23.7 C
تهران
جمعه, ۱۰ مهر , ۱۴۰۵, برابر با ۲۵۸۵ شاهنشاهی
کافه لیبرال

شاملو؛ بتِ عیارِ هزار چهره روشنفکری

دوم امرداد، سالروز درگذشت شاملوست. به تحقیق می‌توان وی را یکی از استوانه‌های شعر معاصر دانست. درباره شعر او سخن‌های بسیار رفته است، ولی درباره ابعاد دیگر شخصیتش کمتر گفته و نوشته‌اند.
شاملو سواد آکادمیک نداشت. زبان خارجی را هم بلد نبود؛ ولی چند دفتر شعر را با کمک دیکشنری و همچنین طبع و ذوق خویش ترجمه کرد. شفیعی کدکنی می‌گوید:
«آن‌هایی که زبان فرنگی را خوب بلدند، وقتی می‌خواهند ترجمه کنند، سعی می‌کنند حال‌وهوای شعر فرنگی را به اسلوب سنتی زبان فارسی نزدیک کنند؛ مثل ترجمه‌هایی که خانلری از شعر فرنگی کرده یا نصرالله فلسفی و مسعود فرزاد. آن‌ها استادانی بودند که هم فارسی بلد بودند و هم زبان فرنگی؛ اما شاملو زبان فرنگی اصلاً بلد نبود و تحت‌اللفظی چیزهایی را به کمک دیکشنری ترجمه می‌کرد.»
در حوزه ادبیات قدیم بی‌اطلاع بود. سوادی در علم سیاست نداشت، ولی همیشه درباره آن سخن می‌راند. تصحیحی از دیوان حافظ منتشر کرد که به گفته علمای ادبیات، تصحیح شاملو و دید او به حافظ همان‌قدر معتبر است که دید مطهری به حافظ.
در مقدمه تصحیح دیوان حافظ می‌نویسد:
«ملاک کار، زیبایی و درستی بوده است و پس از آن، اگر نیازی پیش آمده باشد، اصالت!»
وقتی اعتراض ادیبان و اهل فن به این تصحیح بالا گرفت، شاملو بیان داشت:
«حالا حافظ هفتصد سال پیش یک چیزی گفته، من بروم وقت تلف کنم بگردم ببینم که واقعاً چه گفته و دنبال اصالت کلامش سرم را به دیوار بکوبم؟!»
شاملو در کنار شاعری، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت که معروف‌ترین نمونه آن، سردبیری «کتاب جمعه» بود. گهگاه درباره موضوعات مختلف، نظرات جنجالی می‌داد. گویی عاشق جاروجنجال بود و حیات فکری‌اش وابسته به ایجاد همین معرکه‌گیری‌ها.
در باب شاهنامه اظهار نظرهایی کرد که بلبشویی به راه انداخت. سخنانش درباره شاهنامه، نعل‌به‌نعل سخنان علی حصوری بود، ولی به شکل مبتذل‌شده آن. بر سر همین سخنان، سال‌ها اخوان با وی قهر بود.
او بعدها در گفت‌وگویی با ایرج گرگین، در پاسخ به پرسش او درباره چرایی ایراد سخنان علیه فردوسی و ایران در دانشگاه برکلی، چنین پاسخ می‌دهد:
«مشکل بزرگمان را، یعنی بنا شدن یک ناسیونالیسم بر اساس یک مشت اسطوره‌های مشکوک و یک تاریخ جعلی، این را عنوان نکنم؟! چرا آنجا حق داشتم، اینجا حق ندارم؟ برای اینکه آب به لانه یک عده‌ای ریخته می‌شود که متأسفانه هویت خودشان را بر مبنای چیزهای مشکوک بنا کرده‌اند! خب چرا نباید اصلاحاتی به عمل بیاید؟ فقط این را گفتم من.»
درباره موسیقی سنتی نیز سخنرانی جنجالی کرد و نظرات شاذی درباره آن بیان داشت:
«در ایران تلاش بی‌ثمر می‌کنند که چیزی به اسم موسیقی ملی (یا سنتی یا ردیف یا هر مضاف‌الیه دیگر) را به هر طریق ممکن حفظ کنند؛ اما بی‌گمان این تلاش راه به جایی نمی‌برد. موسیقی جهانی، عقب‌افتادگی این موسیقی بومی را حتی به خود اهل حرفه نیز ثابت کرده است و اگر این زنجموره هنوز نفسی می‌کشد، دلیلش بومی ماندن صرف شنوندگانش است.»
شاملو خصم فرهنگ ایرانی بود و با بسیاری از نمادهای این فرهنگ سر ستیز داشت. روزی به فردوسی می‌تاخت، روزی موسیقی سنتی را بی‌ارزش می‌شمرد و روزی نوروز را عزای ملی می‌نامید. او درباره نوروز می‌نویسد:
«من هرچه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که اگر این روز (نوروز) به مناسبت فاجعه‌ای جشن گرفته شده است که دو هزار و پانصد سال بر خلق‌های ایران گذشته، نه فقط مطلقاً جشن گرفتن ندارد، بلکه بهتر است به عنوان نامبارک‌ترین روز تاریخ ایران، روز عزای ملی اعلام شود. من هر وقت به سنت شادی‌های نوروزی فکر می‌کنم، بی‌درنگ برایم تداعی می‌شود: یک دلخوش‌کنک موقت، یک لحظه فراغت دروغین؛ ملتی که قرن‌هاست به کار گل واداشته شده. به عقیده من در این آیین نوروزی، در این جشنی که از فرط زورکی بودن غم‌انگیز است، همان بند تمبانش را سفت می‌کند؛ مجالی سنتی برای یک جور خوشی کلیشه‌ای سنتی قلابی.»
پیش از انقلاب، مخالف خوانی میکرد و برای فریفتن جماعت سودازده، حتی برای چند تروریست چون خسرو روزبه، عضو حزب توده، و مهدی رضایی، از اعضای سازمان مجاهدین خلق، شعر سرود. از خفقان سیاسی می‌گفت و در شعر «قصیده برای انسان ماه بهمن»، که در سوگ تقی ارانی سروده بود، رضاشاه را مورد هجو قرار داد:
«رضاخان!
شرفِ یک پادشاهِ بی‌همه‌چیز است.
و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق؛
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف؛
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده؛
با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان،
نامش نیست انسان.
نه، نامش انسان نیست، انسان نیست.
من نمی‌دانم چیست،
به جز یک سلطان.»
اما همین شاملو، به وقتش، بر دستان ملکه بوسه می‌زد و هزینه سفر درمانی‌اش را از نخست‌وزیر وقت، امیرعباس هویدا، دریافت می‌کرد. اسنادی که در سال‌های اخیر منتشر شده است، نشان می‌دهد شاملو در جلوت نقش اپوزیسیون را بازی می‌کرد و در خلوت از امتیازهای دولتی بهره می‌برد.
در اسناد منتشرشده از آن دوران، تلگراف امیر شیلاتی، سفیر وقت ایران در پاریس، به امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت، آمده است که شاملو پیش از عمل جراحی نخاع در بیمارستان Lariboisière پاریس، خواستار دیدار با یکی از اعضای سفارت شده و ضمن تشکر از توجه نخست‌وزیری، درخواست کرده است هزینه بیمارستان او پرداخت شود.
در پاسخ به این تلگراف، امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت، پاسخی بزرگ‌منشانه می‌دهد:
«جناب آقای امیر شیلاتی، سفیر شاهنشاه آریامهر، پاریس
[عطف به نامهٔ] ۱۷۲۱ – ۵۲/۹/۱
لطفاً هزینه معالجه آقای شاملو را سفارت بپردازد و صورت‌حساب را برای نخست‌وزیری ارسال نمایید. برای مشارالیه از طرف اینجانب یک دسته‌گل ارسال نمایید و احوال‌پرسی کنید و از حالش مرا مطلع نمایید.
با تشکر، امیرعباس هویدا»
عباس کیارستمی نیز در همین باره خاطره جالبی نقل می‌کند:
«سال ۱۳۵۶ شاملو لندن بود. هتلی برایش گرفته بودند. من هم در لندن، خانه مرتضی کاخی بودم؛ یعنی مهمان او بودم. بعدها مرتضی کاخی برایم تعریف کرد که شاملو از هتل به او زنگ زده بود که: مرتضی، خسته شده‌ام. می‌خواهم چند روزی به خانه تو بیایم و بچه‌هایت را ببینم.
به هر حال، ظاهراً بعد از اینکه من رفتم، شاملو به خانه کاخی می‌رود و همان‌جا، دم در، بدون آنکه توجهی به خانم و بچه‌های آقای کاخی بکند، می‌گوید که یک فکس به دفتر علیاحضرت بفرست که پول هتل را به حساب تو واریز کنند، تا تو به من بدهی…
مرتضی به من گفت که شاملو در لندن با من بیرون می‌رفت و از طریق همین پول‌ها زیرپوش ابریشمی و لباس‌های فاخر می‌خرید و می‌پوشید. این شاعر مردمی ما بود؛ یعنی به قول شما و به گفته خودش که ایران را به نشانه اعتراض به سیاست‌های رژیم پهلوی ترک کرده بود و در همان حال از پول درباره‌اش پول می‌گرفت.»
البته همین جناب شاملو، آستان‌بوس و دعاگوی حکومت وقت، پس از انقلاب در مصاحبه‌ای با مجله «امید ایران» در مردادماه ۱۳۵۸ درباره شاه چنین گفت:
«اگر جامعه عاشق قیافه مشنگ محمدرضا شاه بود، آیا شاعر باید مدح آن الدنگ دوقازی را بگوید؟»
شاملو از نسل ادیبان و شاعرانی بود که به جای متفکران قوم نشستند و حضورشان در سیاست، به باور منتقدان، پیامدهای فاجعه‌باری به همراه داشت؛ همان‌گونه که توکویل پیش‌بینی کرده بود.
او پس از انقلاب، بارها از مجاهدین خلق حمایت کرد. در سالروز کشته شدن رهبران اولیه مجاهدین، به همراه کسانی چون اسماعیل خویی، باقر پرهام و سپانلو، نامه‌ای پر سوز و گداز به مسعود رجوی نوشت و یاد آن افراد را گرامی داشت.
شاملو در بسیاری از مواضع خود، رویکردی تمدن‌ستیز و تجددستیز داشت. درباره آمریکا و دنیای غرب می‌گفت:
«فقر موجب بلاهت می‌شود، رفاه آدم را به موریانه چاق تبدیل می‌کند!
در آمریکا فکر و بیان کاملاً آزاد است، پس آدم تبدیل به گوسفند می‌شود!»
پس از انقلاب، نشریه «کتاب جمعه» شاملو که داعیه روشنفکری داشت در تأیید لغو قانون مترقی حمایت از خانواده نوشت:
«طرح قانون حمایت از خانواده از طرف رژیم وابسته شاه در جهت تحکیم بنای سرمایه‌داری بود.»
شاملو شاگردی تربیت نکرد و جز خیل بی‌شمار مریدان و عاشقان سینه‌چاک، کسی را به عرصه ادبیات ایران‌زمین معرفی نکرد. به قول اخوان، «خودش خوب بود، ولی تالی‌های فاسدی داشت.»
نادرپور در گفت‌وگویی با صدرالدین الهی درباره شاملو می‌گوید:
«او تبلیغاتچی بزرگی است که در کار شاعری استعدادی متوسط دارد. مایه شهرت او، گذشته از شعبده‌بازی‌های سیاسی و اشعار فولکلوریکش، توفیق نسبی در سرودن قطعات کوتاهی است که ندرتاً موزون و غالباً منثور بوده است.»
نان به نرخ روز می‌خورد و بازیگر توانمندی بود.بُتی عیّار که به هر رنگ درمی‌آمد. یدالله رؤیایی خاطره جالبی از همین ویژگی شاملو نقل می‌کند:
«یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگره نظامی، به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد از اتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته‌ای به گشت‌وگذار ماندیم.
روزها و شب‌های ما به پرسه در کوچه‌های رم و بارهای ونیز، در کافه‌ها یا در هتل، به مستی و بی‌خبری می‌گذشت؛ با ویسکی و آذوقه‌ای از تریاک و شیره ناب که با خود برده بودیم، و مخدراتی دیگر؛ گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه‌چندان غمگین.
در بازگشت به تهران، چند روز بعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامه «رستاخیز»؛ حکایت از سفری پرملال، پر از تحمل و تلخی:
“…روزها در کوچه‌های رم، فریاد می‌زدم: آیدای من کجاست… و هر روز در مه صبحگاهی، لوئیجی با گاری‌اش از گورستان پشت رودخانه می‌آمد، از جلوی ما می‌گذشت و به هم صبح‌بخیر می‌گفتیم…
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می‌رفت (یا برمی‌گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی به هم نگفتیم… من تمام روز را سراسیمه در کوچه‌ها دویدم و فریاد زدم: آیدای من کجاست؟ و می‌گریستم…”»
رؤیایی ادامه می‌دهد:
«فردایش که به هم رسیدیم، پرسیدم: احمد، ما که هر روز با هم بودیم؛ حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هر روز با گاری خالی به گورستان می‌رفت، کی بود که هیچ‌وقت من ندیدم؟
گفت: آره، لابد لوئیجی پیراندلو بوده!»
به قول محمد قائد، شاید بزرگ‌ترین مشکل شاملو، بازنشسته نکردن خویش در زمان مناسب بود. همین مسئله سبب شد که در سال‌های پایانی عمر، گاه به مهمل‌گویی دچار شود.
یادش گرامی.

بهروز حسینی

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

کاربرد دانش در جامعه، فردریش هایک

cafeliberal

لیبرالیسم مقدم بر دموکراسی

cafeliberal

باز تولید ایده ارتجاعیِ چپ در قالبی تازه !!

cafeliberal

دفاع از لیبرالیسم کلاسیک، جفری تاکر

cafeliberal

درک اقتصاد «اتریشی»، نویسنده: هنری هازلیت

cafeliberal

چرا مجتبی خامنه‌ای را آیت‌الله شرودینگر می‌نامند؟

cafeliberal

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله موافق هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. تائید بیشتر بخوانید