وضعیت هنر و ادبیات در ایران معاصر آینه تمام نمای یک انحطاط است، در ایران با یک تناقضِ آزاردهنده مواجه هستیم؛ این که چطور یک ملت با پشتوانهی تاریخیِ سنگین، همزمان هم میتواند زهدانِ آثارِ عمیق و جدی باشد و هم کارخانهی تولیدِ نازلترین و سطحیترین محصولاتِ عامهپسند، شکافی است که نمیتوان آن را به یک تصادفِ ساده حواله کرد؛ آنچه در این حالت متهوع رخ میدهد، معلولِ یک گسستِ تاریخی است.
زوالِ تدریجیِ نظمِ سنتی و ناتوانیِ ساختارها در توجیهِ مشروعیتِ خود در دوران معاصر، تمامِ آن مفاهیمِ پذیرفتهشدهای که هنرمند و نویسنده به پشتوانهی آنها با مخاطب حرف میزدند، از معنا تهی شد.
سنت، اقتدار، و سبکهای مألوف در ایران پس از مشروطه انکار میشد. این انکار برهوتی ساخت که فرهنگ ایران دو راه بیشتر پیش پای خود نمیدید. یکی غلتیدن در باتلاق بازتولید ملالآور و تقلیدیِ کلیشههای کهن در قوطیهای آکادمیک، و دومی تلاش برای سر برآوردن از دلِ این ویرانی بود.
آن بخش از جریانِ فکری و هنریِ ایران که تن به رخوتِ آکادمی الکن و تهی نداد، به ناچار مسیری شبیه به «آوانگارد» در غرب را انتخاب برگزید؛ وانگهی، تفاوت میان غرب و اینجا تفاوت میان شیشه و آهن است. این تفاوتِ بنیادی که بحرانِ تجدد در ایران، بودو نتیجه تکاملِ ارگانیک و جدال با سنت نبود، بلکه هجومِ شتابزده و از عنعنات بیربط بود.
هنرِ پیشروی ایران برای اینکه در میانِ این آشفتگیِ ایدئولوژیک و سیاسی خفه نشود، دست به یک عقبنشینیِ استراتژیک زد؛ و آن پناه بردن به درون فرم و زبان است. شعارِ «هنر برای هنر» و تمرکزِ مطلق بر تکنیک و ساختار، سنگرِ دفاعیِ هنرمندی شد که دیگر نه زبان جامعهاش را میفهمید و نه جامعه دغدغههای او را فهم میکرد. هنرمند ایرانی در اینجا به موجودی بیربط در زمانه تبدیل شد.
هنر معاصر ایرانی در این برجِ عاج خود نشست؛ اما بیآنکه درک درستی از سیاست و اجتماع داشته باشد، در خیال خام معصومیت، ارتباطش با ملت قطع شد.
اما در روی دیگرِ سکه این قضیه، دقیقاً در نقطهی مقابلِ این تشویش عقلانی، بازارِ «کیچ» (Kitsch) و هنر عامهپسند سر برآورد.
با فروپاشیِ حامیانِ سنتیِ هنر (چه اشرافیتِ کهن و چه نهادهای اصیل) و ظهورِ طبقاتِ جدیدِ شهریِ نوکیسه و گلخانهای در جمهوری اسلامی، نیازِ تازهای به بازار تزریق شد؛ نیاز به ارضای سریع و بیدردسرِ تمایلاتِ زیباییشناختی.
کیچ دقیقا نقطهی مقابلِ هنرِ اصیل است. کیچ حقیقتِ گزنده و رنجآورِ تاریخ و اجتماع را با لعابی از احساساتگراییِ ارزان، نوستالژیِ دروغین و فرمِ تقلبی میپوشاند تا مخاطبِ سرگشته را بدونِ نیاز به تفکر، بدونِ تحملِ رنجِ درک، و بدونِ تقلا راضی کند. این صنعتِ فرهنگسازِ سطحی، خیلی زود تمام فضاهای عمومی و بازارِ هنر را به تسخیر خود درآورد.
امروز وضعیتِ فرهنگ و هنر ایران، دقیقاً در همین خطِ بحرانی معلق مانده است. از یک طرف، هنر جدید ایران در انزوای فرمالیستی و ایدئولوژیکش در حال مردن است، و از طرف دیگر، سیلِ بنیانکن کیچ و تولیدات دم دستی، همهچیز را زیر پای خود له میکند.
مسئله این است که تا زمانی که نتوانیم نسبتی دقیق، واقعبینانه و بدون شعارزدگی و عنعنات ایدئولوژیک میانِ «سنتِ تاریخیمان» و «واقعیت جهانِ مدرن» برقرار کنیم، این چرخهی بیمار ادامه خواهد داشت. هنر ایران یا باید در برجِ عاجِ خودشیفتگی و عنعناتگویی از بین برود، یا در بازارِ مکارهی ابتذال طبقه متوسط جمهوری اسلامی هضم شود. بقای فرهنگ ایران در وضعیت حالیه، نیازمند شجاعتی برای عبور از این دوگانهی مرگبار است.
شاید این عبور نیازمند تاسیس جدید است.
لینک کوتاه: https://bit.ly/44CxQSy

