مارکسیسم کلاسیک به این دلیل شکست خورد که طبقه کارگر از شورش سر باز زد. بنابراین، جناح چپ رویکردی بسیار کارآمدتر را در پیش گرفت: آنها طبقه کارگر را بهطور کامل رها کردند.
یکی از مهمترین تحولات در اندیشه چپ مدرن، گذار از مارکسیسم سنتی به مطالعات انتقادی است؛ رویکردی که بهصراحت پیرامون هویت گروهی و مطالبه مبارزه سیاسی فعال شکل گرفته است. این چارچوب، گفتمان فکری غالب در بخش عمدهای از دانشگاهها، رسانهها و فرهنگ شرکتیِ دنیای امروز به شمار میرود.
در هسته مرکزی خود، این جریان، امتداد و رادیکالیزهشدنِ «نظریه انتقادی» است که در دهه ۱۹۳۰ توسط مکتب فرانکفورت توسعه یافت. نظریه انتقادی استدلال میکرد که جامعه غربی قدرت خود را نه در وهله اول از طریق اقتصاد، بلکه از طریق فرهنگ، ایدهها، زبان و نهادهایی حفظ میکند که نحوه تفکر مردم را شکل میدهند. از آنجا که انقلاب خودجوشِ مدنظر مارکس به وقوع نپیوست، این امر میبایست از طریق نقد و برچیدنِ نظاممندِ این «ساختارهای سرکوبگر» با زور اعمال میشد. به عبارت دیگر، انقلاب به پدیدهای تبدیل شد که باید بهطور آگاهانه مهندسی میشد.
این رویکرد در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ با ظهور «مطالعات حقوقی انتقادی» به اوج شکوفایی خود رسید. اندیشمندان استدلال کردند که قانون، بیطرف نیست، بلکه ابزاری در دست طبقه مسلط برای حفظ کنترل است. این امر، راه را برای تحولات بعدی گشود. دیری نپایید که نظریه نقد نژاد (Critical Race Theory)، مطالعات انتقادی جنسیت و پداگوژی انتقادی ظهور کردند. وجه اشتراک تمامی آنها در این پروژه نهفته است: شناسایی نظامهای پنهان سرکوب بر اساس نژاد، جنسیت، طبقه و تمایلات جنسی، و مطالبه مداخله فعال برای دستیابی به «برابری نتیجهمحور» (equity) به جای اکتفا به برابری حقوقی. ما اکنون از این پدیده با عنوان «ووک» یاد میکنیم.
اینکه انقلاب باید بهاجبار به وقوع بپیوندد، دلیلِ صراحتاً کنشگرایانه بودن نظریه انتقادی مدرن است. به بیان ایبراهم ایکس. کندی: «کافی نیست که نژادپرست نباشیم؛ بلکه باید بهطور فعال ضدنژادپرست باشیم.» انفعال، بهمنزله همدستی تلقی میشود. بیطرفی غیرممکن است. آموزش، تحت لوای پداگوژی انتقادی، دیگر نه درباره انتقال دانش، بلکه درباره تبدیل دانشآموزان به کنشگرانی سیاسی است که جامعه را از دریچه لنز قدرت و سرکوب مینگرند.
هسته عمیقاً ضدفردگرایانه در مطالعات انتقادی، مفهوم فردِ مستقل (صاحباختیار) را با هویت گروهی و گناه جمعی جایگزین میکند. این رویکرد، حقیقتِ عینی، شایستهسالاری و لیبرالیسمِ رنگکور (color-blind) را به نفع تحلیل قدرت و برابریِ تحمیلشده کنار میگذارد. آنچه بهعنوان یک پروژه حاشیهایِ دانشگاهی آغاز شد، امروزه به ماشین ایدئولوژیک قدرتمندی تبدیل شده که سیاستهای دولتی، استخدامهای شرکتی و نظامهای آموزشی را در سراسر غرب به سیطره خود درآورده است.
🆔 @liberty_institute

