37.6 C
تهران
دوشنبه 1 تیر 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

عشق و میهن‌دوستی

عشق، نه نهیب و هوسی است زودگذر، که والاترین مظهرِ یگانگی در عینِ کثرت است. در این مقام، آن را «وحدتی متناقض» می‌توان انگاشت که در آن، عاشق از حصارِ تنگِ «منِ» محدودِ خویش رَسته و در آینه‌ی دیگری، حقیقتِ هستیِ خود را بازمی‌شناسد. در این پیوندِ فرخنده، تضادها نه به نفی، که به وجهی ایجابی در یکدیگر مستحیل می‌گردند و به وحدتی ارجمند می‌رسند. آدمی در این تجلّی، به آن آرامشی دست می‌یابد که در عزلتِ خودخواسته و انزوایِ خویش، هرگز بدان راه نداشت. عشق، در این منظر، گشودنِ دریچه‌ای است به پهنایِ بیکرانِ انسانیت که روح را از قیدِ خودپرستی رهانیده و به جانبِ یگانگیِ هستی‌شناسانه رهنمون می‌شود.

در پختگیِ اندیشه، این شورِ نخستین به ساختاری عقلانی در ساحتِ «اخلاقِ اجتماعی» بدل می‌شود. عشق، بنیادِ خانواده انگاشته می‌شود؛ مأوایی که در آن عاطفه‌ی محض، صورتِ نهادی و حقوقیِ «ازدواج» می‌یابد تا از بی‌ثباتیِ احساساتِ گذرا فراتر رود. باور بر این است که ازدواج، آگاهیِ عقلانی بر این وحدتِ درونی است. در اینجا، عشق دیگر نه تجربه‌ای شخصی و منزوی، که وظیفه‌ای اخلاقی است که فرد را از دایره‌ی تنگِ علایقِ خصوصی برون کشیده و به ساحتِ «جامعه‌پذیری» وارد می‌کند تا یگانگیِ فردی، در بستری پایدار و جمعی تجلّی یابد.

سرانجام، در نظامِ پویایِ «روح»، عشق پیش‌درآمدی است بر «به‌رسمیت‌شناسیِ متقابل». بر این باورند که خودآگاهیِ انسان در تنهایی هرگز به کمال نمی‌رسد؛ چرا که آدمی برای شناختِ خویش، نیازمندِ نگاهِ دیگری است. عشق، صلح‌آمیزترین صورتی است که این به‌رسمیت‌شناسی در آن متجلّی می‌شود؛ چه در آن، دو «خودآگاهی» بی‌آنکه در پیِ سلطه‌گری یا پذیرشِ سلطه باشند، یکدیگر را در آینه‌ی وجودِ هم بازمی‌شناسند و پذیرا می‌شوند. عشق، فرجامِ این دیالکتیک است که در آن «من» به «ما» بدل می‌گردد؛ حرکتی متعالی که در آن، انسان با پذیرشِ دیگری، به حقیقتِ هستیِ اجتماعی و عقلانیِ خویش دست می‌یازد.

میهن، نه قطعه‌زمینی خاکی، که ساحتِ ظهورِ وحدتِ ملی است. همان‌گونه که در عشق، فرد از خودِ محدود رسته و در آینه‌ی دیگری به تماشایِ کمالِ خویش می‌نشیند، در پیوند با میهن نیز، جانِ آدمی از تنگنایِ منافعِ شخصی برون می‌جهد و در پیکره‌ی ملت، جاودانگی می‌جوید. میهن‌دوستی، نه شورِ کورکورانه، که خردمندانه‌ترین صورتی است که وحدتِ انسان با «دیگریِ بزرگ» (یعنی همان اجتماعِ هم‌وطنان) در آن متجلّی می‌شود. این پیوند، فرد را از انزوایِ وجودی رهانیده و او را به حقیقتِ هستیِ اجتماعی‌اش پیوند می‌زند، تا «منِ» خُرد، در «ما»یِ سترگِ ملی استحاله یابد و آرامشِ جان در استواریِ بنیادِ میهن حاصل گردد.

در بلوغِ اندیشه، میهن‌دوستی از حدِ عاطفه‌ای گذرا برون‌شد کرده و به «وظیفه‌ای اخلاقی» و ساختاری عقلانی بدل می‌گردد. همان‌سان که پیوندِ زناشویی، عشقِ ناپایدار را در ساحتِ حقوق و اخلاقِ اجتماعی تثبیت می‌کند، «میهن‌دوستیِ عقلانی» نیز، شورِ قلبی به سرزمین را در هیأتِ «نهادهایِ مدنی» و «قانونِ اساسی» صورت‌بندی می‌نماید تا از گزندِ بی‌ثباتیِ احساسات برکنار ماند. در این مقام، میهن‌دوستی نه یک انتخابِ خصوصی، که الزامی است که فرد را از دایره‌یِ تنگِ علایقِ فردی خارج کرده و به ساحتِ «امر ملی» می‌کشاند؛ جایی که یگانگیِ فردی، در بستری پایدار از سرنوشتِ مشترکِ ملی، قوام یافته و به فعلیت می‌رسد.

میهن‌دوستی، فرجام شناختِ خویشتن است؛ چرا که خودآگاهیِ ملی، در تنهایی هرگز به کمال نمی‌رسد. ما برای بازشناسیِ حقیقتِ خویش، نیازمند نگاهِ هم‌میهنان و زیستن در سایه‌یِ تمدنی مشترک هستیم. میهن، صلح‌آمیزترین میدان این به‌رسمیت‌شناسی است که در آن، شهروندان بی‌آنکه در پیِ سلطه‌گری هم باشند، یکدیگر را در آینه‌ فرهنگ، تاریخ و سرنوشتِ مشترک بازمی‌شناسند و می‌پذیرند. این حرکتِ متعالی، «من» را به «ما» بدل می‌سازد؛ حرکتی که در آن، انسان با پذیرشِ دیگری در ساحتِ میهن، به حقیقتِ هستیِ انسانی و عقلانیِ خویش دست یافته و معنایی متعالی برای زیستن در این جهان می‌یابد.

می‌تواندگفت میهن دوستی یکی از متعالی‌ترین  عشق‌بازی‌های موجود است.

و اما چرا اصلاح طلب نمی‌تواند‌ میهن دوست باشد؟

در فلسفه‌یِ سیاسی، میهن‌دوستیِ عقلانی آن‌گاه جامه‌ عمل می‌پوشد که فرد، تعلقاتِ شخصی و باورهایِ عقیدتی خویش را در ذیلِ «مصلحتِ عامه» و «هویتِ تمدنی مشترک» تعریف کند. فاجعه‌یِ کارگزارانِ جمهوری اسلامی اعم از اصلاح طلب و اصولگرا ، در همین گسستِ بنیادین نهفته است؛ آنان پیوسته «آموزه‌یِ جامع» و جزمیاتِ خویش را بر ساحتِ قدسیِ ملی مقدم می‌شمارند.
در این میان، «میهن» نه به مثابه‌یِ ی ک «کلِ تمدنیِ کهن و پایدار» که هستیِ ما در گرویِ آن است، بلکه به منزله‌یِ «ابزاری برایِ پیشبردِ آن آموزه‌یِ خاص» فهمیده می‌شود. در چنین نگاهی، اصطکاکِ میانِ منافعِ ایدئولوژیک و منافعِ حیاتی سرزمین، امری گریزناپذیر است؛ وانگهی، بدین‌سان، «میهن‌دوستی» که باید جوهرِ یگانگی یک ملت باشد، به وفاداریِ نازلِ حزبی و ایدئولوژیک تقلیل می‌یابد. در حقیقت، آنان وطن را نه معشوقی درخورِ ستایش، که قربانی‌ای برای مسلخِ عقایدِ خویش می‌خواهند.

میهن‌دوستی در معنایِ عقلانی آن، نیازمند فضای «به‌رسمیت‌شناسیِ متقابل» است؛ یعنی همان  که در آن «من» (کارگزار) و «دیگری» (ملت) در آینه‌ هم، یکدیگر را به سِمتِ شهروندانی آزاد و برابر بازمی‌شناسند. مشکلِ آن اصلاح‌طلبان که ملت را نه «طرفِ گفت‌وگو» و «صاحبِ اصلیِ میهن»، که صرفاً «موضوعِ سیاست‌گذاری و هدایت» می‌انگارند و بدین‌سان، آن مکانیسمِ صلح‌آمیزِ «به‌رسمیت‌شناسی» را به بن‌بست می‌کشانند.

آنجا که میان حاکم و شهروند، به‌جای رابطه‌  عقلانی،  سایه‌یِ روابط «ارباب و بنده» می‌افتد، امکان شکل‌گیری آن «عشقِ عقلانی» که فرد را به «جامعه‌پذیری متعالی» می‌رساند، یکسره از میان می‌رود و رشته‌یِ پیوندِ قلبیِ میانِ ملت و دولت از هم می‌گسلد.

میهن‌دوستی، پیش از هر چیز، در گروِ درکِ بی‌پرده‌ «آنچه هست» و وقوف بر ظرفیت‌ها، تاریخ و جان‌مایه‌ مادی و معنوی این سرزمین است. فاجعه‌ جریانات موهوم به اصلاح‌طلب در این است که آنان در چنبره‌یِ آرمان‌گرایی‌هایِ انتزاعی و سوداهای واهی امر ماورایی، از رؤیت حقیقتِ عریانِ این خاک عاجزند. این جماعت، به‌جای تمکین در برابر اصالت‌هایِ تاریخی و تمدنی، در پی تحمیلِ قالبی بر میهن‌اند که با تار و پودِ آن هیچ سنخیتی ندارد.
این بیگانگی خفت‌بار با واقعیت، نه تنها مانع شکوفایی عشق به این سرزمین می‌شود، بلکه میهن را به میدانِ جنگی بدل کرده است که در یک سوی آن، خواستِ اصیلِ ملت و در سویِ دیگر، توهماتِ روشنفکرانه و حقیرانه‌ این جماعت قرار دارد.
اینان با تقلیلِ میهن به ابزاری برایِ آزمونِ نظریاتِ شکست‌خورده‌شان، نه تنها پیوندِ قلبیِ ملت با دولت ( مرادم دولت پیش از ۵۷) را به یغما برده‌اند، بلکه با تعمیق این شکاف، تیشه به ریشه‌یِ میهن‌دوستی زده و حسِ تعلق ملی را در نزدِ ملت، قهراً به سوی زوالِ محتوم کشانده‌اند. این میراثِ پوچِ آنان است؛
ویرانه‌ای که در آن، «ایران» قربانیِ بلندپروازی‌هایِ بی‌بنیادِ ایشان گشته است.

اشکان زارع

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

چالش عمامه‌پرانی

cafeliberal

نئولیبرالیسم چیست؟

cafeliberal

راجر اسکروتن، شوالیه‌فیلسوفی علیه ارتجاع چپ

cafeliberal

تفاوت روش‌شناسی اقتصاد با علوم طبیعی

cafeliberal

نیچه و سیاست

cafeliberal

تورم در دیدگاه اتریشی

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید