23.7 C
تهران
جمعه, ۱۰ مهر , ۱۴۰۵, برابر با ۲۵۸۵ شاهنشاهی
کافه لیبرال

وطن کجاست؟ هم‌وطن کیست؟ دفاع از آن چگونه است؟

«وطن را باید دوست داشت»!

کمتر جمله‌ای را می‌توان یافت که به اندازه‌ی این عبارت، بی‌نیاز از استدلال به نظر برسد. از کودکی آن را می‌شنویم، در کتاب‌های درسی می‌خوانیم، در شعرها و سرودها تکرار می‌شود و در بزنگاه‌های تاریخی دوباره به یادمان آورده می‌شود؛ چنان‌که گویی حقیقتی است از سنخ طلوع خورشید، نه گزاره‌ای که بتوان درباره‌ی آن اندیشید. اما فلسفه، درست از همان‌جا آغاز می‌شود که بدیهیات را از نو به پرسش می‌کشد.

وطن چیست؟

پرسش، در نگاه نخست، ساده و حتی بیهوده به نظر می‌رسد. مگر وطن همان سرزمینی نیست که در آن زاده شده‌ایم؟ همان مرزهایی که بر نقشه می‌بینیم؟ همان پرچمی که بر فراز ساختمان‌های دولتی برافراشته است؟ یا شاید همان خاطراتی که با آن زندگی کرده‌ایم؟

اما اگر وطن تا این اندازه بدیهی بود، چرا انسان‌ها در پاسخ به این پرسش، پاسخ‌های چنین متفاوتی داده‌اند؟ برای تبعیدی، وطن جایی است که دیگر در آن نیست. برای مهاجر، گاه جایی است که از آن آمده و گاه جایی که آینده‌ی فرزندانش در آن شکل می‌گیرد. برای آواره، وطن شاید تنها خاطره‌ای باشد که دیگر بر هیچ نقشه‌ای وجود ندارد. و برای زندانی سیاسی، چه‌بسا وطن نه آن سرزمینی باشد که در آن زندگی می‌کند، بلکه همان آزادی‌ای باشد که از او دریغ شده است.

پس شاید وطن، آن‌گونه که می‌پنداشتیم، نام یک مکان نباشد، بلکه نام نوعی نسبت باشد. اما نسبتِ میان چه چیزهایی؟ میان انسان و خاک؟ انسان و دولت؟ انسان و فرهنگ؟ یا انسان و انسان؟

این پرسش‌ها تنها بازی با واژه‌ها نیستند. پاسخ هر یک، معنای وظیفه، وفاداری، خیانت، مهاجرت، جنگ و صلح را دگرگون می‌کند. اگر وطن دولت باشد، دفاع از وطن به معنای دفاع از دولت خواهد بود. اگر وطن خاک باشد، زمین ارزشی اخلاقی می‌یابد. اگر وطن فرهنگ باشد، مهاجرت الزاماً ترک وطن نیست. و اگر وطن انسان‌ها باشند، باید بسیاری از تصورات رایج خود را از نو بسازیم.

شاید نخستین گام برای فهم وطن، رها شدن از این توهم باشد که معنای آن از پیش معلوم است. زیرا تا وقتی ندانیم وطن چیست، چگونه می‌توانیم بگوییم آیا باید از آن دفاع کرد یا نه؟ و اگر باید دفاع کرد، دقیقاً از چه چیزی دفاع می‌کنیم؟

◾️وطن؛ نامی برای یک احساس، یا یک مسئولیت؟

اگر روزی خبر بمباران شهری را بشنویم که هرگز به آن سفر نکرده‌ایم، مردمانی را در آن ببینیم که نه زبان ما را می‌دانند، نه آیین ما را دارند و نه حتی روایت مشترکی از تاریخ با ما ساخته‌اند، اما با این همه، اندوهی واقعی در ما برانگیخته شود، آن اندوه از کجا آمده است؟ چرا رنج آنان، رنج ما می‌شود؟

شاید نخستین پاسخ این باشد که آنان «هم‌وطن» ما هستند. اما هم‌وطن یعنی چه؟ آیا هم‌وطن کسی است که با ما یک زبان، یک تاریخ یا یک فرهنگ دارد؟ اگر چنین باشد، بسیاری از کشورها هرگز وطن نبوده‌اند، بلکه تنها مجموعه‌ای از ملت‌های کنار هم بوده‌اند. با این همه، هنگامی که خانه‌ی یکی ویران می‌شود، دیگری نیز احساس می‌کند چیزی از خانه‌ی خودش فروریخته است. این احساس از کجا می‌آید؟

ما بارها واژه‌ی «وطن» را به کار می‌بریم، بی‌آنکه از خود بپرسیم دقیقاً از چه سخن می‌گوییم؛ از خاک، دولت، ملت، فرهنگ یا از رابطه‌ای اخلاقی میان انسان‌هایی که سرنوشتشان، خواسته یا ناخواسته، به یکدیگر گره خورده است؟ شاید مهم‌ترین خطای ما همین باشد که همه‌ی این مفاهیم را در یک واژه خلاصه کرده‌ایم.

از همین ابهام است که هم زیباترین جلوه‌های همبستگی انسانی زاده شده‌اند و هم خونبارترین جنگ‌های تاریخ. به نام وطن، انسان‌ها جان یکدیگر را نجات داده‌اند و به نام همان وطن، جان یکدیگر را گرفته‌اند. پس پیش از آنکه بپرسیم آیا باید از وطن دفاع کرد یا نه، باید پرسشی بنیادی‌تر را طرح کنیم: وقتی می‌گوییم «وطن»، دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گوییم؟ زیرا ممکن است آنچه حقیقتاً شایسته‌ی دفاع است، نه خاک باشد، نه مرز، نه دولت و نه حتی روایت واحدی از تاریخ؛ بلکه همان پیوند اخلاقی‌ای باشد که انسان‌های متفاوت را، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، در مسئولیتی مشترک نسبت به آزادی، امنیت و کرامت یکدیگر به هم پیوند می‌دهد.

◾️پیش از وطن؛ وقتی انسان شهروند جهان شد

بسیار پیش از آنکه از حقوق بشر سخنی به میان آید، پیش از آنکه دولت‌های ملی پدید آیند و حتی پیش از آنکه واژه‌ی «لیبرالیسم» زاده شود، فیلسوفی در یونان باستان پاسخی داد که هنوز نیز یکی از رادیکال‌ترین پاسخ‌های تاریخ اندیشه است.

از دیوژن پرسیدند: «اهل کجایی؟»

او نگفت اهل آتن است، نگفت اهل سینوپ است. تنها گفت: «من شهروند جهانم».

این جمله، در روزگار ما شاید شاعرانه به نظر برسد، اما در جهان باستان، انقلابی بود. آن زمان، هویت انسان تقریباً به‌طور کامل در شهر، قبیله یا قوم او خلاصه می‌شد. هر کس، پیش از آنکه «انسان» باشد، عضو یک پولیس، دودمان یا ملت بود و حقوق و ارزشش از همان تعلق سرچشمه می‌گرفت. دیوژن این نظم را واژگون کرد. او نگفت شهرها یا سرزمین‌ها وجود ندارند؛ بلکه گفت هیچ‌یک از آن‌ها آخرین تعریف انسان نیستند. انسان بودن، پیش از شهروند بودن است.

این اندیشه بعدها در فلسفه‌ی رواقی به شکلی منسجم‌تر پرورش یافت. رواقیان بر این باور بودند که هر انسان، هم‌زمان عضو دو جامعه است: جامعه‌ی کوچکی که در آن زاده شده و جامعه‌ی بزرگ‌تری که همه‌ی نوع بشر را در بر می‌گیرد. اگر روزی میان این دو تعارضی پدید آید، آنچه انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد، نه خون و خاک، بلکه عقل و کرامت مشترک انسانی است.

شاید بتوان گفت نخستین بذر اندیشه‌ای که قرن‌ها بعد به حقوق بشر و لیبرالیسم انجامید، همین‌جا کاشته شد. اما این اندیشه هنوز بیشتر آرمانی اخلاقی بود تا نظریه‌ای سیاسی. هنوز پاسخی روشن وجود نداشت که دولت‌ها مشروعیت خود را از کجا می‌آورند و چه چیزی انسان‌ها را به جامعه‌ای سیاسی متعهد می‌کند.

این پرسش‌ها تا آغاز عصر مدرن بی‌پاسخ ماندند؛ زمانی که با فروپاشی اقتدارهای سنتی و تولد دولت‌های جدید، مسئله دیگر فقط این نبود که انسان کیست، بلکه این بود که قدرت سیاسی با چه حقی بر انسان حکومت می‌کند؟

در همین نقطه، لیبرالیسم پا به صحنه می‌گذارد. اما برخلاف بسیاری از سنت‌های سیاسی، از دولت، وطن یا ملت آغاز نمی‌کند؛ بلکه از همان جایی آغاز می‌کند که دیوژن قرن‌ها پیش ایستاده بود: از این اندیشه که پیش از هر عنوان دیگری، انسان، انسان است.

◾️هم‌وطن؛ نه اشتراک در هویت، بلکه اشتراک در سرنوشت

اگر انسان بودن، بنیادی‌ترین هویت ماست، آیا دیگر همه‌ی مرزها بی‌معنا می‌شوند؟ آیا باید تفاوتی میان همسایه‌ی خود و انسانی که در دورترین نقطه‌ی جهان زندگی می‌کند قائل نباشیم؟ پاسخ، دست‌کم در سنت لیبرال، منفی است. این سنت هرگز از انسان نخواست که پیوندهای نزدیک خود را انکار کند. آنچه انکار کرد، مقدس بودن این پیوندها بود. ما نسبت به خانواده‌ی خود مسئولیتی ویژه داریم، نه به این دلیل که ارزش جان آنان بیش از دیگران است، بلکه چون زندگی ما با زندگی آنان درهم تنیده است. نسبت ما با همشهریان و هم‌وطنانمان نیز از همین جنس است. نه خون مشترک، نه زبان مشترک و نه حتی روایت مشترک از گذشته، هیچ‌یک به تنهایی نمی‌توانند جامعه‌ای سیاسی بسازند. تاریخ، سرشار از مردمانی است که زبان، نژاد و فرهنگ مشترک داشته‌اند، اما در کنار یکدیگر زندگی نکرده‌اند؛ و نیز سرشار از کشورهایی که مردمانی با زبان‌ها، فرهنگ‌ها و حافظه‌های تاریخی گوناگون، سرنوشت خود را به هم گره زده‌اند.

آنچه یک جامعه‌ی سیاسی را می‌سازد، پیش از هر چیز، پذیرش مسئولیتی متقابل است. اینکه آزادی من، بدون آزادی تو پایدار نمی‌ماند. امنیت من، اگر امنیت تو فروبپاشد، دیر یا زود از میان خواهد رفت. و عدالت، اگر تنها برای گروهی باشد، سرانجام برای هیچ‌کس نخواهد ماند. از این رو، هم‌وطنی را نباید صرفاً اشتراک در گذشته دانست.

هم‌وطنی، بیش از آنکه میراثی از دیروز باشد، تعهدی نسبت به فرداست. ما هم‌وطنیم، نه چون همه از یک ریشه آمده‌ایم، بلکه چون پذیرفته‌ایم آینده‌ی خود را در کنار یکدیگر بسازیم. در این معنا، وطن نه یک واقعیت طبیعی، بلکه پروژه‌ای اخلاقی است. پروژه‌ای که هر روز باید از نو ساخته شود. هیچ کشوری تنها به این دلیل که مرزهایش بر نقشه کشیده شده‌اند، وطن نمی‌شود. سرزمین، زمانی به وطن تبدیل می‌شود که مردمانش، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، آزادی و امنیت یکدیگر را بخشی از آزادی و امنیت خود بدانند. شاید به همین دلیل است که اندیشه‌ی لیبرال، برخلاف ناسیونالیسم، وطن را نه بر پایه‌ی شباهت، بلکه بر پایه‌ی حقوق مشترک تعریف می‌کند. در این نگاه، هم‌وطن کسی نیست که بیشترین شباهت را به من دارد. هم‌وطن، کسی است که بیشترین مسئولیت متقابل را با او دارم. ممکن است زبانمان یکی نباشد. ممکن است آیین، فرهنگ یا حتی روایت ما از تاریخ متفاوت باشد. اما تا زمانی که آزادی و امنیت او با آزادی و امنیت من در یک سرنوشت مشترک گره خورده است، دفاع از حق او، دفاع از حق من نیز هست. از همین‌جا، وطن معنایی تازه پیدا می‌کند. وطن، مجموعه‌ای از انسان‌های شبیه به هم نیست. وطن، مجموعه‌ای از انسان‌های متفاوت است که تصمیم گرفته‌اند، با وجود همه‌ی تفاوت‌هایشان، در برابر آزادی و کرامت یکدیگر احساس مسئولیت کنند.

◾️وقتی وطن به انسان بدهکار شد

قرن‌ها چنین می‌اندیشیدند که انسان به دنیا می‌آید تا به چیزی بزرگ‌تر از خود خدمت کند؛ گاه قبیله، گاه پادشاه، گاه امپراتوری و بعدها ملت. فرد، جزئی از کلی بزرگ‌تر بود و ارزشش را همان کل تعیین می‌کرد. پرسش اصلی این نبود که قدرت چه حقی بر انسان دارد، بلکه این بود که انسان چگونه باید وظیفه‌ی خود را در برابر قدرت انجام دهد.

شاید بزرگ‌ترین انقلاب لیبرالیسم، نه در پاسخ‌هایش، بلکه در تغییر همین پرسش بود. جان لاک، در پایان قرن هفدهم، پرسید: «قدرت، با چه حقی بر انسان فرمان می‌راند؟» این پرسش، به ظاهر ساده، بنیان اندیشه‌ی سیاسی را لرزاند. اگر انسان، پیش از تشکیل هر حکومتی، صاحب حق است، دولت نه سرچشمه‌ی این حقوق است و نه می‌تواند هر زمان که بخواهد آن‌ها را از او بازپس گیرد.

در نگاه لاک، جامعه‌ی سیاسی نه موهبتی آسمانی است و نه تقدیری تاریخی؛ انسان‌ها آن را برای پاسداری از حقوق خویش می‌آفرینند. از همین‌جا نسبت انسان و وطن دگرگون می‌شود: دیگر این انسان نیست که باید وجود خود را برای وطن توجیه کند، بلکه این وطن است که باید وجود خود را برای انسان توجیه کند.

ارزش یک جامعه نه به وسعت مرزهایش، نه به شکوه تاریخش و نه به شمار پرچم‌هایش، بلکه به این وابسته است که آیا آزادی، امنیت و کرامت انسان را پاس می‌دارد یا نه. از همین رو، در سنت لیبرال، وفاداری هرگز به معنای اطاعت بی‌قیدوشرط نیست، بلکه وفاداری به اصولی است که جامعه برای پاسداری از آن‌ها پدید آمده است. بنابراین، نقد حکومت، اعتراض به بی‌عدالتی و حتی مقاومت در برابر قدرت خودسر، نه خیانت به وطن، بلکه می‌تواند والاترین شکل وفاداری به آن باشد. اما اینجا پرسشی تازه سر برمی‌آورد: اگر ارزش وطن از آزادی و کرامت انسان سرچشمه می‌گیرد، آیا هنگام تهاجم نیز دفاع از آن وظیفه‌ای اخلاقی است؟ از اینجا به بعد، دیگر سخن بر سر مشروعیت حکومت نیست، بلکه بر سر مشروعیت دفاع است.

◾️چرا باید از وطن دفاع کرد؟

اگر آنچه تاکنون گفته شد درست باشد، اکنون می‌توان پرسشی را مطرح کرد که معمولاً پاسخ آن بدیهی فرض می‌شود: آیا شهروند موظف است از وطن خود دفاع کند؟

اگر مقصود از وطن، خاک یا دولت باشد، پاسخ روشن نیست. هیچ اصل اخلاقی نمی‌تواند از انسان بخواهد تنها به دلیل وجود یک مرز یا حکومت جان خود را فدا کند. اما اگر وطن را جامعه‌ای از انسان‌های متفاوت بدانیم که آزادی، امنیت و آینده‌ی خود را به یکدیگر سپرده‌اند، دفاع از وطن، پیش از آنکه دفاع از یک سرزمین باشد، دفاع از یک رابطه‌ی اخلاقی است؛ رابطه‌ای که در آن آزادی، امنیت و کرامت دیگری با آزادی، امنیت و کرامت من گره خورده است.

از همین رو، هنگامی که متجاوزی به این جامعه حمله می‌کند، آنچه هدف قرار می‌گیرد تنها مرزها یا ساختمان‌ها نیست، بلکه امکان زیستن انسان‌ها در آزادی و امنیت است. بنابراین، دفاع نه واکنشی به توهین به یک پرچم، بلکه پاسخی به تهدید علیه انسان است. ممکن است گفته شود نتیجه‌ی عملی این نگاه با ناسیونالیسم تفاوتی ندارد؛ در هر دو صورت، مردم از کشور خود دفاع می‌کنند. اما این شباهت تنها در ظاهر است. یکی می‌گوید: «وطن از انسان مهم‌تر است.» دیگری می‌گوید: «اگر از این شهر دفاع نکنیم، انسان‌هایی که در آن زندگی می‌کنند آزادی، امنیت و آینده‌ی خود را از دست خواهند داد.» رفتارشان شاید یکسان باشد، اما جهان اخلاقی‌شان یکسان نیست؛ در نگاه نخست، انسان وسیله‌ای برای بقای وطن است و در نگاه دوم، وطن وسیله‌ای برای بقای انسان.

بنابراین، دفاع از وطن تا زمانی که دفاع از انسان باشد، وظیفه‌ای اخلاقی است؛ اما از لحظه‌ای که انسان به ابزاری برای حفظ اسطوره‌ی وطن تبدیل شود، این وظیفه مشروعیت خود را از دست می‌دهد. با این همه، جامعه‌ای که از آزادی و امنیت شهروندانش دفاع نکند، از بنیادی‌ترین وظیفه‌ی اخلاقی خود چشم پوشیده است. این دفاع، نه از نفرت نسبت به مردمان آن سوی مرز، بلکه از عشق به انسان‌های این سوی مرز آغاز می‌شود. حتی سرباز آن سوی جبهه نیز، پیش از آنکه دشمن باشد، انسانی است که شاید اسیر روایتی شده که وطن را برتر از انسان نشانده است. این واقعیت تجاوز او را توجیه نمی‌کند، اما نفرت را نیز به فضیلت تبدیل نمی‌کند.

شاید بزرگ‌ترین آزمون اخلاق همین باشد: اینکه بتوان از انسان‌های خود دفاع کرد، بی‌آنکه انسان بودنِ دیگری را انکار کرد. زیرا اگر در جریان دفاع همان تصویری را از انسان بپذیریم که متجاوز پذیرفته است، شاید در میدان نبرد پیروز شویم، اما در میدان اخلاق، همان چیزی شویم که برای مقابله با آن برخاسته بودیم.

◾️شاید وطن، خانه باشد

اکنون می‌توان به پرسش آغازین بازگشت: وطن کجاست؟

دیگر روشن شده است که نقشه‌ها تنها مرزها را نشان می‌دهند، نه وطن را. وطن را نمی‌توان تنها با خاک، دولت، زبان یا قومیت تعریف کرد. خاک بی‌انسان نه آزادی می‌شناسد و نه عدالت، دولت‌ها مشروعیت می‌یابند و از دست می‌دهند، و زبان و فرهنگ نیز هرگز مرز قطعی هم‌وطنی نبوده‌اند. وطن هیچ‌یک از اینها نیست، هرچند از همه‌ی آن‌ها ساخته می‌شود.

وطن از آنجا آغاز می‌شود که انسان‌ها، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، آزادی، امنیت و کرامت یکدیگر را بخشی از مسئولیت اخلاقی خود بدانند. از این رو، هم‌وطنی نه امتیازی طبیعی، بلکه تعهدی است که هر نسل باید آن را از نو بیافریند؛ نه با یکسان‌سازی، بلکه با ساختن جامعه‌ای که تفاوت‌ها در آن بتوانند آزاد و برابر در کنار یکدیگر زندگی کنند.

در چنین جامعه‌ای، دفاع از وطن نیز معنایی تازه پیدا می‌کند. دفاع از وطن، دفاع از امکان همزیستی آزاد و ایمن انسان‌هاست؛ نه دفاع از برتری یک قوم، تقدس یک پرچم یا قدرت یک دولت. اگر این امکان از بیرون تهدید شود، دفاع از آن، دفاع از انسان است؛ و اگر از درون، به دست تبعیض، نفرت یا استبداد ویران شود، دفاع از وطن در ایستادگی در برابر همان ویرانی معنا می‌یابد. زیرا وطن، اگر خانه باشد، دشمن آن تنها مهاجمی نیست که از مرزها می‌آید؛ هر آن‌کس که این خانه را برای بخشی از ساکنانش ناامن کند، نیز چیزی از وطن را ویران کرده است. شاید به همین دلیل است که عشق به وطن هرگز نباید ما را از دیدن انسان بازدارد. و شاید بزرگ‌ترین میهن‌دوست، نه کسی باشد که بیش از همه از عظمت سرزمینش سخن می‌گوید، بلکه کسی باشد که بیش از همه می‌کوشد هیچ انسانی در این خانه‌ی مشترک احساس بی‌وطنی نکند.

مهران سلیمانی

لینک کوتاه: https://bit.ly/4pG0eg0


 

در همین رابطه:

عشق و میهن‌دوستی

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

آیا دروغ «موفقیت سوسیالیسم در آینده» هرگز از بین خواهد رفت؟

cafeliberal

توهم دانایی

cafeliberal

چرا از بچه‌پولدارها بدمان می‌آید؟ + نسخۀ صوتی

cafeliberal

‍  پروپاگاندا، اقناع یا برانگیختن نیازهای روان‌شناختی؟

cafeliberal

وقتی حسادت، لباس عدالت پوشید

cafeliberal

لائیسیته؟

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید