مواجهه با نسبت فلسفی هگل و نیچه، پیش از آنکه یک مطالعهی آکادمیک باشد، رویارویی با دو تیپولوژی متضاد «مزاجِ فلسفی» است. هگل، در مقام معمار نظاممندِ عقل دیالکتیکی، در پیِ صورتبندی روشمند حقیقت است؛ در مقابل، نیچه با سبکِ لغزان و ادبیاش، ترجیح میدهد حقیقت را در تکگوییهایِ درخشان و استعارههای تهاجمی بجوید.
این تفاوتِ زبانی، صرفاً یک تفاوتِ تکنیکی نیست؛ بلکه پرسشی بنیادین را برای هر مفسری پیش میآورد؛ آیا این دو متفکر، چنان در دو ساحت مجزا ایستادهاند که هرگونه قیاسی، «خطایِ مقولهای» محسوب میشود؟
برخی همچون «ژیل دلوز»، هگل را آماج اصلی نیچه در مبارزه با نیهیلیسم میدانند و بر این باورند که این مباحثه، اساساً با تهاجم نیچه آغاز شده است. در سوی دیگر، خوانشهایی مانند «والتر کافمن» وجود دارند که در تلاشاند میان «تصعید» (Sublimation) نیچهای و «آوفهبونگ» (Aufhebung) هگلی، نسبتی برقرار کنند. پرسشِ اصلی اما اینجاست که آیا ما در حال خوانشِ یک رقابتِ ایدئولوژیک هستیم یا مواجهه با دو منتقد بزرگِ متافیزیک؟
هم هگل و هم نیچه، نقطه عطفِ پایانِ متافیزیک کلاسیکاند. پس ما ناگزیریم این دو را با هم قیاس کنیم؛ نه به مثابه دو متفکر حاشیهای در دوران جدید، بلکه به عنوانِ دو «تقدیر» که بر سدهی بیستم سایه افکندهاند.
مشکل( پرابلم) «هگل-نیچه»، فراتر از یک بحثِ دانشگاهی کسل کننده است، این مشکل در واقع بازتاب بحرانِ هویت فکری انسان جدید در مواجهه با سنت و فروپاشیِ آن است. مارکسیسم، پدیدارشناسی هایدگری و تحلیلهایِ پساساختارگرایانه، همگی در حال کلنجار رفتن با همان مفاهیمیاند که هگل و نیچه پیشقراول نقدِ آنها بودند.
بحث نسبتِ این دو متفکر، همواره آلوده به سوءاستفادههایِ سیاسی بوده است؛ از تلاشِ مضحکِ ناسیونالسوسیالیستها برایِ پیوند دادن هگل و نیچه به اهدافِ نژادی و ملیگرایانه، تا قرائتهایِ یکسویهای که هگل را پدرِ توتالیتاریسم و نیچه را پیامبرِ هرجومرجطلبی میدانست.
این تفسیرها، فراتر از خطاهایِ تاریخی، ناشی از یک سوءخوانشهای رادیکال از متونِ اصلی است. برای هرکس که در حالِ کار فکری است، این سوءخوانشها یک هشدارِ روششناختی باید باشد؛ هرگاه فلسفه را به ابزاری برایِ توجیهِ دولت یا پرستشِ «ابرانسانی» تقلیل دهیم، آن فلسفه دیگر نه ابزارِ تأسیس، که خود عاملی برایِ انهدامِ امرِ عمومی خواهد بود. مواجهه با متون فلسفی باید از این دامهایِ ایدئولوژیک که میراثِ تعصباتِ قرنِ بیستم است، عبور کند.
مفسرانِ این حوزه را میتوان در سه دسته جای داد: مدافعانِ نیچه، جویندگانِ شباهت، و منتقدانِ نیچه با ابزارِ هگلی.
دلوز در زمرهی مدافعانِ رادیکالِ نیچه، دیالکتیکِ هگل را «کارِ منفی» و پوچگرا میخواند و در مقابل، فلسفهی نیچه را «ضد-دیالکتیکِ مطلق» میفهمد.
از نظرِ دلوز، نیرویِ فعالِ نیچهای، بینیاز از هرگونه میانجیگری است و مستقیماً خود را تایید میکند؛ در حالی که خودِ هگلی، با نفیِ دیگری تعریف میشود.
اما آیا این روایتِ دلوزی از هگل، چیزی جز یک تقلیلِ دلبخواهی است؟ هگل هرگز نفی را به مثابهی یک نیرویِ خارجی برای سرکوبِ حیات توضیح نمیدهد؛ بلکه آن را جوهرِ حرکتِ حیات میداند. مسأله شاید این میتواند باشد که، آیا بدونِ عبور از نفیِ دیگری، «تأسیسِ» یک سوژهی اجتماعی ممکن است؟
در جمعبندیِ این بحث، باید به یک نکتهی کلیدی توجه کرد. تفسیر دلوز از نیچه، اگرچه طرحوارهای جذاب و اغوا کننده ارائه میدهد، اما در مورد هگل دچار کژتابی عمیقی است. دیالکتیکِ هگلی بر نفیِ درونی استوار است؛ به این معنا که هر پدیدهای، «خود» را در آینهی «دیگری» بازمیشناسد.
شکست نیچه از هگل دقیقا در همین جاست، که به دلیل یکی پنداشتن «عقل» و «متافیزیکِ انتزاعی»، توان آن را ندارد که از «فردیتِ قهرمانانه» به «نهاد» برسد. برای پروژهی «تأسیسِ جدید»، ما به عقلانیتی نیاز داریم که نیچه از آن هراس داشت؛ عقلانیتی که فردیت را نمیبلعد، بلکه آن را در ساحتِ اخلاقِ اجتماعی و بازشناسیِ متقابل وارد واقعیت میکند. این نقطه همانجایی است که «تأسیسِ جدید»، باید از بندِ دوگانگیهایِ کاذبِ میانِ زندگی و اندیشه رها شود.
لینک کوتاه: https://bit.ly/4bUEZ4u

