مسئله این نیست که وضعیت مادی ما و دیگران چقدر با هم فرق داره، بلکه مسئله اینه که در چه حالتی وضعیت ما بهتر میشه، یا امکان بهبود وضعیت ما بیشتره.
با یک مثال ملموس پیش میریم:
فرض کنیم شما ده میلیون درآمد ماهانه دارید، و همسایۀ شما ماهی صد میلیون درآمد داره.
ممکنه این اختلاف درآمد شما رو آزار بده… یعنی بگید من هر روز کار میکنم، به اندازه یا بیشتر از همسایهم، اما اون ده برابر من درآمد داره. شما احساس خشم و نارضایتی میکنید (تعمداً از تعبیر «حسادت» خودداری میکنم). الان چه چیزی واقعاً به نفع شماست؟ اینکه درآمد شما بالا بره یا اینکه درآمد همسایهتون بیاد پایین؟
فرض کنیم درآمد همسایهتون نصف شد! ولی شما همون ده میلیون سابق رو درمیارید… خب چه سود؟ فرض کنیم اصلاً درآمد همسایه هم یکدهم شد و اندازۀ درآمد شما شد… خب! باز هم چه سود. اینجاست که متوجه میشید نارضایتی از اینکه همسایه درآمد بالاتری داشته، حس غلطی بوده و حس درست این بوده که درآمد شما هم باید بالا میرفت، نه اینکه درآمد او بیاد پایین و درآمد شما تغییری نکنه. اصلاً همسایهتون به گدایی بیفته… باز چه فایده؟! مگر اینکه الان حس کنید دلتون خنک شده که خب این یعنی اون احساس اول شما خشم نبود، حسادت بوده.
اما در نهایت اگر همسایه به گدایی هم بیفته، زندگی شما همونه که بود! همون قدر غذا، همون قدر لباس، همون قدر پسانداز، همونقدر تفریح… پس مسئله اینه که همزمان با کاهش درآمد همسایه، درآمد شما باید بره بالا تا این اختلاف پر بشه.
قهرمانِ این قسمت ماجرا سوسیالیسمه. میاد میگه من کاری میکنم که شما و همسایهتون دیگه اختلاف درآمدی نداشته باشید: برابری درآمدی رو براتون برقرار میکنه. شما هم خیلی خوشحال میشید… دل میدید بهش و مثل جراحی که میخواد غدۀ بدخیمی رو از بدن شما دربیاره، بهش تن میدید تا شکم مبارکتون رو باز کنه، چاقو بکشه به بافتهای حیاتیتون و پنجه بندازه به اندامهای داخلیتون… به هر حال جراحی لازمه! جراحی بزرگ اقتصادی. همهچیز باید زیر و زبر بشه. تمام شیوههای تولید باید زیر و زبر بشه. کل نظام اقتصادی رو دستکاری میکنه. اما باز شما دلتون خوشه که اگر این جراحی رو تحمل میکنید، آخرش برابری ایجاد میشه…
جراحی تموم میشه و همه با شکم دوخته برمیگردند به زندگیِ سوسیالیستی. شما دیگه صاحب اختیار هیچی نیستی. همۀ تصمیمات واگذار شده به دستگاههای عمومی (دولت). اندازۀ قبل کار میکنید و چیزهایی رو به عنوان دستمزد به صورت کاملا یا امکانات دریافت میکنید؛ به اندازۀ همسایهتون. عصرها وقتی با همسایهتون سیگار میکشید و پرسوجو میکنید چی داره چی نداره، خیالتون راحت میشه که اندازۀ همدیگه دریافتی دارید؛ یک اندازه غذا، یک اندازه امکانات و…
اما پس از مدتی ارزش دریافتیتون رو با گذشتۀ خودتون مقایسه میکنید میبینید وقتی ده میلیون خودتون درمیآوردید، اوضاعتون بهتر بود! سفره رنگینتر، جیب پرتر، امکاناتتون بیشتر بود! ضمن اینکه اختیاردار همۀ زندگیتون هم بودید. اینجاست که واقعیت مثل دشنهای بخیههای سوسیالیستیِ شکمتون رو باز میکنه! متوجه میشید شما بالاتر نرفتید، فقط همسایهتون همسطح شما شده. یک عدالت صوری برقرار شده، اما بیعدالتی محتواییِ عمیقی بر سر همه آوار شده.
بعد تازه متوجه مشکل بزرگتری میشید که خیلی هولناکتره! در سیستم قبلی شما امید و امکان این رو داشتید که درآمد ده میلیونیتون را با ترفندها و ابداعاتی افزایش بدید، اما الان مثل میخ به دیوارِ بتُنیِ سوسیالیسم فرو رفتید و اصلاً اختیار شخصی ندارید که بخوایید پیشرفت کنید…
و ضربۀ سوم وقتیه که پس از مدتی متوجه میشید به دلیل تولیدِ سوسیالیستیِ جدید دریافتیتون دائم آب میره و خیلی از چیزهایی که دوست داشتید داشته باشید، اصلاً دیگه تولید نمیشه.
هر چقدر از این وضع بیشتر شکایت میکنید، بیشتر شعار تحویلتون میدن! همونهایی که اول مدعی بودند شما رو به سعادت دنیوی میرسونند، حالا دائم از سادهزیستی و دوری از سبک زندگی مصرفگرایانه صحبت میکنند. از ارزشهای والاتر براتون روضه میخونند.
حالا اینکه چطوری چنین اتفاقی میافته، توضیحات مفصلی داره که در این متن نمیگنجه… این متن فقط برای درک یک جمله بود:
مسئله این نیست که وضعیت مادی ما و دیگران چقدر با هم فرق داره، بلکه مسئله اینه که در چه حالتی وضعیت ما بهتر میشه، یا امکان بهبود وضعیت ما بیشتره. تمام دفاع از کاپیتالیسم و مقاومت ما در برابر هر گونه سوسیالیسمی ریشه در همین برداشت داره: وضع بهتر از رهگذر کاپیتالیسم امکانپذیره.
@Garajetadayoni | گاراژ (https://t.me/Garajetadayoni)

