5.4 C
تهران
دوشنبه 24 آذر 1404 ;ساعت: 00:19
کافه لیبرال

مارکسیسم فرهنگی

ولی فلسفه‌ی تاریخ مسیحی تحت رهبری نامرئی یک «نیروی محرک» (یا محرک اصلی) حرکت می‌کرد: خدا. نظریه‌ی تاریخ مارکس نیز شامل یک نیروی محرک نامرئی بود، منشأ مبهمی به نام: «نیروهای مادی تولید.» اینکه این نیروهای مادی تولید واقعاً چه هستند به هر دوره بستگی دارد. نیروی مادی تولید در عصر فئودالی، زمین بود. در عصر سرمایه‌داری، کارخانه‌ها، یا کالاهای سرمایه‌ای خواهند بود که رعیت فئودال را با کار مزدی سرمایه‌داری جایگزین کرده است.

این امر به دومین عنصر اساسی نظریه‌ی تاریخ مارکس می‌انجامد: آگاهی طبقاتی. مارکس معتقد بود که هر دوره‌ای از جامعه دارای تضادهای درونی است که به تدریج «طبقات» مختلفی از مردم را ایجاد خواهد کرد. در دوران فئودالی، این طبقات شامل رعایا و زمین‌داران بود. مارکس، مردم را در سرمایه‌داری به پرولتاریا و بورژوا تقسیم‌بندی کرد. تضادهای درونی به کشمکشی میان طبقات خواهد انجامید که «نزاع طبقاتی» (یا کشمکش طبقاتی) نامیده می‌شود، و سرانجام، طبقه‌ی پایین‌تر، جامعه‌ را برهم خواهد زد و طلایه‌دار مرحله‌ی آتی خواهد شد. این تحلیل طبقاتی معروف مارکس است.

سومین و آخرین عنصر اساسی نظریه‌ی تاریخ مارکس، نظریه‌ای جبرگرایانه بود، اینکه حرکت جامعه از مرحله‌ای به مرحله‌ی بعدی اجتناب‌ناپذیر و حتمی‌الوقوع است، و از طریق این اجتناب‌ناپذیری، چهارمین و آخرین دوره سرانجام با سرنگونی بورژوازی توسط پرولتاریا آغاز خواهد شد. این مرحله‌ی نهایی، سوسیالیسم بود (همان‌طور که پیشتر اشاره شده است، مارکس هیچ تفاوتی میان سوسیالیسم و کمونیسم قائل نشده بود، و این دگرگونی در نظریه‌ی تاریخ او توسط لنین و استالین ایجاد شد.)

نگاه جبرگرایانه به تاریخ مختص مارکس نبود. همان‌طور که میزس در کتاب «نظریه و تاریخ» اشاره می‌کند، این ایده‌ی جبرگرایانه وام گرفته شده و با بینش عصر روشنگری درباره‌ی پیشرفت و ترقی انسان درآمیخته بود.

متفکران عصر روشنگری باور داشتند که هرچه جامعه پیشرفت می‌کند، عقل بشری ناگزیر تسلیم پیشرفت خطی روبه‌ترقی تاریخ خواهد شد -به همین دلیل هر دوره‌ی تاریخی ناگزیر از دوره‌ی پیش از خود بهتر خواهد بود. جبرگرایی روشنگری الزاماً خوش‌بینانه بود، و مارکس ایده‌ی آنان را پذیرفت و در دکترین مراحل تاریخی خود ترکیب کرد. بنابراین، مارکس، با پذیرش نظریه‌ی خوشبینانه‌ی پیشرفت بشری عصر روشنگری و دکترین مراحل مارکس، بدون هیچ‌گونه نیازی به اثبات ادعاهای خود، توانست استدلال کند که، در نتیجه، مرحله‌ی اجتناب‌ناپذیر سوسیالیسم بهتر از مرحله‌ی سرمایه‌داری پیش از آن خواهد بود؛ تنها به این دلیل که بعد از آن می‌آید!

نقدهای مارکس به «اقتصاددانان بورژوازی» پایبندی او به نظریه‌ی خود را نشان می‌دهد که می‌خواهد مخالفان خود را با این ادعای از میدان به در کند که اقتصاددانان کلاسیک تحت امر آگاهی طبقاتی خودشان بودند، و بنابراین استدلالات اقتصادی آنان باید بدون هیچ ملاحظه‌ای رد شود. تنها اثبات اینکه چرا هرکسی به سوسیالسیم نیاز دارد این بود که سوسیالیسم باید به‌عنوان نظام اقتصادی برتر پذیرفته شود، زیرا به‌لحاظ تاریخی، نظام اقتصادی اجتناب‌ناپذیر است!

به‌طور خلاصه، نظریه‌ی تاریخ مارکس، شامل این موارد بود: ۱- دکترین مراحل ۲- آگاهی طبقاتی، تحت امر یک «نیروی محرک» و ۳- نسخه‌ی خوشبینانه‌ای از جبرگرایی تاریخی. مفهوم «ماتریالیسم دیالکتیکی»، که به نظریه‌ی تاریخ مازکس اشاره دارد، از جنبه‌ی «ماده‌باورانه»ی نیروی محرک که براساس نظریه‌ی مارکس «نیروهای مادی تولید» هستند برگرفته شده. جنبه‌ی «دیالکتیکی» از تضادهای درونی، که هر مرحله را به نابودی می‌کشاند، آمده است.

مورخان مارکسیست:

البته، حتی تاریخ‌نگاران امروزی مارکسیست نیز عموماً بخش اعظمی از نظریه‌ی تاریخ مارکس را رد می‌کنند. اگرچه غالباً استدلال کرده‌ام که جبرگرایی تاریخی هنوز قاچاقی در توضیحات تاریخی خاص وجود دارد. این نخستین عنصر نظریه‌ی تاریخ مارکس بود که تا حد زیاد کنار گذاشته شد.

دکترین مراحل تاریخی توسط بسیاری از مورخان، دستکم برای اهداف تحلیلی، مفید در نظر گرفته می‌شد. در تاریخ‌نگاری «جنوب قدیم» (دولت هوادار برده‌داری در دوران جنگ داخلی آمریکا)، مورخان در اواسط سده‌ی بیستم بر سر اینکه آیا اقتصاد برده‌داری را می‌توان به‌عنوان یک جامعه‌ی سرمایه‌داری در نظر گرفت یا نه، بحث می‌کردند. این اختلاف‌نظرها به‌طور خالص زمنیه‌ی مارکسیستی داشتند؛ مورخان مارکسیست کسانی بودند که این استدلال را که جنوب دارای نظام سرمایه‌داری بود رد می‌کردند، زیرا، براساس تعریف مارکس، جنوب نظامی فئودالی بود.

ولی با اینکه ممکن است دکترین مراحل تاریخ مارکسیستی هنوز در برخی نوشته‌ها برجا مانده باشد، استفاده‌ی تحلیلی از آن به‌طور فزاینده‌ای کنار گذاشته شده است. این عنصر تحلیل طبقاتی مارکس را باقی می‌گذارد، و ماندگارترین عنصر نظریه‌ی تاریخ مارکس است، که برخلاف اعمال تغییرات توسط مارکسیست‌های غیرارتدوکس، همچنان در ادبیات مدرن باقی مانده است. با این حال، از تغییرات مختلف تحلیل طبقاتی مارکس می‌توانیم تعریف «مارکسیسم فرهنگی» را بیابیم.

شاید مهمترین عنصر تحلیل طبقاتی مارکسیستی، ایده‌ی «استثمار» مارکس است.

مورخ مارکسیست، اریک هابسبوم رساله‌ای با عنوان «یادداشت‌هایی درباره‌ی آگاهی طبقاتی» نوشت که در آن تفسیری ارتدوکسی از نظریه‌ی طبقاتی مارکس ارائه می‌داد. هابسبوم استدلال می‌کند که، طبقه و نزاع طبقاتی «هر زمان که جامعه بین استثمارگر و استثمارشده تقسیم شده» وجود داشته است، و سازمان سیاسی خواسته است که «چنین نزاعی را به آگاهی طبقاتی رهایی‌بخش تبدیل کند.»

ولی این مارکسیسم فرهنگی نیست؛ این تنها مارکسیسم است. یک مورخ کمتر ارتدوکس مارکسیست، ادوارد پالمر تامپسون، نظریه‌ی طبقاتی مارکس را، با تاکید بر عناصر فرهنگی طبقه‌ی پرولتاریا، تعدیل کرد. به‌جای آنکه آگاهی آنان، آن‌طور که مارکس می‌گفت، تنها توسط نیروهای اقتصادی دیکته شود، توسط نیروهای مذهبی و فرهنگی نیز دیکته می‌شود. تامپسون، در کتاب اثرگذار خود، «ایجاد طبقه‌ی کارگر انگلیسی» ایده‌های مارکسیستی آگاهی طبقاتی و پرولتاریا را پذیرفت، ولی، از نظر تامپسون، واکنش به صنعتی‌شدن تا حدی توسط فرهنگ موروثی پرولتاریا شکل گرفته است.

همان‌طور که آنا گرین و کاتلین تروپ اشاره کرده‌اند «تأکید بر نقش ایده‌ها یا اخلاق عمومی بود که باعث شد تامپسون به‌عنوان مارکسیست فرهنگی شناخته شود.» تامپسون در کتاب خود نوشته است: «آگاهی طبقاتی روشی است که در آن تجربیاتی، که در سنّت‌ها، نظام ارزشی، ایده‌ها، و اشکال نهادی تجسم یافته‌اند، به‌لحاظ فرهنگی به کار گرفته می‌شوند.»

آنتونی پی. مولر

نام دیگر نئومارکسیسم، که محبوبیت روزافزونی در ایالات متحده یافته، مارکسیسم فرهنگی است. این تئوری می‌گوید که نیروی پیشران پشت سر انقلاب سوسیالیستی، پرولتاریا نیست، بلکه روشنفکران هستند. درحالی‌که مارکسیسم تا حد زیادی از جنبش کارگری رخت بربسته است، نظریه‌ی مارکسیستی امروز در نهادهای فرهنگی، در دنیای آکادمیک، و رسانه‌های جمعی نشوونما می‌یابد. این «مارکسیسم فرهنگی» به آنتونیو گرامشی و مکتب فرانکفورت برمی‌گردد. نظریه‌پردازان مارکسیست تشخیص دادند که پرولتاریا نقش تاریخی موردانتظار خود را به‌عنوان «عامل انقلابی» ایفا نخواهد کرد. بنابراین، برای وقوع انقلاب، جنبش باید به رهبران فرهنگی وابسته باشد تا آنان فرهنگ و اخلاق موجودِ عمدتاً مسیحی را نابود کرده و توده‌های گمراه را به سوی کمونیسم، به‌عنوان کیش جدیدشان، هدایت کنند. هدف این جنبش استقرار حکومت جهانی است که در آن روشنفکران مارکسیست حرف آخر را می‌زنند. بدین مفهوم، مارکسیست‌های فرهنگی ادامه‌دهنده‌ی چیزی هستند که با انقلاب روسیه آغاز شد.

لنین و شوروی

جنایت‌پیشگان انقلابی تحت رهبری لنین پیروزی‌شان در روسیه را تنها نخستین مرحله از انقلاب جهانی قلمداد می‌کردند. انقلاب روسیه، نه روسی بود و نه کارگری (پرولتری). در سال ۱۹۱۷، کارگران صنعتی در روسیه تنها بخش کوچکی از نیروی کار را که عمدتاً از کشاورزان تشکیل شده بود، نمایندگی می‌کردند. انقلاب روسیه نتیجه‌ی یک جنبش کارگری نبود، بلکه نتیجه‌ی کار یک دسته انقلابی حرفه‌ای بود. نگاهی دقیق‌تر به ترکیب حزب بلشویست و نخستین حکومت‌های اتحاد جماهیر و دستگاه سرکوبگر آن نشان می‌دهد که سرشت اصلی انقلاب سوسیالیستی طرحی برای رهاندن مردم روسیه از یوغ حکومت تزاری نبود، بلکه طرحی برای به خدمت گرفتن آنان همچون تکیه‌گاهی برای انقلاب جهانی بود.

تجربه‌ی جنگ جهانی اول و پیامدهای آن نشان داد که مفهوم مارکسیستی «پرولتاریا» به‌عنوان نیرویی انقلابی، یک توهم بود. در مثال شوروی، می‌توان دید که سوسیالیسم نمی‌تواند بدون دیکتاتوری عمل کند. این ملاحظات موجب شد متفکران برجسته‌ی مارکسیست به این نتیجه برسند که راهبرد متفاوتی برای استقرار سوسیالیسم موردنیاز است. نویسندگان کمونیست این بینش را که دیکتاتوری سوسیالیستی می‌بایست تغییر چهره دهد، گسترش دادند. پیش از آنکه سوسیالیسم بتواند پیروز شود، فرهنگ موجود می‌بایست تغییر کند. کنترل فرهنگ باید بر کنترل سیاسی مقدم باشد.

کنترل فرهنگی پابه‌پای کنترل سیاسی پیش می‌رود

کمک به نئومارکسیست‌ها این واقعیت بود، که بسیاری از تلاش‌های آنان در دستیابی به کنترل فرهنگ به موازات تجاوز دولت به آزادی‌های فردی انجام گرفت. طی دهه‌های گذشته، همزمان با اینکه «نزاکت سیاسی» (political correctness) در حال رشد بود، حکومت آمریکا زرادخانه‌ی عظیمی از ابزارهای سرکوب را به دست آورد. به نظر می‌رسد آمریکایی‌های کمی می‌دانند که ایالات متحده همچنان تحت قانون اضطراری قرار دارد که از زمان جرج دبیلو. بوش در حال اجراست؛ قانونی که او با استفاده از اختیارات اجرایی برای اعلام وضعیت اضطراری ملّی در سال ۲۰۰۱ وضع کرد. در همان سال حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر راه را برای تحمیل لایحه‌ی میهن‌دوستی گشود. از آن زمان امتیاز ۹۵ آمریکا در «شاخص کل آزادی» خانه‌ی آزادی (Freedom House) به امتیاز ۸۶ در سال ۲۰۱۸ سقوط کرده است.

فساد اخلاقی

راه حاکمیت مارکسیست‌های فرهنگی، فساد اخلاقی مردم است. برای دست‌یافتن به این مقصود، رسانه‌های جمعی و آموزش عمومی نمی‌بایست روشنگر باشند، بلکه می‌بایست گمراه‌کننده و سردرگم‌کننده باشند. سازمان‌های رسانه‌ای و آموزشی در راستای قرار دادن یک بخش از جامعه در برابر بخش دیگر اقدام می‌کنند [درگیری گروهی]. درحالی‌که هویت گروهی به جزئیات بیشتری دست می‌یابد، فهرست قربانی‌شدن و تاریخ ظلم نیز جزئیات بیشتری می‌یابد. تبدیل شدن به یک قربانی سرکوب شناخته‌شده، راه دستیابی به موقعیت اجتماعی و به‌دست‌آوردن حق کمک ویژه، احترام و حمایت اجتماعی است.

تقاضا برای عدالت اجتماعی موجب شکل‌گیری جریان بی‌پایانی از هزینه‌های ضروری‌تلقی‌شده می‌شود -هزینه‌هایی همچون هزینه برای بهداشت، آموزش، سالمندی، هزینه برای کسانی‌که «نیازمند»، «مظلوم» و «آزار-دیده» قلمداد می‌شوند، چه واقعی باشد چه فرضی. سیل مخارج پایان‌ناپذیر در این حوزه‌ها وضع مالی دولت را به فساد می‌کشاند و بحران‌های مالی میآفریند. این امر به نئومارکسیست‌ها کمک می‌کند که «سرمایه‌داری» را متهم به همه‌ی تباهی‌ها و شرها کنند؛ درحالی‌که، در حقیقت، این وضعیت اضطراری است که شکست‌های سیستمی را تحریک می‌کند، و این مازاد بدهی‌های عمومی است که موجب بحران مالی می‌شود.

* نام اصلی مقاله: آیا مارکسیسم فرهنگی ایدئولوژی جدید اصلی آمریکاست؟

سیاست‌، رسانه‌ها و دادگستری هرگز در راه‌اندازی جنگ‌های بی‌پایان جدید، تعلل به خود راه نمی‌دهند: جنگ با مواد مخدر یا فشارخون بالا یا کمپین‌هایی که از مبارزه‌ی بی‌پایان با چاقی و فربگی حمایت می‌کنند. فهرست دشمنان هرروز افزایش می‌یابد چه نژادپرستی باشد، چه بیگانه‌ستیزی، چه اسلام‌هراسی. خلاصه‌ی این جنبش «نزاکت سیاسی» است، جنگی علیه داشتن نظر شخصی (اینکه هرکسی نظر خود را داشته باشد). درحالی‌که عموم مردم نمایش رفتارهای نفرت‌انگیز، به ویژه رفتارهای تحت مکاتب هنری را تحمل می‌کنند، فهرست واژه‌ها و نظرات ممنوعه هرروز بلندتر می‌شود. افکار عمومی نمی‌بایست فراتر از تعدادی مواضع پذیرفته‌شده برود. با این وجود، درحالی‌که مباحث عمومی سست‌تر و بی‌قوت‌تر می‌شوند، تنوع نظرات بنیادین در خفا شکوفا می‌شوند.

مارکسیست‌های فرهنگی جامعه را به‌لحاظ اخلاقی، با استفاده از معیارهای غلط اخلاقی ریاکارانه، به سوی بحران هویتی هدایت می‌کنند. دیگر، هدف «دیکتاتوری پرولتاریا» نیست؛ زیرا این طرح شکست خورده، بلکه هدف «دیکتاتوری نزاکت سیاسی» است که رهبری عالیقدر آن در دستان مارکسیست‌های فرهنگی قرار دارد. همچون طبقه‌ی جدید کشیش‌ها، نگهبانان ارتدوکسی جدید، بر نهادهایی فرمان می‌رانند که به آن‌ها قدرت می‌بخشد تا در راستای گسترش قدرت‌شان بر همه‌ی بخش‌های جامعه تلاش کنند. نابودی اخلاقی فردی گامی ضروری برای دستیابی به پیروزی نهایی است.

افیون روشنفکران

معتقدین به نئومارکسیسم عمدتاً روشنفکران هستند. کارگران، با همه‌ی این‌ها، بخشی از واقعیت اقتصادی فرایند تولیدند، و می‌دانند که وعده‌های سوسیالیستی پوچ و بی‌ارزش هستند. در هیچ کجا سوسیالیسم به‌عنوان نتیجه‌ی جنبش کارگری برپا نشده است. کارگران هرگز پیش‌آهنگ سوسیالیسم نبوده‌اند، بلکه همواره قربانی آن بوده‌اند. رهبران انقلاب جامعه‌ی روشنفکران، سیاستمداران و افراد نظامی بوده‌اند. این بر عهده‌ی نویسندگان و هنرمندان بود که وحشی‌گری‌های رژیم سوسیالیستی را از طریق نوشتن مقالات و کتاب‌ها و به‌وسیله‌ی فیلم‌ها و موسیقی‌ها و نقاشی‌ها مخفی کنند و به سوسیالیسم ظاهری علمی-فکری، زیباشناختی و اخلاقی بدهند. در پروپاگاندای سوسیالیستی، نظام جدید هم زیبا و هم مولد ظاهر می‌شود.

مارکسیست‌های فرهنگی باور دارند که روزی تنها دارندگان قدرت خواهند بود و قادر خواهند بود به توده‌ها دیکته کنند که چگونه زندگی کنند و چگونه فکر کنند. با این وجود روشنفکران نئومارکسیست با یک غافلگیری روبه‌رو می‌شوند. وقتی که سوسیالیسم واقعاً به وجود آید، «دیکتاتوری روشنفکران» هر صفتی خواهد داشت، غیر از ملایمت و بی‌خطری -و چندان تفاوتی با آنچه که بعد از به قدرت رسیدن رهبران شوروی روی داد، نخواهد داشت. روشنفکران خود در زمره‌ی قربانیان خواهند بود. به هر حال این همان روشی بود که در انقلاب فرانسه، که نخستین تلاش انقلابی روشنفکران بود، رخ داد. بسیاری از قربانیان گیوتین روشنفکران برجسته بودند که در آغاز انقلاب را رهبری یا حمایت می‌کردند -از جمله روبسپیر.

گئورگ بوشنر، نمایشنامه‌نویس مشهور، در نمایشنامه‌ی خود درباره‌ی «مرگ دانتون» از قول شخصی می‌گوید: «همچون ساتورن، انقلاب فرزندان خود را می‌بلعد.» ولی به شکل مناسب‌تری باید گفت که انقلاب پدران معنوی خود را می‌بلعد. خیل روشنفکرانی که امروز از مارکسیسم فرهنگی هواداری می‌کنند، اگر پروژه‌ی آنان به موفقیت دست یابد، در صف اول قربانیان خواهند بود.

نتیجه

برخلاف آنچه مارکس باور داشت، تاریخ از پیش‌تعیین‌شده نیست. پیشروی از طریق نهادها بسیار روبه‌جلو رفته ولی هنوز تصاحب و تسلط کامل صورت نگرفته است. هنوز زمان برای تغییر مسیر وجود دارد. برای مقابله با جنبش، می‌بایست به نقطه‌ضعف ذاتی مارکسیسم فرهنگی توجه کرد. تا آنجا که نئومارکسیسم جایگزین مارکسیسم کلاسیک شده و اصول اساسی آن (پرولتاریزاسیون، جبر تاریخی، فروپاشی تمام‌عیار سرمایه‌داری) را حذف کرده است، این جنبش حتی از آنچه که سوسیالیسم تاکنون بوده، آرمانی‌تر شده است.

«سوسیال‌دموکرات‌»ها، به‌عنوان جانشینان چپ نو، مواضع متناقض آشفته‌ای را تبلیغ می‌کنند. به دلیل سرشت این جنبش، که مروّج درگیری‌های گروهی است، نئومارکسیسم جهت تأمین ابزار برای دستیابی به قدرت سیاسی منسجم، چنانکه برای یک دیکتاتوری لازم بود، ناکارآمد است. با این وجود، این بدین معنا نیست که جنبش نئومارکسیسم بی‌تأثیر است. برعکس: ایدئولوژی نئومارکسیسم به دلیل تناقضات ذاتی خود، سرچشمه‌ی اصلی آشفتگی عمیقی است که تقریباً هر بخش از جوامع مدرن غربی را ربوده و در آستانه‌ی فراگیرترشدنی به مراتب خطرناک‌تر است.

✒️کریس کالتون

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

ایمانوئل کانت: تلاشی برای نجات علم و اخلاق

cafeliberal

خودفریبی نکنیم؛ بعضی فرهنگ‌ها فاسدند

cafeliberal

تنها عامل وضع اسف‌بار ایران، و تنها مشوقِ تحریم و جنگ، جمهوری اسلامی است و بس

cafeliberal

اسطوره دولت

cafeliberal

عصر ظهور دولت های مدرن

cafeliberal

هر صندلی دانشگاه 600 میلیون تومان!

cafeliberal

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید