20.4 C
تهران
جمعه, ۱ آبان , ۱۴۰۵, برابر با ۲۵۸۵ شاهنشاهی
کافه لیبرال

به مناسبت روز ملی نثر پارسی

به مناسبت روز ملی نثر پارسی چند نمونه از نثرهای تمیز و با اساس معاصر را خدمت شما تقدیم خواهم کرد. باشد که از شر شلخته نویسی و جفا به زبان فارسی خلاصی پیدا کنیم:

مقام فردوسی و اهمیت شاهنامه

شاهنامه فردوسی هم از حیث کمیت و هم از جهت کیفیت بزرگترین اثر ادبیات و نظم‌فارسی است بلکه می‌توان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من همیشه در راه احتیاط قدم‌نمی‌زدم و از اینکه سخنانم گزافه نماید احتراز نداشتم میگفتم شاهنامه معظمترین یادگار ادبی نوع بشر است اما می‌ترسم بر من خرده بگیرند که چون قادر بر ادراک دقایق و لطایف آثار ادبی همه قبایل و امم قدیم و جدید نیستی حق چنین ادعائی نداری، بنابراین از این مرحله میگذرم، و نیز برای اینکه روح مولانا جلال الدین و شیخ سعدی و خواجه حافظ را هم گله مند نکرده باشم تصدیق میکنم که اگر بخواهیم انصاف بدهیم و تحقیق را تمام نمائیم باید این سه بزرگوار را هم پهلوی فردوسی بگذاریم و ایشان را ارکان اربعه زبان و ادبیات فارسی و عناصر چهارگانه تربیت و ملیت قوم ایرانی بخوانیم.

محمد علی فروغی
…..
ماکسیم گورکی

اگر روزی می‌رسید که هرکس می‌توانست جز آنچه دلخواه اوست کاری نکند، فرزند آدمی نیک بخت ترین موجودات جهان بود. دریغا که ضرورت زندگی را رحم و عطوفتی نیست و کسی را نمی‌گذارد به دلخواه خود بزید و خواهش درون خویش را خشنود کند.
آلفرد دوموسه شاعر فرانسوی می‌گوید: یگانه لذتی که در جهان برای من مانده است آن است که گاهی گریسته ام.
من نیز یگانه لذتی که دارم این است که گاهی در دل شب یا در یکی دو دقیقه نایاب آسایش روز، در گذری، یا در گوشه تنهایی، به یاد آن کتاب هایی که در آن دوره زندگی خویش خوانده ام می‌افتم و خاطر را به همین یادآوری از روزهای تنعم گذشته شاد می‌کنم و زنگ غم امروزی را بدان صیقل دیروزی از دل می‌زدایم. در میان این خاطرنوازیهای جان فزای که روز به روز فرصت آن کمتر می‌شود نام گروهی بسیار از گویندگان و نویسندگان قدیم و جدید شرق و غرب را از اندیشه خود می‌گذرانم. در این میان نام ماکسیم گورکی را از آن روزگاران در خاطر خود اندوخته دارم

سعید نفیسی
…..
پاک باخته

چندی دراین بهت و بی‌غمی بسر بردیم. ناگهان چشم گشودیم و دیدیم که روز برآمده و کاروان دور است. سراسیمه و وحشت‌زده سر در پی همراهان دوشین گذاشتیم.
اما این بار، بجای آنکه با تأمل و اندیشه راه را بشناسیم و با قدم استوار پیش برویم مانند مستان و پری‌زدگان دست و پا زدیم و به چپ و راست تاختیم. آنچه را که خار راه رهرو است راهنما پنداشتیم و چنان خود را باختیم که همهٔ تکاپوی ما نومیدی بار آورد.
حاصل این گمراهی و نومیدی احساس زبونی شد. گمان بردیم که هرچه ما داشتیم و داریم ناپسند است و موجب واپس ماندگیست و داشتهٔ دیگران یکباره حسن و کمالست. خواستیم همه چیز خود را نو کنیم. بعضی از متفکران ما که با تمدن و فرهنگ کشورهای اروپا اندکی آشنایی یافته بودند، در شور و شتابی که داشتند مجال تأمل نیافتند تا راه را بشناسند و هم‌وطنان خود را درست رهبری کنند. گفتند که باید یکباره فرنگی شد و همه چیز را از فرنگیان آموخت. از میان این همه چیز، آموختن علم و صنعت که بنیاد همهٔ ترقیات دیگران بود مدت و فرصت و همت می‌خواست. ما شتابزده بودیم و همت ما پستی گرفته بود. ناچار از کارهای آسان‌تر آغاز کردیم. نخست جامهٔ پدری را از تن بیرون کردیم و چنان‌که گویی یگانه مایهٔ بدبختی ما همان بوده است با نفرت و لعنت به دورش انداختیم. رخت فرنگی پوشیدیم و نفسی به راحت کشیدیم که خدارا شکر از آنچه مانع پیشرفت ما بود آسوده شدیم. هیچ ندیدیم که ملتهای دیگر، مانند ژاپونیان با همان جامه‌های کهن خویش در راه تمدن چه چالاک پیش می‌روند!

دکتر پرویز ناتل خانلری
…..
بیچاره اسفندیار

جوش و خروش سال‌های نخستین انقلاب را می‌گویم، و ظهور جوانانِ کوفیه و عقال بر سری که با داس و چکش پشت سرِ خلف الصدق «مذِکِِّر» طابرانی به راه افتادند برای درهم کوفتن مزار فردوسی و زدودن همهٔ ترکیبات شاهانه، و گرچه شاهی و شاهراه و کرمانشاه، تا چه رسد به شاهنامه‌ای که به هر حال لبریز از حدیث خوب و بدِ شاهان گذشته است.
از برکت خشم انقلابیِ رفیقانِ برادرشده، تبِ ایران‌زدائی چنان اوجی گرفت، که علاقهٔ به وطن و نازش به نیاکان از معاصی کبیره شد، و صفتِ «ملی‌گرائی» از غلیظ‌ترین ناسزاهای متداول روزگار. تا آنجا که پژوهشگران و ادیبان زمانه هم دست از تحقیق در شاهنامه کشیدند و گروهی به کنج عافیت خزیدند، و گروهی به امرؤالقیس و دعبلِ خُزاعی و یعرب بن قحطان روی آوردند.
در همچو حال و هوائی هوس نقّالی پنجه در ریشهٔ جان من زد که الجنونُ فنون. مبادا تصور کنید انگیزهٔ گرایشم بدین «بازارِ بی‌رونق» این بود که خود را در سلک «مردان راه حق» جا زنم؛ معاذالله، که دعوی مردانگی در جهان امروز نوعی بلاهت است و تشخیص راه حق هم از مقولهٔ محالات.
واقعیّت قضیّه این که حرفهٔ من معلّمی است، و چون از منبر کلاس و درس جدا ماندم، و از طرفی محدودهٔ معلمی مرزی به نقّالی دارد، بناچار به فکر تغییر حرفه افتادم که به هر حال بیکار نمی‌توان نشستن؛ و اگر هنری برای به کار بستن نبود، دنیای بی‌هنری نامحدود است و برکت خیز.
باری، برای رفع بیکاری، به شیوهٔ نقّالان به جان شاهنامه افتادم و در «مجلس» نخستین به سراغ ضحّاک رفتم، بدین دلخوشی که اغلب نقّالان هم ـ چون من ـ بی‌سواد و بی‌مایه بوده‌اند، اما غافل از اینکه لازمهٔ توفیق در این رهگذر دمی گرم است و کلامی گیرا.

سعیدی سیرجانی

منبع


 

در همین رابطه:

شاهکارنویسی در عصر سانسور
۱.یادروز جناب #بیهقی به درستی روز نثر پارسی نامیده شده؛ تاریخ‌نگاری که به دلیل حضور در دم‌ودستگاه قدرت سلطان مسعود غزنوی، مجبور بود که در خلال نگارش تاریخ رسمی دیوانی، کدگذاری‌هایی برای آیندگان به ارمغان بگذارد که بعدها همگان، شاهکار او را از ردیف تاریخ‌نویسی‌های مرسوم درباری بیرون بکشند و در رده یک شاهکار ادبی قرار دهند. البته که نثر رمزآلود پارسی تنها مختص به او نبود و پیشتر، اخوان‌الصفا چنین رسائلی در پرده رمز، برای جلوگیری از decode شدن توسط استبداد معاصرشان فراهم آوردند.
۲.او به دلیل فاصله کمی که از کانون قدرت داشت، امکان ایجاد یک دایره امن برای نگارش تاریخ انتقادی را نداشت و مجبور بود که در خلال گزارشاتش، کدهایی در باب افراد و روندها بدهد که بدانیم حسنک چه شخصیتی داشت و اسفراینی و میمندی و زوزنی و ترشیزی و بونصر مشکان، چه ویژگی‌هایی داشتند، بی‌آن‌که صراحتا قضاوتی مکتوب کند؛ دادن اختیار کامل نتیجه‌گیری به خواننده، چیزی‌ست که این اثر را در زمره شاهکارهای کلاسیک نویسندگی قرار می‌دهد.

۳.بیهقی تنها کسی نبود که به دلیل فاصله محدود از قدرت، مجبور به نگارش تاریخ رمزینه‌ای می‌شد. #تاسیتوس نیز به دلیل تحول ناگهانی جمهوری روم به یک امپراتوری، ناچار بود که از طریق توصیف احوالات افراد، روابط قدرت را به نقد بسپارد. نقد قدرت از طریق سازماندهی روایت! در یک بند، از موافقت کامل اعضای سنا با یک تصمیم سخن می‌گفت و در بند بعد نشان می‌داد که چه اندازه‌، مصلحت‌اندیشی و ترس و تطمیع، بر سر این مصوبات، سایه‌افکن بود! او در پس تجربه نرون و دومیتیانوس می‌نوشت که عصر تجربه تصفیه‌های سیاسی شبانه و مجازات‌های ناگهانی برای مخالفین و نخبگان سیاسی بر سر روزگار سایه‌ انداخته بود. سناتور، یک‌پا بیهقی بود برای خودش!

۴.پرکوپیوس هم مورخ دیگری‌ست که من را به یاد بیهقی می‌اندازد. او در یک اثر به نام ساختمان‌ها، به تمجید از فعالیت‌های عمرانی ژوستینیان می‌پردازد و در کتاب جنگ‌ها نیز تقریبا قضاوت مشابهی به دست می‌دهد؛ با این حال در شاهکاری به نام Historia Arcana یا تاریخ سری، سیفون را روی ژوستینیان و ملکه سلیطه‌اش تئودورا و درباریانش می‌کشد. شاهکار بیهقی آنجاست که هر دو کار را، یعنی روایت‌گری رسمی و انتقادی را، در دل یک اثر و با یک زبان واحد می‌آفریند و این‌چنین است که برای من _صرف‌نظر از تعصبات ملی صاحب این کیبورد _ورای همه تاریخ‌نگاران عصر استبداد در جهان قرار می‌گیرد، چه از تاسیتوس و #پرکوپیوس و چه حتی از #ماکیاولی در عصر مغضوب بودنش!

لینک کوتاه: https://bit.ly/4z29QWt

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

قهرمان خوب، قهرمان بد: چرا فقط گرتای چپ ستایش می‌شود؟

cafeliberal

دانش و قیمتها

cafeliberal

دانشمندان, شامپانزه ها و شما

cafeliberal

ایجاد دولت مدرن

cafeliberal

خواهی بشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

cafeliberal

بیست و یک آموزه که به کار کمونیستها می آید

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

* با استفاده از این فرم، شما با ذخیره و مدیریت داده‌های خود توسط این وب‌سایت موافقت می‌کنید.

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید