، مشروعیتش را از دست میدهد.
و قدرتِ بدون مهار، همگی را تهدید میکند.
حاکمیت قانون. مالکیت. رضایت. دولت محدود. آزادی فردی.
اینها اشیاءِ موزهای یا کنجکاویهای تاریخی نیستند.
اینها «سنگ بنای یک جامعهٔ آزاد» هستند.
و هر نسلی باید آنها را دریابد؛ وگرنه از دستشان خواهیم داد.
@austro_libertarian

