33.7 C
تهران
پنج‌شنبه 21 خرداد 1405 برابر با 2585 شاهنشاهی
کافه لیبرال

مرغ وحشیِ سرمایه

گفتن یه سری حرف‌ها بدیهیات بود… یعنی نه الان! گفتنش بیست، سی، چهل، پنجاه سال پیش هم بدیهی بود. وقتی امثال من سر از تخم بی‌خبری و ناآگاهی درآوردیم و این حرف‌ها رو زدیم، اول فکر می‌کردیم چه کشف بزرگی کردیم. بعد که چرخ بیشتری در تاریخ و سیاست زدیم، فهمیدیم شاخ غولی نشکستیم و فقط داریم بدیهیاتی رو که دهه‌های متمادی انکار و تخریب شده بود، بازکشف و بازگو می‌کنیم و زیاد بودند کسانی که این حرف‌ها رو نیم قرن یا حتی هفتاد–هشتاد سال پیش می‌گفتند — و آگاهانه از صفحهٔ اذهان پاک شده‌ند.

اما خب حس کردیم شاید قضیه از این قراره که باید این حرف‌ها رو انقدر بزنیم تا بدیهیاتِ انکارشده رو دوباره پس بگیریم. فهمیدیم قضیه اینه‌که بدیهیات رو باید از نو اثبات کرد تا دو دوتا دوباره بشه چهارتا. سرتون رو درد نیارم. پس از مدتی انگار از تلاش برای اثبات بدیهیات خسته و ناامید شدیم. شاید هم فکر کردیم این بدیهیات رو دیگه همه می‌دونند و گفتنش حوصله‌سربره و شنونده حق داره بگه: «خب آقای دانشمند! این رو که همه‌مون می‌دونیم! مشکل اینه کسی گوشی به ما نمی‌ده و ما هم توان و امکان اجراش رو نداریم. اگر راست می‌گی، بگو چطوری این بدیهیات رو اجرا کنیم!»

من نمی‌دونم آیا واقعاً شنوندگان چنین جواب گزنده ــ و درستی ــ رو می‌دادند یا نه، ولی مخاطبِ درونی من که همیشه باهاش گفتگو می‌کنم، همین‌قدر تند و بی‌تعارف این جواب رو می‌زد توی صورتم. واقعاً هم حس می‌کردم داره درست می‌گه و مخاطب و شنونده هم حق داره همین جواب رو بده. حق داره بگه: «اینا رو دیگه خودمون می‌دونیم. بگو چطوری اینا رو اجرا کنیم، وقتی گوشی بدهکار ما نیست و توان اجراش رو هم نداریم.» این حس خیلی بد بود ــ و هست ــ و تیر خلاص رو وقتی خوردیم که فهمیدیم تلاش برای احیای بدیهیات از سوی اصلاح‌طلبان به ابزاری برای بازی با قدرت و عشوه‌گری برای جامعه‌ بدل شده. اصلاً دیگه ترسیدیم از بدیهیات بگیم مبادا شبیه این سوءاستفاده‌کنندگان به نظر برسیم. حالا دیگه مطمئن بودیم وقتی می‌خواییم بدیهیات انکارشده رو پس بگیری، با ناامیدی — حتی سوءظنِ — مخاطب روبرو می‌شیم. این شد که حتی دیگه تلاش برای احیای بدیهیات مثل رودخونه‌ای که به آخر خط برسه، زیر تیغ آفتاب سلاخی شد.

حالا همۀ این مقدمۀ طولانی و مأیوس‌کننده رو گفتم تا یکی از همین بدیهیات رو تکرار کنم.

یه ویدئو از سارینا اسماعیل‌زاده، از جان‌باختگان پاییز ۴۰۱، بود که می‌گفت «مردم چی می‌خوان؟ رفاه، رفاه، رفاه!» دختر شانزده‌ساله حرفی رو که امثال من فکر می‌کردیم با اندیشمندی کشف کردیم، می‌گفت. فکر کنم تنها فرق امثال من با سارینا این باشه که ما سال‌ها برای اینکه بفهمیم این رفاه چطوری محقق می‌شه فکر و تحقیق کردیم. مخلص کلام اینه‌که این رفاه رو «سرمایه» به همراه میاره. سرمایه هم جایی می‌ره که امنیت وجود داشته باشه. رابطۀ سرمایه و ناامنی رابطۀ جن و بسم‌اللهه. در اینجا هم منظور از امنیت فقط امنیت نظامی و برقراری صلح نیست. سرمایه به جاهای دنج می‌ره؛ به جایی می‌ره که براش فرش قرمز پهن کنند. زودرنج‌تر از سرمایه چیزی در این جهان نیست.

شما وقتی می‌رید خرید، ساده‌ترین خرید، این سرمایه‌ست که براتون تصمیم می‌گیره چه کار کنید. به محض اینکه حس می‌کنید چیز ناخوشایندی در این خرید وجود داره، سرمایه می‌رنجه و شما رو از خرید منصرف می‌کنه. از این مقیاس کوچیک بگیرید تا مقیاس‌ها ده‌ها و صدها میلیارد دلاری. سرمایه به تعبیرِ ادبیات فارسی «مرغ وحشی»ــه که می‌گه «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی/ ز بامی که برخاست، مشکل نشیند». رفتار دولت‌ها با سرمایه (چه داخلی و چه خارجی) باید شبیه رفتار کسی باشه که می‌خواد کبوتر وحشی رو جلب کنه؛ می‌خواد پروانه بگیره. جنگ؟ تحریم؟ شوخی می‌کنید؟ جنگ و تحریم چیه؟ منظور چیزی در حد یک مالیات اضافه‌ست؛ مسئله چند پیچِ اضافۀ بوروکراتیکه! کافیه یک بندی، تبصرۀ زائدی، قانون دست‌وپاگیری یا چم‌وخمِ بورورکراتیک اضافه‌ای در کار باشه، تا سرمایه برنجه و بره. و هر سرمایه‌ای می‌ره، چند شغل از بین می‌ره و سرانۀ تولید ناخالص داخلی چند هزارم درصد ــ یا چند صدم یا حتی دهم ــ سقوط می‌کنه و در نتیجه سطح رفاه افت می‌کنه.

حتی مردم داخل یک کشور کافیه احساس ناامنی کنند… سرمایه‌شون رو طلا و ارز و ملک می‌کنند و از بازار خارج می‌کنند؛ این یعنی: سوختن تولید، شغل و رشد. یعنی افت همون «رفاه، رفاه، رفاه».

حالا تصدیق می‌کنید که گفتن این بدیهیات از دهانمون افتاده؟ برای کی بگیم؟ مثلاً گفتیم… خب؟! بعدش؟ اما باز گفتم، چون حس کردم اینکه ما از تلاش برای یادآوری بدیهیات دل کندیم، انکارکنندگان بدیهیات رو در نقض واقعیات مُصرتر و مطمئن‌تر می‌کنه. شاید بگید: ما را امیدی به این منکرکنندگانِ بدیهیات نیست… خب، جوابی ندارم. بله، من هم ندارم. اما حقیقت رو باید مرور کرد.

@Garajetadayoni | گاراژ (https://t.me/Garajetadayoni)

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

سنگ و سر فروغی

cafeliberal

تیشۀ طلا بر ریشۀ اقتصاد

cafeliberal

روح ققنوس‌وارِ جامعۀ ایرانی

cafeliberal

نقد و بررسی کتاب لیبرالیسم فون میزس

cafeliberal

نفرت اجتماعی و پادزهر لیبرال

cafeliberal

دموکراسی و جامعۀ ایرانی

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید